Mistari 200 ya kwanza.
یا خدا، بالاخره انجامش داد
انجامش داد
اسم من مارگوئه. خیلی خوب از پسش بر اومدی
دختر خیلی باهوشی هستی
فکر میکنه احمقه
ولی اینطور نیست
اون دیگه نمیاد. هیچوقت نمیاد
کی نمیاد؟
خدا
فکر نمیکنی باهوشی؟
اون میگه من گفتم که میدونستم داری تماشا میکنی
دلم میخواد با همین یکی ادامه بدم
و اون یکی بچه؟ برای اون یکی کاری از دستم برنمیاد
خب پس، خیالم راحته
میدونم اصلاً منطقی نیست
میتونم همون عشقی باشم که میخوای، عشقِ زندگیت باشم
میتونم همون عشقی باشم که میخوای، عشقِ زندگیت باشم
میتونم همون نوری باشم که وقتی چراغها رو خاموش میکنی، میتابه
یا خدا
میتونم همون عشقی باشم که میخوای، عشقِ زندگیت باشم
اوه، میتونم حسابی گیجت کنم
میتونم چیزی بهت بدم که از دست دادنش برات سخت باشه
صبحها بیدارت میکنم
و توی حموم آهنگهای غمگین برات میخونم
اوه، من خونهت رو تمیز نمیکنم
تو اون رو شکستی؟
عزیزم، اونا آمارِ همهچی رو میگیرن
دیگه تا آخر عمرم باید سرکوفتِ این رو بشنوم
زنِ قبلیِ من یه یخچال رو از پنجره پرت کرد بیرون
طبقه هفتم بودیم. داستانی داشتیم واسه خودمان
ترسیدی، درکت میکنم
دورانِ واقعاً گند و پراز استرسی برات بوده
ولی لازم نیست همه چی... نمیدونم... مثلِ تراژدیهای یونانی بشه
تو دیگه کدوم خری هستی؟
من فینی هستم
صمیمیترین دوستِ جدیدت
بهم دارو دادی
لباسم رو درآوردی. اوه-اوه. داری جوری میگی انگار کارِ ترسناکی بوده
خب واقعاً وحشتناکه دیگه
اوه، لباسهایی که تنم بود کجان؟
متأسفانه باید میسوختن
بیشتر به خاطرِ روالِ کاره
ولی خب، سلیقهت هم افتضاح بود عزیزم
قهوه حاضره
ولی من میخوام با بوکر حرف بزنم
بوکر رفت عزیزم. کی برمیگرده؟
دیگه بوکر رو نمیبینی. از اینجا به بعد با منه
چی؟ آخ
ببین این فنجونهای فسقلی چقدر نازن
نمیفهمم. کلی سوال داری
وقتی من وارد صحنه میشم همه همینطوریان
دیشب اصلاً حال و حوصلهی این چیزها رو نداشتم
واسه همین یه سرنگ فرو کردی تو گردنم؟
بیخیالِ قضیه سرنگ شو عزیزم
دیر وقت بود. نیاز به خواب داشتی
منم کلی کار داشتم
یه تصمیمِ مدیریتی گرفتم
حالا، میشه لطفاً فقط بشینی
و توی یه فنجونِ طلاییِ فسقلی قهوه بخوری؟
چرا باید بهت اعتماد کنم؟
چون کسِ دیگهای اینجا نیست
آره، صد در صد زنده از این پرواز پیاده نمیشیم
دقیقاً میخواد توی یه فضای بسته با کلی شاهد چه بلایی سرمون بیاره؟
In a confined space with loads of witnesses?
انگار اون جعبه رو خیلی میخواد، پس تا وقتی دستمونه
صبر کن. اون جعبه کجاست؟
ببخشید خانمها. محفظه بالای سرتون یه کم پر شده
جعبه توی اون ساکه، نه؟ آره، همونه
ای بابا
لیندا، عزیزم داری چیکار میکنی؟
ظرفیت محفظه پر شده بود. بسته شد؟
آره، ولی... خب پس حله
چرخ دستیِ نوشیدنی. سریع
ببخشید بابت اون
این نیروهای جایگزینِ آژانس همیشه گند میزنن به روالِ کار
راستی، میشه یه چیزی رو خیلی سریع از اون تو بردارم؟
آخه این
این
این خاکسترِ مادرمونه
آره. آره حتماً عزیزم
خب، بذار برای شما سه نفر نوشیدنی بیارم
لیندا
سلام سورشا. منم، لیام
ببخشید که پیام صوتی میفرستم
نخواستم زنگ بزنم، گفتم شاید تمام روز سر کار باشی
خیلی زود فرستادمش. هیچوقت نمیدونم باید پاک کنم و از اول بگم
یا اینکه ضایعه
اوخ، لعنت به من
ببخشید، باز سوتی دادم
فکر کنم انگشتهام خیلی گندهان
به هرحال، ببین، با مارگو حرف زدم
گفت چیزی درباره جودی پرایور نمیدونه، یا حداقل اینطوری ادعا کرد
ولی یه چیزی بهم گفت که یه جورایی
باورم نمیشه
باز منم
خلاصه با مارگو حرف زدم. بهم گفت وقتی باردار بوده
داشته یه کتاب میخونده
نویسندهاش یه روانپزشک بوده که قبولش داشته
گرتا گانشای
واسه همین اون، یعنی مارگو، تصمیم میگیره اسم بچهاش رو از روی اون بذاره
ولی مسئله اینجاست
یا حضرت عباس
ببخشید، مسئله اینه
این زن فقط یه کتاب چاپ کرده
اون هم بیشتر از ده سال بعد از به دنیا اومدنِ گرتا
پس یه جای کار میلنگه، نه؟
واقعاً نمیدونم معنیش چیه، ولی
آخه چطوری دوباره همون سوتی رو دادی؟
هر وقت تونستی یه زنگی بهم بزن
تا لحظاتی دیگر در فرودگاه دوبلین به زمین خواهیم نشست
لطفاً کمربندها را ببندید و صندلیتان را به حالت عمودی برگردانید
ممنون. ببخشید. ممنون
آشغال؟ کسی آشغال نداره؟
خب، بیاین انجامش بدیم. آمادهاین؟
نه
عالیه
چرا باید خاکسترش رو تو دریا پخش کنیم؟
اون که متنفّر بود موهاش خیس بشه
تو از کجا میدونی از چی متنفر بود؟ تو که اصلاً نمیدیدیش
رفتی لندن و ما رو فراموش کردی
اون میخواست خاکسترش توی پریمورکِ بزرگ پخش بشه
عاشق اونجا بود. اونجا پاتوقِ موردعلاقهاش بود
باید ازتون بخوام یه کم صداتون رو بیارین پایین
من میتونم هندلش کنم، اگه میخواین به خلبان خبر بدم
آره حتماً، الان درِ کابینِ خلبان رو باز میکنم
کدوم خری بهت آموزش داده لیندا؟ القاعده؟
همیشه بهش توصیههای بد میکردی. کمربند رو ببند. همین الان
داشتی پشتِ سرش حرف در میآوردی
بشین سرِ جات. عجب
مراقبت از اون بدترین تصمیمی بود که گرفتی
فقط باعث شد شخصیتِ اجتنابیت بدتر بشه
و بهونهای بهت داد که هیچوقت از ترسِ طرد شدن، دنبالِ زندگیِ خودت نری
چقدر فضاحتبار
میدونی که دلت میخواد با ما آواز بخونی
یا حضرت عباس. تمومش کنین
ما مست نیستیم، واقعاً نیستیم. داشتیم نقش بازی میکردیم. فیلممون بود
البته اگه میخواین تستِ الکل ازمون بگیرین
باید بگم چند تایی شراب خوردم
اون زن میخواست ما رو بکشه. یه روانیِ به تمام معنا
ما رو توی یه قایق حبس کرد. یه قایقِ گنده. منفجرش کرد
اون قایقِ به اون بزرگی رو ترکوند
اگه به خاطرِ موزِ دارا نبود، الان همهمون اینجا جنازه بودیم
جعلِ هویتِ مهماندارِ هواپیما
موقعِ اون نمایشِ ایمنی اصلاً نمیدونست داره چیکار میکنه
لیندای واقعی کجاست؟ این چیزیه که من میخوام بدونم
باید به ما کمک کنین
بفرمایین برین
خیلهخب، پس. ممنون که گوش دادین بچهها
لعنتی! ببین
باشه، باید بریم. همین الان
بدونِ کیفهامون؟ عمراً
یه بیکینیِ مکسمارا آوردم که ۳۰۰ پوند واسم آب خورده
متأسفم رابین. این واقعاً غیر اخلاقیه
در عوض بهم میاد که نگو، محشر میشم توش
باشه. باشه
بدو بیا
سلام
روبراهین بچهها؟
ممنون، راننده
این... این شخصی که زنگ زد، این زنه گفت که گرتا پدرت رو میشناخته؟
که یه چیزایی درباره ناپدید شدنش میدونسته، بله
اما اون کسی که زنگ زد خودش رو معرفی نکرد؟
نه، و اون تنها باری بود که با من تماس گرفتن
چه تاریخی این تماس رو دریافت کردی؟ نهمِ همین ماه
همون روزی که گرتا مُرد
بعداً متوجه شدم، بله
چقدر عجیب
همسرت هیچوقت حرفی از پدرم نزده بود؟
یا درباره معامله با یه خبرنگار چیزی نگفته بود؟ نه، هیچوقت
باید مالِ خیلی وقت پیش باشه. چیزی نگفت، پس
خب، اون... وقتی پدرت مفقود شد، گرتا یه نوجوان بوده
شاید همسنِ دخترِ شما
دخترِ من؟
بله. شما درباره دخترِ من چی میدونین؟
خب، من... من اومدم دمِ خونهتون
شما نبودین ولی اون بود، و من... یه مدتِ کوتاه
دخترم رو قاطیِ این بازی نکن. چی؟
منظورم اینه که هر کوفتی هست، دخترم رو قاطیش نکن
نه، من اصلاً باهاش حرف نزدم. مادرش تازه فوت کرده. همسرِ من تازه فوت کرده
منظورم این نبود
و تو با این داستانِ احمقانه میآی اینجا؟
این داستان نیست، بازرس اونیل
یه واقعیته
یکی واقعاً به من زنگ زد
و یکی اسمِ همسرت رو به من داد
من وقتِ این کارها رو ندارم
درک میکنم
معذرت میخوام. شاید
شاید الان وقتِ مناسبی نباشه
میتونم صبر کنم
بله؟
کاری از دستم برمیاد؟
نه
نه، خوبه
کنارِ دیوارهای تنهای زندان
صدای دختری رو شنیدم که صدا میزد
شاید وقتش رسیده با پلیسها حرف بزنیم. شاید باید همهچی رو بهشون بگیم
آره، ولی خب، نمیتونیم همهچی رو بگیم، میتونیم؟
یه چیزهایی هست که باید پیشِ خودمون بمونه
مثلاً یه سری بخشهای گنده و خلافکارانه
No comments yet. Be the first to leave one.