Mistari 200 ya kwanza.
وای خدای من
بگیرش! بگیرش
بهترین دفاعی بود که این اواخر دیدم. کلک و حقه؟ من که هیچی بلد نیستم
این که حقه نیست. عادیه. اوه
بذار سعی کنم گل بزنم. ای کلک، ببینتت
«توپ داره میاد سمت صورتم، نه!»
خیلی میترسم! اصلاً میذارم تو گل بزنی
آخی، اینم یه گل برای من
هورا! مجوز ازدواجمون
مثل آب خوردن
پنج، شش، هفت، هشت
و حالا نوبتِ چرخشه
حالا میتونی بگیریش. عالیه
بالا، بچرخ
خیلی قشنگ بود! و بعدش با هم
آره. خوشم اومد
وااای! برام گل گرفتی؟
آره دیگه
ای جان! کانر
مرسی. خواهش میکنم
خب امروز همونطور که میشنوی
عاشقِ پز دادنن. منم اینو دوست دارم
یه شام خوب برنامه چیدم، آخرین قرارِ قبل از عروسی
یه جوری عجیبه
دیدنِ خونوادهت، یکی از بهترین شبای عمرم بود
این که چطور تینا و برندن درِ خونهشون رو به رومون باز کردن
میخواست کلکسیون بوربونش رو بهت نشون بده
تینا هم هی میگفت: «برین بالا، حوله تمیز داریم، فلان و بهمان.»
این که اون لحظه چطور برامون مایه گذاشتن
انتظار دارم ما هم همینطور
توی زندگی مشترکمون برای بقیه مایه بذاریم
آدم دلش میخواد بقیه تو خونهاش احساس راحتی کنن
برام خیلی مهمه که یه همچین خونهای بسازم
آره، منم همینطور
سرِ «جی-من»، سعی کردم «آقای مکنیس» صداش کنم
سعی میکنم بگم «آقای مکنیس»
میدونستم قراره یه جوری رفتار کنه که
«وای خدای من، باید مثل بابایِ سختگیرِ بری بیام وسط.»
«دختر کوچولوم داره عروس میشه، باید خیلی سختگیر باشم.»
نیشت بازه. داری بهم میخندی؟
یا خوشحالی؟ نه، فقط
آخه برام خیلی عجیبه
دارم واقعاً باهات صادقانه حرف میزنم
حس میکنم، عجیبه ولی من و اون انگار
خیلی بیشتر از اون چیزی که شاید هر دومون اعتراف کنیم، شبیه همیم
حتی توی همون رفتارهای کوچیک
مثل وقتهایی که یه نگاهِ گذرا میاندازه ببینه حالت خوبه یا نه
و اینکه همیشه در رو باز نگه میداره
حساب کردنِ پولِ چیزها
نمیدونم. حس میکنم اون میتونه من رو به چشم یه آدم معمولی ببینه
واقعاً خوب بود. مدام داشتیم درباره چیزهای مختلف حرف میزدیم
اونم هی میگفت: «آره، اون همین کار رو میکنه. دقیقاً.»
«اوه، تو که از قبل این رو میدونی.»
فکر کنم یه جا هم گفت: «من به شما بچهها اعتماد دارم.»
حتی موقع رفتن گفت: «خب، انگار باید بهزودی یه دست کتوشلوار دامادی بخرم.»
من میدونم چی میخوام
و معلومه که میخواستم اون آدم، «ما» باشیم
تو واقعاً یه زنِ خفن و همهفنحریفی
و هر کاری دلت بخواد، هر وقت بخوای انجام میدی
و این واقعیت که تو هر روز من رو انتخاب میکنی
باعث میشه حتی نسبت به خودم اعتمادبهنفس بیشتری داشته باشم
چون با خودم میگم «من که میدونم چی میخوام»، ولی سرِ تو خیلی شلوغه
با این حال میگی «من این مَرد رو میخوام.»
این باعث میشه آدم با خودش بگه: «دمش گرم، اون واقعاً من رو میخواد.»
آره، همینطوره. جالبه
چون تو الان داری بهترینِ من رو نمیبینی
الان اصلاً خودم نیستم
خیلی عجیبه که داری عاشقِ این بخش از وجودم میشی
چون این بهترین حالتم نیست
یه روزهایی هست که نیاز داری به خودت برسی و ریکاوری کنی
باورت بشه، من اصلاً
هیچوقت از این بابت ناراحت نمیشم
داری حسابی سگدو میزنی و کار میکنی و من کاملاً میبینم
معلومه، و فقط فشارهایی رو که روت بوده حس میکنم
اما حتی اگه خسته و کوفته بیای خونه
بازم حداقل یه بغل، یه بوس، یا حداقل یه لبخندِ کوچیک بهم هدیه میدی
فکر میکنم حتی توی بدترین روزهام هم میدونی چطوری باهام حرف بزنی
لحظههایی که بهت نیاز داشتم، پشتم بودی
و این برای من، یعنی یه دنیا ارزش
حس میکنم هر روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم
بسه دیگه! باشه
هر شب که میخوایم بخوابیم، پیش خودم میگم «چقدر این حس عالیه.»
هر بار که بیدار میشم، با اینکه هی میگی «باید زودتر بیدارم کنی»
اون پنج دقیقهی صبح که بالاخره اجازه میدی بغلت کنم
چون تمامِ شب رو میخواستی ازم دور باشی
خیلی خب. تمامِ شب نبود که. ای بابا
ولی خب، همون لحظههای کوچیکه
با خودم میگم «انگار این یه چیزِ همیشگیه.»
میدونم که مامانِ خوبی میشی
و چون ما رویاپردازیم، الان همهش دارم به همین فکر میکنم
پیش خودم میگم «آره.» هافبکِ چپپای کوچولومون که داره عالی بازی میکنه
و تو که کنار زمینی و داری تشویقش میکنی
این لیست تمومی نداره
اگه یه سفرِ شش ساعته با قطار بریم، کلِ اون زمانو میتونم بگم که چرا تو یه زنِ فوقالعاده میشی
باشه دیگه، تمومش کن
خب، بذار اصلاً بگم... بگم چرا عاشقِ کانرم
شنیده بودم دوستام دربارهی قرار گذاشتن حرف میزنن
شنیده بودم از ازدواج و اینجور چیزا میگفتن
و همه همش میگفتن که مثلاً
«وقتی نیمهی گمشدهت رو ببینی، خودت میفهمی»، داشتم با تو حرف میزدم
و واقعاً توی دلم رخت میشستن، تپش قلب داشتم، خلاصه همهی اینا با هم
اصلاً انگار از نظر جسمی حالم خوب نبود
با خودم میگفتم: «ای وای، این همون حسیه که ازش حرف میزدن.»
«من دیوونهم. این خیلی عجیبه.» میدونم
آره، با خودم گفتم: «تمومه. این دیگه داره ازدواج میکنه.»
«همه چی رو روی کانر شرط بستم.»
من عاشقت شدم. اگه تو نبودی، هیچکسِ دیگه نبود
و چیزِ عجیبش اینجاست که
الان میدونم حسِ عشق چطوریه
مثلاً اینکه تو واقعاً عاشقمی، لعنتی
میدونم هستی
تو منو دوست داری
تو هر روز برام گل میاری
وقتی از سرِ کار برمیگردم خونه، میدوی میای توی پارکینگ استقبالم
بعضی وقتا دقِ دلم رو سرِ تو خالی میکنم
و تو میگی: «وقتی اینطوری میکنی خیلی بامزه میشی.»
با خودم میگم: «آخه من دارم بدجنسی میکنم.»
یعنی تو واقعاً منو دوست داری
من یه دیوونهم
خلم
حتی بهم زنگ میزنی و میگی: «تو یه تختت کمه.»
منم میگم: «میدونم.» و تو باز عاشقمی
تو دیوونهی منی
مجبور نیستم کسی باشم که نیستم
هیچوقت. میتونم خودم باشم
عشقِ تو چشمام رو باز کرده تا بفهمم که: «من لایقِ این عشق هستم.»
من باید کسی رو داشته باشم که ذره ذرهی وجودم رو دوست داشته باشه
و پیدا کردنِ همچین کسی واقعاً فوقالعادهست
تو واقعاً بهم یاد دادی که عشق یعنی چی
به افتخارِ
آخرین قرارمون توی این آزمایش
خیلی عجیبه. به افتخارِ پیدا کردنِ بهترین آدمِ زندگیم
«مرکزِ همایشهای آفریقا.» باید برم با میمون بازی کنم
«باید برم با میمون بازی کنم.»
دارم برت میگردونم به همونجایی که بودی
منو میبری خونه. تو رو میبرم خونه
سلام! سلام
چطوری؟ وای خدای من
خوبم. سلام
وای خدای من، چه باحال! عالیه
هر چی که نمیخوای روش آب دهن بریزه، همین الان بردار
باشه
خب، ما اینجا توی باغوحش کلمبوس ۱۷ تا زرافه داریم
تعدادشون زیاده. این "بابی"ـه. سلام
سلام خوشتیپ
این در واقع زرافهی نرِ مولدِ گلهمونه
اوه! خیلی خب بابی. اوه
چهار تا مادهی خوشگل داره. ببینش
اینم یکی از اونا که داره میاد، اسمش "زوری"ـه
همونطور که میبینید، فکر میکنن اصلاً بهشون غذا نمیدیم
تو یه... یه تیکه بکن
تو یه... میدونی، تو
اِما، باید مردتو کنترل کنی
باید مردتو کنترل کنی
بیا رفیق. تو بهترین دوست منی. واو
یه کاهوی دیگه بی زحمت. انگار داره میگه: «اونو بده به من.»
داره همهشو میده به اون
تموم شد
هی، این خیلی باحاله. چه خوبه
واقعاً باحال بود. تا حالا همچین کاری نکرده بودم
اوه لعنتی. اوه. اوه
پسرمه؟
احتمالاً. خیلی باحاله
این خیلی باحاله. یه قرارِ آخرِ معرکه قبل از عروسیمونه
آره. بو زرافه گرفتم
واقعاً؟ یه ذره
چه بویی میده؟ میخوای... بیا اینجا
غذا دادن به زرافهها واقعاً عجیبه
واسه سالگردمون، هر سال یه چیزی از لیست آرزوهامون انتخاب میکنیم
و یه کار خیلی باحال و عجیبغریب انجام میدیم
حالا اون کار باحال میتونه همین پیادهروی توی باغوحش باشه
و رفتن به "کالورز" و خوردن یه چیز شیرین
دلم میخواد قبل از اینکه خانواده تشکیل بدیم، تجربههای مشترک داشته باشیم
و بعدش که پای بچه بیاد وسط، اونوقت
میتونی تجربههای باحال دیگهای داشته باشی
مثل دیزنیلند و اینجور چیزا
اما دلم میخواد کارایی رو دوتایی انجام بدیم که وقتی جوونیم میشه انجام داد
درسته. بعدش هم میشه اون کارا رو کرد
منم کاملاً موافقم. آره
یعنی
گفتی «با خانواده و اینا». آره
بیشتر بهش فکر کردی؟ آره، داشتم بهش فکر میکردم
من
مثلاً، من ۱۰۰ درصد فکر میکنم تو همون شریکِ زندگیِ مناسبی
مثلاً، من
نمیدونم، انگار
فکر نمیکنم... فقط... تصور میکنم که
یه لحظه. داری میخندی، واسه همین ببخشید
نه، نه، من، اوم
ولی، مثلاً، حسی که با تو دارم
انگار یه جورایی احساس امنیت و ثبات و اعتمادبهنفس میکنم
واقعاً تکه، دومی نداره. من
همچنان دارم با دید باز بهش نگاه میکنم
آره، همین. تو خودت مطرحش کردی. نه
واسه همین با خودم گفتم: «شاید داری بهش فکر میکنی.»
میخوام بهت نشون بدم که دارم بهش فکر میکنم. آره، ممنونم
هستم. مثلاً، میبینم
تصورش میکنم
واقعاً خودمو با تو توی یه خونواده میبینم. میبینم که، اوم
ببخشید، با خودم گفتم «اون چیه؟» زرافهها دارن حرف میزنن
No comments yet. Be the first to leave one.