Mistari 122 ya kwanza.
.بزودي بهار خواهد آمد
.شکوفه ها جوانه مي زنند
،سپس، تابستان مي آيد
،علفزارهاي بلند
.آفتاب
.سپس پائيز سر مي رسد
.برگ هاي درختان فرو مي ريزند
...و سپس
.زمستان
.بهار
.تابستان
.پائيز
!زمستان
«پـــيـــنـــــــا» 1940-2009
...البته مواقعي پيش مي آيد که
.شما را کاملاً لال مي کند
،تنها کاري که مي توانيد انجام دهيد .ايما و اشاره هاست
...کلمات نيز همينجوره. کاري بجز
.ابراز کردن مسائل انجام نمي دهند
.اينجاست که، "رقص" مجدداً وارد مي شود
...آشنايي با "پينــا" نهايتاً برايم
.مثل پيدا کردن زباني گفتاري بود
قبلش، من نمي دونستم چطور صحبت کنم
و بعدش ناگهان، او توانايي .براي ابراز کردن را به من داد
...يک لغتنامه ...وقتي شروع کردم
.خيلي خجالتي بودم .هنوزم خجالتي ام
...و بعد از ماه ها تمرين کردن
...من رو روي صحنه فراخوند و گفت "!تو فقط بايد از خود بيخود بشي"
.و اون تنها توصيهاي بود که طي تقريباً 20 سال بهم کرد
.پينــا" يک نقاش بود"
.او معمولاً ما را مورد سؤال قرار مي داد
،و بدين صورت بود که ما تبديل به رنگ شديم
.تا نقاشي هايش رو رنگ آميزي کنيم
...براي مثال، او در موردِ
مـــاه" سؤال کرد؟"
.من با جسمم آن لغت (ماه) را به نمايش درآوردم
.تا اينکه او بتونه ببينه و احساسش کنه
.من به تنهايي در "کــافه مــولر" رقصيدم
.همه ما چشمانمان رو بسته بوديم
،وقتي که رقصمان را تکرار کرديم
.اون احساس ديگه بهم دست نداد
.احساسي که خيلي برايم مهم بود
،ناگهان، متوجه شدم
...تفاوت خيلي زيادي وجود داره که
،پلک هام بسته شده باشه
.خواه به پايين نگاه مي کردم، يا به اينطرف
!و اون همه چيز رو تغيير داد
.فوراً اون حسّ درستم رو بدست آوردم
علي رغم اينکه، بطور غيرقابلِ باوري .سخت و مشکل بود
.ولي کوچکترين جزئيات مهّمه
...درکل زباني ـست
.که مي توان خواندش را آموخت
...ما طيِ 2 هفته
!"اين قطعه را کامل کرديم، "دومينيک
!سرعتِ مان غيرقابلِ باور بود
...شگفت آور بود که چطور اين ايده
.فقط از 1 ميز و 4 تا صندلي، شکل واقعي به خود گرفت
.مشخصهِ "پينــا"ست! يادم مياد
...بعدش، بنگ! صندلي ها - .دقيقاً -
!بعدش، بنگ ...رولف" با صندلي ها بازي مي کنه"
.و همه اونا جزئي جدايي ناپذير از صحنه ميشند
!خيلي زيباست
1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10. !من اومدم
...مدتِ زيادي نيست که
.کاتزو اونو" هم ما رو ترک (فوت) کرده"
..."حدس مي زنم الان اون و "پينــا
...دارن اون بالا در کنارِ هم مي رقصند
!و از روي يک ابر، مي پرند روي يه ابرِ ديگه
.پينــا" نافذترين چشمها رو داشت"
.هيچکس مثل اون، تابحال منو اونجوري نديده بود
،هر تلاش يا وانمود کردن به کاري که مي کردم
.زيرِ نگاهِ خيره اون ناپديد ميشد
...در عوض، اون چيزي ديد
.که من ازش مي ترسيدم
.چون هنوز اون رو نمي دونستم
پينــا" کي بود؟"
.او، ظرافت و توانايي رو درهم ترکيب کرد
...او همچنين، تواناييه دائمِ
،گوش دادن و تماشا کردن رو در خود داشت
.و بر همه محدوديت هاش غلبه مي کرد
،به عبارتي، من اون رو همچون خونهاي تصور مي کنم
،با اتاق زير شيرنواني بزرگ !که پُر از گنج جواهره
.پينــا" قرار نبود برقصه"
.تو هميشه حرکاتت رو فراموش مي کردي
!ما قبول نکرديم بدون "پينــا" برقصيم
،اون، نقش رو قبول کرد ...چون تو اصرار کردي
تا حرکاتِ درست رو بهم نشون بده؟ !بيخيال
!ولي حقيقت داره
.من ازش با اصرار خواستم که برقصه
اين تنها راهي بود که مردم بتونن !پينــا" رو روي صحنه ببينند"
من هرگز نميخواستم .توي نمايش "کــافه مولــر" برقصم
...وقتي "پينـــا" ازم خواست نقشش رو برقصم
"بهش گفتم "باشه
.ولي هرگز واقعاً ياد نگرفتم
.ازش ميخواستم که براي هميشه برقصه
اغلب اوقات، رقصش رو .توي نمايش "کــافه مـولــر" مي ديدم
.ميخواستم، اون حسّي رو که اون داره احساس کنم
،جوري تکون مي خورد که انگار گودالي در داخلِ شکمشه
.گويي که انگار، از مرگ به اين دنيا برگشته
،وقتي امروز روي صحنه ميرم
... سعي مي کنم درد کشيدنِ
.پينــا" رو تصور کنم"
...همچنين قدرت و تواناييش
.و تنهاييش رو
...چند مرتبه اي
،نمايشِ "کــافه مـولــر" رو با "پينــا" رقصيدم
،و موهاش، پشتش، بازوهاش رو مي ديدم
،با چشمهاي بسته هم مي دونستم
!که تک تکِ ما رو از همديگه تشخيص ميده
،اون همه چيزو مي ديد
!حتي با چشمهاي بسته
.ما هميشه در حالِ رقصيدن و خنديدن بوديم
...تا ساعت 4 صبح
،هميشه با همديگه بوديم
.تا براي روزِ بعد يه چيزي ابداع کنيم
.اون زمان، ابتداي همکاريمون بود
..."هر روز صبح، توي ايستگاهِ "بارمن
...براي خوردنِ قهوه و برنامه ريزي
،باهم قرار ميذاشتيم
.و مي رفتيم سراغِ کارِ روزانه
...وقتي با "پينــا" کار مي کردي
.هميشه احساسي فرا بشري داشتي
No comments yet. Be the first to leave one.