Mistari 200 ya kwanza.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت... هی، برچ.
عرق کرده، ولی تب نداره.
یکی کاپیتان رو خبر کنه. بگو با ۹۱۱ تماس بگیره.
پزشک اورژانس گفت احتمالاً همون سرماخوردگی از پا درش آورده.
سرماخوردگی این بلا رو سر آدم نمیآره.
مراقبت از بیماران حافظه؟ اقامت حمایتی؟
مراقبت شبانهروزی. من... راستش خیلی قبولش ندارم.
فکر نکنم از پس هزینهش بربیایم.
هشدار نقرهای. سالمند گمشده.
بُدی. بابابزرگ لئونهست.
ولی مهمتر از همه اینه که حالت خوبه.
بیا. بریم بالا.
هی، منی، چی شده؟
فقط یه کم حالت تهوع دارم.
عرق کردی، ولی تب نداری. درست مثل برچ.
گرینکرست، اینجا گروه چهار تری راک.
یه بیمار با مشکل شدید تنفسی دارم
و همین الان آمبولانس لازم دارم.
آقای پرز؟
من دکتر گریچی از بخش سمشناسیام.
حالتون چطوره؟ خودت که میدونی.
انگار لاشهٔ وسط جاده خوردم.
آزمایشهاتون مقدار قابلتوجهی
ارگانوفسفات نشون میده.
چی... چی هست؟
مسمومیت با آفتکش.
آتروپین تزریق میکنیم.
فعالیت غیرارادی دستگاه عصبی رو مهار میکنه.
یه مقدار پرالیدوکسیم هم میدیم.
مهارکنندهٔ عامل عصبی؟
برای این نوع مسمومیت کمک میکنه.
تنفس رو بهتر میکنه.
چند روز عملکرد کلیههاش رو زیر نظر میگیریم.
هدف اینه که نذاریم اندامها از کار بیفتن.
کاپیتان.
بله؟
حتماً برچ هم از همین مرده.
آره، نکتهٔ خوبیه.
آدم چطور در معرض ارگانوفسفات قرار میگیره؟
راههای زیادی داره؛ غذا، محل دفن زباله، مواد شیمیایی.
آره، توی اردوگاهمون یه نفر یهدفعه مرد،
بدون اینکه معلوم بشه چرا.
پس حتماً با بخش سلامت ادارهٔ اصلاح و تربیت تماس بگیرین.
بگین اردوگاه رو آزمایش کنن.
بعداً بهتون سر میزنم.
شما دوتا باید راه بیفتین
قبل از اینکه جادهها رو ببندن. کاپیتان،
باید بچههای تری راک رو هم بررسی کنی.
آره، حتماً. تو فقط مقاومت کن.
گابریلا.
دوستت دارم.
دووم بیار، بابا.
بهزودی میبینمت.
مرکز کنترل به کارآموز لئونه.
ببخشید. فقط...
یه کم حواسم پرته؛ منی توی بیمارستانه
و امروز هم باید نونّو رو ببریم خونهٔ جدیدش.
مرکز مراقبت حافظهٔ بوئنا ویستا،
یا همونطور که خودش میگه، «باشگاه مردهها».
زبون نیشداری داره، نه؟
آره. فقط... نگرانشم.
نمیخوام اونجا
حس کنه دیگه هیچ نقشی توی زندگی نداره.
وقتی به مراقبت بیشتری نیاز داره،
واقعاً چه انتخاب دیگهای دارین؟
فکر میکنه فقط غذای مایکروویوی لازم داره
و بازیهای وریرز.
عصبانیه
و همهش رو سر بابام خالی میکنه.
مامان و بابام هم دارن حرص میخورن
که پول این خونهٔ جدیدی رو از کجا بیارن؛ جایی که خودش اصلاً نمیخواد بره.
انگار... هیچکس برنده نیست.
مامان زندونیم، لینت رو یادته؟
قبل از زندان رفتنش،
مامانش سرطان لوزالمعده گرفت.
و یه روز فهمید
واقعاً نمیشه خوشحالشون کرد.
فقط باید راحت نگهشون داری و حواسشون رو پرت کنی.
این باند چیه؟
داشتم چندتا درخت رو پاک میکردم.
یه کار جانبی بود برای یه کم پول اضافه.
برای کی؟
اِم... یه دوست قدیمی.
نمیشناسیش.
آه، باید برم. باشه.
راحت و سرگرم.
از این به بعد روش کارم همینه.
این دیگه زیادیه. آره.
اوه، خیلی خوشحالم اومدی.
آره، ممنون که اومدی، پسر.
گفتم شاید بد نباشه نونّو
با یه یخچال پُر شروع کنه.
احتمالاً خودم هم تا آخر روز
چندتاشون رو لازم پیدا میکنم.
همهٔ اینا میرن توی وانت؟
آره.
صبح بخیر.
چه خبره؟
با وسایل من چیکار میکنین؟
اِم... امروز روز اسبابکشیه به بوئنا ویستا،
همونطور که مدتیه دربارهش حرف میزنیم.
من با هیچی موافقت نکردم.
اوه... کردی، والتر.
نه، نکردم.
بُدی، وسایلم رو برگردون توی اتاقم.
نونّو، چرا من و تو... اول بشینیم
یه فنجون قهوه بخوریم؟
هوم.
چی بوی آشپزخونهٔ مادربزرگم و یه مهمونخونهٔ توسکانی میده؟
خب، اون میشه
وافل دوغی؛ دستور خانوادگی.
خدای من. بیکن ضخیم
و یه بشقاب میوه
که قرار نبود ببینیش
تا وقتی خودم برات میآوردم.
صبحانه توی تخت؟ حرکت جسورانهایه.
این رو کسی میگه که تیشرت من تنشه.
خب، میدونی، نمیخواستم
دوباره خودم رو توی لباس دیشب جا بدم.
هر وقت خواستی میتونی تیشرت من رو بپوشی،
ولی من همخونه دارم.
خدای من. من شلوار پام نیست.
خب، امروز زودتر رفته بیرون.
اوه.
برای دفعات بعد گفتم.
پس قراره دفعهٔ بعدی هم باشه؟
اوه، من...
اُخ.
اومد. چی؟
نامهٔ رد شدنم از اون شرکت رؤیایی
که براش مصاحبه کرده بودم.
من... استخدام شدم.
چی...؟ تبریک میگم.
فوقالعادهست.
نه.
نه، این اصلاً جور درنمیآد.
تازه دانشکدهٔ حقوق رو تموم کردم.
این یه موقعیت داخلی با حقوق خیلی بالاست.
این چیزها هیچوقت پیش نمیآد. ولی برای تو افتاد
چون اون شرکت چیزی رو میدونه که منم میدونم.
اینکه فوقالعادهای.
بردت رو قبول کن.
شرط میبندم مدتهاست منتظر این روزی،
نه، وین؟
آره، فقط...
من رو ببرن یه آسایشگاه،
یه پتو بندازن روم و رو به آفتاب بشوننم.
نونّو، منصفانه نیست.
راستش بابا، اگه واقعاً میخوای بدونی،
هر کاری از دستم برمیاومد کردم که کار به اینجا نکشه.
خب، میخوام با لوک حرف بزنم،
چون اون هیچوقت با این موافقت نمیکنه.
متأسفم که یادت نمیآد،
ولی با لوک حرف زدی.
اوه، شرط میبندم خیلی هم متأسفی. چرا دربارهٔ بازی وریرز حرف نزنیم؟
بازی وریرز چطوره؟
اوه، بازی دیشب. تو و لوک کلی،
کلی حرف زدین. یه جور بازی روانی راه انداختی.
یعنی... خب، دو بار حرف زدیم.
یادم نمیآد. میدونم یادت نمیآد.
باشه، بسه. اگه لوک موافقت کرده، یعنی
تو بازیش دادی؛ مثل همیشه.
من... باشه، بسه!
ببخشید دوستان، جاده بستهست.
جلوتر جاده بسته شده.
آب گرفته.
طوفان اونجایی که میریم خیلی بدتره، پس...
برگردیم؟ میریم ایستگاه
و همونجا صبر میکنیم تا رد بشه.
ایستگاه قدیمی خودم بهجای باشگاه مردهها؟
پایهام. بریم.
بابا، چرا طوفان رو توی اتاق استراحت نمیگذرونی؟
هی، وقتی تو پوشک میپوشیدی من داشتم آتیش خاموش میکردم،
و محض اطلاعت قبلاً رئیس همینجا بودم.
قبلاً. خیلی وقت پیش.
هی، وینس، بیخیال.
و کارت رو هم لعنتی خوب انجام میدادی.
هر چی بلدی من یادت دادم،
حالا جلوی من واسه خودت آدم مهمی شدی، هان؟
آره، چیزهای زیادی یادم دادی؛ هم خوب، هم بد.
هیچوقت نگفتم غیر از اینه.
اوه، بد؟ بشنویم ببینیم، هان؟
آهان، فهمیدم داری چیکار میکنی.
حالا میخوای از بدیهای بچگیت بگی
که کارهای خودت رو توجیه کنی.
لازم نیست کارهام رو برات توجیه کنم، بابا.
چون تو مریضی.
متأسفم که مریضی. باشه؟
تقصیر من نیست. دیگه سعی نکن بندازیش گردن من.
بعد از هر کاری که برای تو و برادرت کردم،
بعد از اینکه مادرت رفت.
مامان ول نکرد و نرفت.
تا جایی که تونست تحملت کرد
بهخاطر من و لوک.
و آره، وقتی لوک ۱۸ سالش شد، رفت. میدونی چرا؟
چون دیگه نمیتونست تحملت کنه!
اون شغلت رو بهت نداد.
من بهت دادمش، وینی.
من دادمش!
No comments yet. Be the first to leave one.