Mistari 200 ya kwanza.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
مزرعه کلارکسون
قسمت ۳۶: نوسازی
الان اواخر فوریهست و زمستون داره نفسهای آخرشو میکشه.
قراره با ابزار پیشرفته و جدیدم، محصولات بهاره رو بکاریم.
ولی تا اون موقع، کلی کار سرمون ریخته که باید انجام بدیم.
اول از همه، باید بفرستیم...
چندتا گوسفند رو راهیِ آشپزخونهی پاب کنیم.
اونم همراه با آخرین سریِ خوکها.
اینا "میول"های اصیل خودمونن.
اون "نورث کانتری میول"هایی که از همون اول پرورش دادیم رو یادت هست؟
اینا بچههاشن که موقعِ...
- مالِ چهار سال پیشه؟ - آره، زمانِ کرونا.
یالا، گوسفندا.
بدو شروع کنیم، یالا! زود باش.
- از اینکه داری ردشون میکنی ناراحت نیستی؟ - نه.
گاو و گوسفند، اصلاً خوشم نمیاد ردشون کنم برن،
- اصلاً دوست ندارم سوار کامیونشون کنم. - آره.
- فکر نکنم هیچ دامداری از این کار خوشش بیاد... - درسته.
...که حیووناش رو بفرسته برای ذبح و با خودش فکر کنه «امشب کارشون تمومه»،
اصلاً از این کار خوشم نمیاد، حالا چه گاو باشه چه هرچی. ولی روی خوکها خیلی حساسم.
-چرا؟ -فقط از خوک خوشم میآد.
-میدونی که عاشق گاوی؟ -آره.
منم خوک دوست دارم، همینطور. از خوک خوشم میآد.
فقط دارم به مزهشون فکر میکنم.
بعد از اینکه حیوونها رو رسوندیم...
خداحافظ، خوکچه.
...دارم میرم به «سگِ کشاورز»...
که چند روزی تعطیله تا بتونیم یه کار مهم رو تموم کنیم.
چیزی که دلم میخواد ببینم
یه دریایی از ونها و کارگرهاییه که دارن کار میکنن و منم... آره.
اون داخل، کف آشپزخونه داره با یه لایه ضدلغزش نونوار میشه...
-سلام، آقایون. -سلام.
امروز چاکِ باسنِ زیادی تو دیده. من واقعاً...
...و برقکار هم داره یه بار دیگه تلاش میکنه
تا مشکل نوسان برق رو یه جوری ردیف کنه.
-برد جدید داریم؟ -آره.
-دیگه خبری از چراغهای چشمکزن نیست؟ -امیدوارم همینطور باشه.
خواهش میکنم اینطوری نگو.
تمام این کارها زیر نظر «آلن» انجام میشه،
کسی که بعد از یه عمل جراحی سنگینِ قلب، دوباره برگشته سرِ کار.
-خیلی وقته گذشته. برگشتم رفیق! -برگشتی!
-یه بغلِ رسمی. -تیپت رو ببین، شدی مثل «جان بون جووی».
یکم وزن کم کردم.
اوه پسر، چقدر زیاده.
-میدونم. کلی میوه. میوههای تازه... -چطور بود؟ درد داشت؟
خیلی. نمیخوام جلوی دوربین نشونش بدم.
زخم وحشتناکیه.
-اونجا؟ همهش... چهار تا بایپس؟ -آره. چهار تا بایپس.
یکیشون از کار افتاده و پیچ خورده،
و چهار تای دیگه هم حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد گرفتگی دارن. افتضاحه.
حالت خوبه؟
آره، ریههام یکم به مشکل خورده. ۳۶ درصدش از کار افتاده،
- به خاطر گرد و خاکِ امدیاف و اینجور چیزا. - چون ماسک نمیزدی.
هیچکس نمیزد، مگه نه؟ مشکل همینه. اون موقعها، دههی ۸۰ و ۹۰، چیزی نمیدونستیم.
- مثل الان نبود. - درسته.
-هنوزم ماسک نمیزنی. -آره.
-میدونم. -ریههات بدجوری مشکل دارن و...
-قلبت رو ردیف کردن؟
-آره، کارشون درسته. -واسه قلبم بستری شدم.
دو تا اتاق با هم فاصله داریم.
آره، همین بغلمی. میدونم اونجایی.
داروی من «مونتجاکه». همون چربیسوز رو میگم، میشناسی؟
-همونو بهم دادن. -آره.
خوراکیه یا تزریقی؟
-هفتهای یه بار تزریق. -آره، منم همینطور.
سوزن کوچیکیه، مگه نه؟ بزنش بره تو.
-کوچیکه، اصلاً نمیفهمیش. -خوبه. اشتهات رو کور میکنه.
چون کلسترول باعث شد سکته قلبی کنم.
آره، همون گرفتگی رگه.
سلام، به جمع پیرمردها خوش اومدید.
شاید جوون باشی و موقع دیدن این، با خودت فکر کنی...
- «این دوتا پیرمرد رو ببین...» یه روزی... - آره.
بالاخره یقه آدم رو میگیره، مگه نه؟
فرداش، کارهای توی باغ بیشتر و بیشتر شد.
چون چندتا عضو جدید و جذاب به جمعمون اضافه شده بودن.
اینو میبریم پیش خودشون.
-آره. -سعی کن جاش بدی این تو.
-جدی؟ -آره.
آخه چطوری میخوای...
با خودِ خونه جابجاش کنیم راحتتره.
خب، بیا اون نردبون رو برداریم.
اوضاع قراره ضایع بشه.
گند میزنه بهش، نه؟
-از پسش برمیاد، مگه نه؟ آره. -درسته.
لعنتی.
عیبی نداره.
-نمیدونم چرا. -خدا رو شکر.
وسایل اون خونهی جدید، هدیهی دختر بزرگم بود.
ده تا مرغ شاخدار،
که توی اون انبار زندگی میکردن
عجب بوی گندی میآد.
غذا داری؟
اونا...
خیلی بدبوئه.
لعنتی، عجب بوی گندی. خیلی بدبوئه.
ای وای، حالم داره به هم میخوره.
سعیمو میکنم. میگیرمش و میندازمش برای تو.
آره. عالی شد.
بیا، خودشه. آره.
دیگه واسه خودت یه خونه جدید داری.
سلام رفیق کوچولو.
خودشه.
- تمومه؟ - آره، دمت گرم.
عالیه. واقعاً کارت حرف نداشت.
قبل از اینکه مرغها رو به خونهی جدیدشون توی بیشهزار کناری منتقل کنیم،
یه جشن کوچیک توی "دیدلی اسکات" هست که باید ردیفش کنیم.
-جی-داگ. -سلام، جرمی!
بیا که صاحبِ تولد اومد.
-ما نمیتونیم... -این عالیه.
اگه بتونم روشنش کنم خیلی قشنگ میشه. یه لحظه صبر کن.
شمعهایی خریدیم که اصلاً روشن نمیشن.
- جرالد، منو ببخش. - باشه.
- امروز چند سالت میشه؟
یه استریپر برات گرفتیم.
رقصنده مَرده دیگه الان میرسه.
آمادهای؟ فوتش کن.
- عالی شد. - تولدت مبارک.
تولدت مبارک، جرالد.
- مبارک باشه. - مبارکه.
تولدت مبارک.
تو از مرغ شاخدار چی میدونی، جرالد؟
یه غبغب دارن. شبها که میزنیم بیرون، اونا...
به هم تجاوز میکنن. فکر کنم همهشون نر باشن.
اولش مشکلی نیست، ولی وقتی میافتن دنبال هم دیگه دیوونهکننده میشه.
تاج دارن. ولی خب، همهشون دارن،
همون بزرگ و درازه.
غمگین به نظر میرسید، واسه همین...
بهم گفتن بذارم پنج روز توی اون جعبه بمونن.
آره، اون یکی صدا میده. اگه همهشون باشن، یا خدا،
صداش حتماً تا خودِ روستا میرسه.
کاری که الان داره میکنه... بارونه.
- آره. - در رو باز بذاریم
- یا ببندیم؟ - فکر کنم باید... فرار کردن.
الان دیگه اونجا نیست. اینجاست.
- یکی اونجاست، ببین. - چی؟
یکیشون دمِ چراغه.
لعنتی، هنوز همهشون رو نگرفتیم.
یکی دیگه هم هست!
- دو تا اونجان. - چی؟
- دو تا اونجان. آره. - بلد نیستین بشمارین؟
خیلی احمقین.
بعد از اینکه اون دو تایی که غیبشون زده بود دستگیر شدن، رفتم سمت بیشهزار.
لعنتی.
یا خدا، این خیلی وحـ...
نه!
توی راه، یه کم جا خوردم.
اون گوسفنده داره اونجا چیکار...
بچه داره.
ببین.
جفت از پشت گوسفنده آویزونه. تازه به دنیا اومده.
وایسا.
این...
عجیبه، چون این اون گوسفند «ایزیکِر»ـی نیست
که میدونستیم حاملهست.
این گوسفنده اصلاً هم «کمدردسر» نیست.
که باید توی یه بار چرخ میشد.
اصلاً نباید حامله میشد.
آخه چطوری ممکنه حامله شده باشه؟
این دیگه چه وضعیه... کالب؟
ببین.
عجیبه، پس نره از کجا پیداش شده؟
دقیقاً!
واسه اینکه سر از این راز دربیارم،
به جرمی زنگ زدم، همون چوپانمون.
یه جورایی عجیبه.
تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که قبل از اینکه بره رو از شیر بگیرن،
هنوز اخته نشده بود و تونست جفتگیری کنه.
ولی این یعنی زنای با محارم.
این زنای با محارمه و تو هم... آره.
یه احتمال دیگه هم هست که میشه بهش فکر کرد.
تولد از یه باکره.
قبلاً ثبت شده که همچین چیزی ممکنه اتفاق بیفته.
- شاید... - بعید میدونم.
- اون که عیسی بود. - آخرین بار یه آدمیزاد بود.
مگه منتظر ظهور دوم نیستیم؟
کی گفته کارِ آدمیزاده؟ شاید یه گوسفند بوده.
شایدم عیسی بوده.
بذار اینو بهت بگم، اسم این گوسفنده عیساست.
- و اون گوسفند رو نگه میداریم. - کجا...
- نه. - آره.
عیسی رو سر نبُر.
این عیسی نیست. اون گوسفنده رفتنیه.
- این عیسیه. - اون بره رو بزرگ کن،
بعدش تبدیل میشه به گوشت.
برمیگرده، میخوریش و سه روز از معدهدرد ناله میکنی.
-داریم مریم مقدس رو میخوریم؟ -آره.
-اون مریم مقدسه! -نه، نیست.
بعد از این، دو مرد خردمند و یک زن خردمند...
یه مرغ شاخدار برمیدارن و راهیِ اقامتگاهشون توی جنگل میشن.
اونجا؟
-عالیه. -آره.
خیلی خوب به نظر میاد.
باید پنج روز اونجا بمونن.
-آره. -تا با محیط خونه آشنا بشن.
بسیار خب.
یه جورایی گیج به نظر میرسن.
تعجبی هم نداره.
ظهر پرماجرایی رو پشت سر گذاشتن.
حالا که کارهای بازسازی «آلن» تموم شده،
No comments yet. Be the first to leave one.