Mistari 194 ya kwanza.
مرد: آخه زن، این چطوری قراره توی آپارتمانمون جا بشه؟
اگه فکر کردی من قراره تا ابد
توی دخمههای این تالار فراماسونری زندگی کنم
باید بگم که زندگی طولانی و تنهایی در انتظارت خواهد بود
زن: برای امضا، بفرمایید
چطوری ایزابل؟ با یه آدم بیفرهنگ ازدواج کردیها
اوه، میدونم
باید یه بار دیگه روی اون پاراگراف دوم کار کنم
این چوبِ بلکباتِ تاسمانیاییه. میدونی چقدر کمیابه؟
حدس میزنم خیلی کمیاب باشه
این فقط یه میز نیست، این
این پیرمرد یه هنرمنده. این یه اثر هنریه
خب، قیمتش با یه تابلوی پیکاسو برابری میکنه، پس لابد هست
تو اصلاً سلیقه نداری جک آیریش
اوه، بیخیال. من تو رو انتخاب کردم، مگه نه؟ خب، یه انتخابِ خوب داشتی
توی این کت و شلوار چقدر خوشتیپ شدی. اوه
به نظرم خیلی شیک شده. آره، و کی این کت و شلوار رو انتخاب کرد؟
یادم نیست. تو غبار زمان گم شده
میز رو میخریم
به چشم یه میراث خانوادگی بهش نگاه کن که قراره به بچههای نداشتهمون برسه
میدونی که دوستت دارم
مرد: بذار با اون جک آیریشِ لعنتی حرف بزنم! مرد ۲: هی، هی، یه لحظه وایسا
نمیتونی بیای تو... اونجا ای، آقای وکیلِ خائن
شرمندهتم رفیق. سعی کردم جلوش رو بگیرم. اون ولم کرد، ها؟
وقتی داشتم توی اون زندانی که تو منو فرستادی میپوسیدم، بچههام رو ازم گرفت
برو تو ماشین منتظر باش. ۱۰ دقیقه بهم وقت بده
جریمههای پارکینگ. گذاشتی واسه اون جریمههای پارکینگِ لعنتی بندازنم زندان
تا جریمهی پرداختنشده، رفیق. اون تازه پیشغذاش بود ۱۱۳
اون پلیسی که بهش حمله کردی دو ماه بیمارستان بستری شد. چی توقع داشتی؟
بهت گفتم که زدمش
اما تو اصلاً به حرفم گوش ندادی، مگه نه؟ عوضی
آروم باش، خب؟ فقط برو اونجا بشین و منتظر بمون
میرم پروندهت رو پیدا میکنم و میتونیم منطقی دربارش حرف بزنیم، باشه؟
باشه آقا... بهم دست نزن
باشه، بهت دست نمیزنم
دارم به پلیس زنگ میزنم. نه، این کار رو نکن رفیق، نکن
این آخرین چیزیه که اون لازم داره. خودم باهاش ردیف میکنم
اون چی بود؟
از بیرونه
باشه. تو بردی
آپارتمان رو گرو میذاریم
و اون میزِ تاسمانیایی رو میخریم
دیدی؟ اصلاً به حرفم گوش نمیدادی
حالا گوش میدی، جک؟
یه قدمزنیِ کوتاه تا حاشیهی شهر
و گذشتن از ریلهای قطار
جایی که پل هوایی مثل پرندهی شوم سایه انداخته
همونطور که تکون میخوره و ترک میخوره
جایی که رازها تو آتیشِ مرزها پنهان شدن
لای سیمهای وزوزکنان
هی رفیق، میدونی که دیگه هیچوقت برنمیگردی
از میدون رد شو، از پل بگذر
از کارخونهها و دودکشها رد شو
توی طوفانی که داره جمع میشه، یه مردِ بلندقد و جذاب میاد
با یه کتِ مشکیِ خاکگرفته و یه دستِ راستِ سرخ
مرد در رادیو: ...روی برگه، شمارههای ۲، ۶ و ۱۲ خط خوردن
۱۲ شمارههای ۲، ۶ و
اسبهای «کاتارسیس»، «برایدل سوئیت» و اسب ۲ سالهی نیوزلندی، «این هِر نیم»
میریم سراغ مسابقهی شماره هشت. فقط یک انصرافی داریم
و اون هم اسبِ محبوب، «راکِس نویز»، شماره پنج هستش
امروز یه روز عالی برای مسابقه در سیدنی، توی رویال رندیکِ
پیست هنوز سنگین اعلام شده
اما با این هوای خوبی که الان داریم
این احتمال هست که پیست خشک بشه
و احتمالاً وضعیت پیست در ادامه بهتر بشه
آه، پاستا مارینارا
سخت میشه پیدات کرد، آقای دولری
بیا تو وگرنه بیضههات رو با تیر میزنم
زود باش
بپیچ راست
خب، چطوری پیدام کردی؟ اون لامصب رو بگیر یه طرف دیگه، میشه؟
این... این چیزها عادت دارن واسه خودشون یهو در برن
آه! (صدای شلیک)
آخ! آخ! وای
هی! نه، خواهش میکنم! خواهش میکنم
نمیخوای منو بکشی، میخوای؟ رفیق، یکم زیادی شکاک شدی
زیادی از اون گرد سفید کشیدی بالا
اوه، بیخیال رفیق
لعنتی. یه فرصت بهم بده
آره هری
رفیقت رو پیدا کردم
آره، بد نبود اگه بهم هشدار میدادی که طرف مسلحه و چیزی واسه از دست دادن نداره
خب، ۵ درصد اضافه بابتِ شوکی که بهم وارد شد میگیرم
به خاطر اینکه یه تپانچهی جنگ جهانی دوم رو گرفته بود سمتِ خشتکِ من
آره، باشه
گوش کن احمق
باید یکم بیشتر با بقیه همکاری کنی
مخصوصاً با اونایی که پولشون رو بالا کشیدی
حالا، اون ۱۰ هزار تا رو از توی ماشین ظرفشویی برداشتم
و فکر کنم یه ۷۰ تای دیگه هم توی دریچهی کولر باشه، نه؟
آره، لابد
درسته
خب، بقیهش رو اینجا امضا کن
و اینم خودکار
از معامله باهات خوشحال شدم. هی! نمیخوای که بری، ها؟
رفیق! بیا بگیر
محض اینکه یه وقت تنها نشی
رفیق، نمیتونی منو اینجا ول کنی
اوه، برگرد دیگه، میشه؟ من نمیتونم از اینجا بیام بیرون
شما با جک آیریش تماس گرفتید. پیغام بذارید
جک
دانی هستم. رفیق، توی پارکینگم. داری میای؟
خدایا، کمکم کن
اوه، خداروشکر. من میتونم
نه، دارم میبینم که چراغهات دارن چشمک میزنن
پیام ضبطشدهی زن: شما چهار پیام جدید دارید
جک، هری استرنگ هستم
بابت اون سوءتفاهمِ کوچیکت با دولری متأسفم
به هر حال، اتفاق خاصی نیفتاده
گوش کن، یه کاری دارم که باید برام انجام بدی
جک آیریش، دانی مککیلاپ هستم رفیق
یادت میاد؟ همون تصادفِ ده سال پیش
اوم... ببین، من الان آزاد شدم رفیق، اما بدجوری به مشکل خوردم، پس
پس فکر میکنی بتونی یه زنگی بهم بزنی؟
۰۴۹۱ شمارهم اینه: ۱۱۰ ۵۷۰
امشب، به محض اینکه اینو شنیدی
جک، دوباره دانیام رفیق. تو... زنگ نزدی
اوم
گوش کن رفیق، بدجوری تو دردسر افتادم. فکر کنم دارن تعقیبم میکنن
فکر میکنی بتونی امشب ساعت ۷ بیای منو ببینی؟
توی پارکینگِ هتلِ «هیرو آو ترافالگار» در برانزویک هستم
جک، دانیام. رفیق، تو پارکینگم. داری میای؟
خدایا، کمکم کن
اوه، خداروشکر. من میتونم... نه، دارم میبینم که چراغهات دارن چشمک میزنن
آه
نگو که بالاخره داری برمیگردی به حقوق کیفری
بعید میدونم
این روزها تهِ تهِ کارهام یه سری نقل و انتقالاتِ ملکیه
نه، فقط دنبال یه پروندهی قدیمیام
عالیه. بیا تو
از دیدنت خوشحالم. منم همینطور رفیق
اسمش دانی مککیلاپه. مککیلاپ؟ مالِ کی هست؟
به قدمتِ کت و شلوارت. گمشو بابا! این کاملاً نویه
میدونستی هلن غیبش زده؟
با یه نقاش توی التام ریخته رو هم
چی، نقاشِ ساختمون؟ نه بابا، هنرمند، نقاشِ بوم
کسی که اسمش هم به گوش کسی نخورده. بروس سیل
بروس سیل؟ ای بابا
چیزی میخوری؟
خب، از اون یارو نقاشِ هلن چی میدونی؟ (صدای فوت کردن)
اوه، ظاهراً به پنج تا زبان حرف میزنه
سه بار برندهی جایزه «آرچیبالد» شده و لقبش هم «اسبِ سرکشِ تپنده» است
عالیه
ایناهاش. دانیل پاتریک مککیلاپ
۲۰۰۱ محکوم به رانندگی منجر به قتل در ۱۸ ژوئن
زدن به «آن السپت جپسون» و قتل او در خیابان آردنِ ریچموند
آه، همون زنی که دنبال مسکن عمومی بود. همون... فعالِ مدنی
موکلت بدجوری پاتیل بوده
به سلامتی
این رو چطوری یادت مونده؟ تو که حتی روی این پرونده نبودی
اون موقع دورانِ خوبی برای تو نبود
ولی به هر حال خودم رو به دادگاه رسوندم، مگه نه؟
اوه، دقیقهی نودی رسیدی
یکم از مسیر خارج شده بودی... دقیقاً قبل از اینکه بیخیالِ کار بشی
به هر حال، پروندهش کاملاً روشن بود. موکلت آخرش به جرمش اعتراف کرد
مرد: ۱۰ سال حبس گرفت. معتاد بود. یه عالمه سابقه هم داشت
پس چرا شنبه شب داشت از پارکینگِ یه هتل به من زنگ میزد؟
و چرا الان جوابِ زنگهای منو نمیده؟
میتونم این رو پیش خودم نگه دارم؟ حتماً
این هیچ ربطی به اون نداره
هلن به دلایل خودش رفت. اون حتی از لورنا خبر نداره
آدم وقتی پیششن، باید قدرشون رو بدونه، مگه نه رفیق؟
بعد از ۱۵ سال، سخته
آره، من که خبر ندارم
مالِ خیلی وقت پیشه. منظورم اینه که آخه کی دیگه دستگاهِ ویدیو داره؟
اوه، من چند نفری رو میشناسم
کدوم گوری بودی شنبهی قبلی که بهت نیاز داشتیم؟
تیم «سینتز» با اختلاف سه گل باخت
سیدنی بودم، برای کار
چه کارِ لعنتیای آدم رو عصر شنبه میکشونه به سیدنی؟
اون دیگه کار نمیکنه. نه یه کارِ حسابی
اون الان یه شرخره. یه شرخرِ لعنتی
چیز زیادی رو از دست ندادی. مثل دختربچهها بازی کردن
دیگه کسی رو مثل پدرت نمیسازن
سفت و سختترین مردی که تا حالا دیدم
گوش کنین، اگه بشه میخوام اینو پخش کنم
خب، دارن بازی رو میبینن
این که تکراره
۱۹۹۶ مالِ سال
هی! این آخرین بازیِ «فیتزروی» توی ورزشگاهِ «جی» هست. آره، با اختلاف ۲۵ گل داغون شدیم
جک: وحشتناک بود. مرد: جک، بحثِ این چیزا نیست
خودت هم خوب میدونی
وقتِ استراحتِ نیمهی سومه. الان میتونه پخشش کنه. اما زود تمومش کن، باشه؟
مرد: یادِ دورِ چهاردهمِ سال ۱۹۷۱ افتادم
اون بازی مقابلِ تیم «روز» رو یادت میاد؟
مرد ۲: ماشین دانی مککیلاپ در حالی که کنترلش رو در خیابان آردن از دست داده بود، دیده شد
لحظاتی قبل از اینکه جراحت مرگباری به «آن جپسون»، فعالِ حوزهی مسکن وارد کنه
اون زنه رو میشناسم
این ماشینِ آبی داشت... همینطوری تو جاده لایی میکشید
یهو، بنگ، صاف زد بهش و به راهش ادامه داد
زنِ بیچاره هیچ شانسی نداشت
مرد ۲: مککیلاپ در حالی که توی گاراژ خونهش خوابیده بود، پیدا شد
بازی رو دوباره پخش کن. استراحتِ نیمهی سوم دیگه تا حالا تموم شده
خب چارلی، شاید اگه به جای این کار، نقشهی میز رو برام میکشیدی
No comments yet. Be the first to leave one.