The King Dae Joyoung

The King Dae Joyoung (대조영)

Pakua Manukuu ya Farsi Persian

Maelezo ya toleo

DAE JO YOUNG E115 KOR HDTV XViD
Maoni na SubMatrix
►► Parsa | ارائه شده توسط وبسایتِ ۳۰نما ◄◄

Lebo

HDTV
hdtv
XviD
HD
Yamechapishwa tarehe: 2019-05-22
Upakuaji: 41
Wenye Ulemavu wa Kusikia: No

Hakikisho la manukuu ya Farsi Persian

Mistari 200 ya kwanza.

«:: [مــتـرجـم: [پارسا ::» |^| |^|

‫سربازا رو آماده نبرد کنید!

‫اول صبح میریم دنبال لی کایگی!

‫بله ژنرال.

میخواستن دست به کاری بزنن؟

‫اینجا منطقه یانگ جو هست. ‫هرگز عمل خصمانه ای انجام نمیدن.

‫اونا خیلی گستاخن.

‫از اول باید باهاشون قاطعانه برخورد میکردیم ‫تا وضع به اینجا کشیده نشه.

‫میدونم.

‫مطئن باشید خودم یه روز موچو رو میکشم.

‫اگه اجازه بدیم لی کایگی رو دستگیر کنه، ‫ممکنه افتخار فتح یانگ جو رو به نام خودش کنه.

کاهان، فقط دستور بدید

‫خودم شخصا سرِ لی ون و سورینگی رو براتون میارم.

،نه

‫دلیلی نداره با تانگ وارد جنگ بشیم.

‫فعلا به سگ شکاری اجازه میدیم خرگوش شکار کنه.

یعنی میخواید اجازه بدید اون لی کایگی رو زمین گیر کنه؟

‫اره و اگه سگ شکاری مودب نبود میکشیمش!

‫تانگ قبلا از ما به عنوان سگ شکاری استفاده کرد، ‫حالا وقتشه جبران کنیم.

‫وقتی شمال آروم شد میریم سراغ تانگ.

.تا اون زمان حرکتی از خودمون نشون نمیدیم

با این شرایط شانسی مقابل سو رینگی نداریم.

‫باید از این جنگ اجتناب کنیم.

‫ژنرال دستور عقب نشینی بدید.

‫درسته ژنرال.

‫ما جایی برای عقب نشینی نداریم! ‫همه چی رو از دست دادیم!

‫دیگه تو زمین جایی نداریم!

‫ولی یه طوفان داره میاد و ما باید پناه بگیریم!

‫ما برگشتیم.

جایی برای مخفی شدن پیدا کردید؟

‫یه قلعه متروکه اون سمتِ رودخونه وجود داره.

‫کوچیکه ولی خیلی خوب ساخته شده برای خط مقدم گوگوریو.

‫ولی نزدیک رود خونست، ‫اونجا منطقه ته جویونگ هست.

‫ما بخاطر اون به این روز افتادیم، ‫نباید به یودونگ برگردیم.

‫چاره ای نداریم.

‫ولی قربان...

‫سورینگی داره نزدیک میشه باید سریعا از رودخونه عبور کنیم.

...خیل رقت انگیزه

‫اول ته جویونگ دنبال ما بود حالا باید از دست سورینگی فرار کنیم.

‫برگشتی.

.ژنرال گیوم شدیدا منتظر شماست

.من برگشتم قربان- .گزارش بده-

درباره پدرم چیزی فهمیدی؟- ...ژنرال زندست-

مطمئنی؟- .بله-

.ولی یه مشکلی هست- چه مشکلی؟-

‫بگو.

اتفاقی براش افتاده؟

‫ایشون سربازای آواره رو جمع کردن تا به یانگ جو حمله کنن ‫ولی حالا توسط سورینگی دارن تعقیب میشن.

‫چی؟!

‫جایی برای رفتن نداره.

کجا میتونه پناه بگیره؟

چی؟ لی کایگی زندست؟- .بله قربان-

‫هنوز از جزییات باخبر نیستیم تا جاسوسا گزارش بدن.

‫بقایای ارتش شکست خورده هستن. ‫نباید ازشون بترسیم.

‫درسته.

‫لی کایگی الان قدرتی نداره.

‫ولی اگه نفوذی داشته باشه اوضاع عوض میشه.

چی؟

یعنی کدوم حرومزاده ای از طرف ما بهشون کمک میکنه؟

منظورت گیوم هست؟

‫شخصا دیدم یکی از افرادشو فرستاد یانگ جو.

‫اگه لی کایگی زنده باشه، طبیعیه پسرش بهش کمک کنه.

‫این خیلی سادست.

‫گیوم و چولین رو دستگیر کنید اونوقت دیگه مشکلی نداریم.

‫شهروندان خیتان زیادی اینجا هستن. ‫نمیتونیم دستگیرشون کنیم.

‫نمیتونیم یه ببر رو در خونه نگه داریم.

‫تو وضعیت بحرانی هستیم.

‫نمیتونیم اجازه بدیم بخاطر یه اشتباه کوچیک تمام زحماتمون به باد بره.

پس میخوای چیکار کنی؟

‫میموسا، ازت میخوام به مسائل رسیدگی کنی.

‫اگه خطری برامون محسوب میشن، ‫باید اخراجشون کنیم.

‫فهمیدم قربان.

ژنرال

برای چی این وقت شب اومدی اینجا؟

‫رفتم به اتاقتون نبودید.

درباره گیوم هست؟

.نمیتونم اجازه بدم چنین اتفاقی بیفته- .قبلا دربارش حرف زدیم-

‫تا وقتی گیوم خودش قلبا گوگوریو رو نپذیره،

‫ما نباید رازش رو فاش کنیم.

‫ولی ممکنه جویونگ پسر خودشو بکشه.

‫قبل از اینکه دیر بشه باید حقیقت رو افشا کنیم.

،برای شما سخته که بهش بگید .بذارید من انجامش بدم

‫تصمیم با شماست قربان.

حرف آخرتون چیه؟

‫ازت میخوام دخالت نکنی.

‫خودم بزودی با جویونگ صحبت میکنم. ‫فقط من باید بهش حقیقت رو بگم.

‫اینطوری بهتره.

.باید عجله کنیم

‫قبل از طلوع آفتاب باید از شهر خارج شیم.

‫همینجا صبرکنید.

شما کجا میری؟- .طول نمیکشه-

‫نمیتونم مردی که منو بزرگ کرد فراموش کنم.

‫پدر، ببخشید که بدون خداحافظی شمارو ترک میکنم.

‫ژنرال.

تو این وقت شب کجا میخوای بری؟

چرا اشک تو چشمت جمع شده؟

چه چیزی رو از من مخفی میکنی؟

‫حرکت کنید!

!دستامو باز کن

وقتی بی سرپناه بودید بهتون لطف کردیم حالا میخواید خیانت کنید؟

.زندانیشون کنید- .بله قربان-

!ببریدشون

.ژنرال، میموسا هستم- .بیرون منتظر باش-

.جویونگ- .دارم با گیوم صحبت میکنم-

.مطمئنم با دروغ سعی نداری از شهر خارج شی

‫حالا بگو ببینم.

این وقت شب کجا میخوای بری؟

‫میخواستم برم به دیدن پدرم.

و بعدش؟

میخواستی به پدرت ملحق شی تا به ما حمله کنی؟

‫مادرم و مردمم درکنار شما هستن.

‫به خدا سوگند میخورم هرگز به اعتماد شما خیانت نمیکنم.

‫میخواستی بدون هیچ حرفی شهرو ترک کنی.

‫همین الانشم به من خیانت کردی.

‫پدرم تحت تعقیب سورینگی هست.

‫خودش هم زخمی شده، ‫و با کمتر از صد نفر سرباز زخمی،

‫نمیتونه با ارتش عظیم تانگ مقابله کنه.

چطور یه پسر میتونه پدرشو در چنین شرایطی فراموش کنه؟

‫هیچ وقت لطف شمارو فراموش نمیکنم.

‫و وقتی زمانش برسه، ‫دوبرابرش جبران میکنم.

‫پس لطفا اجازه بدید من برم.

‫لازم نیست جبران کنی ولی یادت باشه.

‫وقتی پاتو از شهر بیرون بذاری دشمن من محسوب میشی.

‫پدرت از من کینه به دل داره. ‫منم نمیتونم بخاطر کاری که کرد ببخشمش.

‫حالا خودت تصمیم بگیر. ‫ترجیح میدی بمونی

یا دشمن من بشی؟

‫لطفا... اجازه بدید برم.

این سرنوشت منه.

‫متاسفم...ژنرال.

کسی بیرون هست؟

‫گیوم رو به خارج از شهر هدایت کنید.

!ژنرال

‫این تصمیم خودته، ‫مطمئن باش پشیمون نمیشی.

‫حالا میتونی بری.

‫اگه اجازه بدید اینطور بره، ‫برمیگرده و بهمون صدمه میزنه.

‫هنوز دیر نشده قربان، ‫دستور قتل گیوم رو صادر کنید.

‫وقتی همدیگرو به عنوان دشمن ملاقات کردیم میتونم بکشمش ‫ولی نمیتونم پسری که به دنبال پدرش میره رو مجازات کنم.

‫بذار این دفعه خودم تصمیم بگیرم.

‫لطفا نرو!

‫نباید بری.

‫تو....

‫تو....

!گیوم

‫سریعا گیوم رو خبر کنید!

اعلی حضرت چه مشکلی پیش اومده؟

‫گیوم...رفته! ‫اون شهرو ترک کرده.

منظورتون چیه؟

‫به این نامه نگاه کن.

‫اون نباید به اونجا بره.

‫با رفتن به اونجا قبر خودشو میکنه.

‫لطفا آروم باشید.

‫نگهبانا رو خبر کنید! ‫باید سریعا برش گردونید!

‫چشم سرورم.

.روحیشون تضعیف پیدا کرده- .طبیعیه-

‫ده بار باهاشون جنگیدیم.

‫آسیب زیادی بهشون وارد کردیم! ‫باید کارو یسره کنیم.

‫هنوزم کله شقه! ‫فکرنمیکردم انقدر آمادگی داشته باشه.

‫ناامیدی بیش نیست! ‫بزودی همشون نابود میشن.

‫ای حرومزاده!

مشکل چیه؟

چرا اینقدر لی ون طولش میده؟

‫با اون قلعه از مرز های گوگوریو محافظت میشده، ‫تقریبا غیرقابل نفوذیه!

‫بازم شروع شد.

‫شخصا جنگ رو رهبری میکنم.

‫قربان، تلفات قابل توجهی داشتیم.

.باید کمی صبرکنیم- چی؟-

.اون قلعه خود به خود فتح نمیشه- .اونا بزودی منابع غذاشون تموم میشه-

چی گفتی؟

‫آره درسته، اونا زمان زیادی برای تهیه غذا نداشتن.

‫با شکم خالی زیاد دوام نمیارن.

‫باشه، صبرمیکنیم.

‫غذا ندارن...

چرا چیزی نمیخورید؟

چقدر غذا باقی مونده؟

‫به اندازه کافی داریم قربان. ‫شما میل کنید.

‫غذا رو برگردون.

مشکلی داره؟

‫وقتی بقیه گرسنه هستن نمیتونم چیزی بخورم.

منظورتون چیه بقیه گرسنه هستن؟

‫تو برنج سنگ هست.

.معلومه از انتهای گونی برنج برداشته شده

‫از حالا به بعد.

‫با سربازا میخورم و با سربازا گرسنگی میکشم.

‫ژنرال، شما باید بخورید تا بتونید مبارزه کنید.

.سربازا به من اعتماد کردن و همراهم اومدن- .برای همین باید قوی باشید-

‫ژنرال،

.ژنرال- قضیه چیه؟-

‫خب...

‫موچو با ارتش بزرگی اومده...

موچو؟

موچو از یانگ جو اومده؟

‫خوش اومدید کاهان.

برای چه کاری اومدید؟

‫از تاخیر شما ناراحت شدم واس همین ارتش خودمو آورم.

‫اوضاع تحت کنترله.

‫وقتتون رو طلف کردید.

ژنرال سورینگی کجاست؟- .منتظر شمان-

.سوبانگ- .بله قربان-

.همراهم بیا- !چه بی احترامی-

کاهان این همه راه رو طی کرده اونوقت ژنرال سورینگی نیومده به خوش آمد گویی؟

The King Dae Joyoung subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for The King Dae Joyoung

Maoni

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left