Mistari 200 ya kwanza.
کرگ، تو خیلی وقته اینجا کار میکنی
- بهترینی - میگن من بهترینم
بزرگترین استعدادی که تا بحال تو این بخش کار کرده
ظاهر داره ولی جوهره نداره، خب؟
- باور کن - چی؟
- ضامنش بستهست - آها!
آره، خودمم داشتم ضامن رو چک میکردم سانجی
وقت متحول کردنه
راضیم
بازم ممنون بابت کمکت سانجی
چه بد که نمیتونی بمونی
شایدم بمونم
چی؟
خیلیخب بچهها. قهوه رسید
و یه کاپوچینوی سویای نیمکافئینی برای سانجی
و یه اسپرسوی دوبل برای الایزا
وای، خیلی خفنه!
چی خفنه؟
داشتیم نگاه میکردیم که سانجی قبل از مردن چجوری بوده
میدونستی شاهزاده بوده؟
شاهزاده یه امپراطوری کوچولو بودم بابا
انقدر که بنظر میاد جذاب نبود
سخته اون همه طلا بهت آویزون باشه
کم کم کمرت درد میگیره اصن
تو چجوری بودی الایزا؟
در مقایسه با تو؟
خیلی ضایع بودم
بیخیال بابا
اون گردنبند رو ببین آخه. چرا؟
کی موقع قتل عام کردن استخون میندازه گردنش؟
آخه...
فکر میکردم خیلی شاخه
کرگ، چطوره تو هم بذاری ببینیم؟
نه بابا. دیگه باید بریم سر کارمون، نه؟
نه، نه، نه. یالا
زندگیهای آبروبر ما رو دیدی
پیدا کردنش خیلی طول میکشه
پیداش کردم
این چیه؟ الان این کیه؟
منم
کنار مردابم
- ادامه بده - یه مرداب بود
و من انتخاب شده بودم که تو مرداب زندگی کنم و حواسم بهش باشه
و مراقب هیولای مرداب باشم
اصلا جذاب یا باحال نبود
ولی داشتم کار مهم و ارزشمندی میکردم
داشتم شهر و دوستام رو از خطر
هیولای مرداب حفظ میکردم
که بطرز جالبی هیچوقت ندیدمش، یا هیچ ردی ازش ندیدم...
و الان که دارم وضعیتم رو برای اولین بار
بلند بلند میگم، دارم به این نتیجه میرسم
که هیچوقت هیولای مردابی وجود نداشته
و منم واسه هیچ و پوچ اونجا بودم
کل زندگیم همینه
خب، بگذریم، روز بزرگی پیش رومونه
به افتخار گروه
- به سلامتی - به سلامتی
سوختم! سوختم!
خیلیخب. سم و لارا
چطوری برگردونیمشون پیش هم؟
بیاین حلش کنیم
- من حل کردم - چی؟
جفتشون یه آشنای مشترک دارن
که امشب مهمونی داره
بنظر میاد فقط باید
یه کاری کنیم که جفتشون دعوت بشن
- مهمونی؟ - آره مگه مهمونی چشه؟
نمیدونم والا سانجی
شاید فقط یه کوچولو مثل تله مرگ باشه
فکر کن اون همه آدم. هی با هم برخورد میکنن
کاسه خوراکی مشترک. بیعقلیه
بیعقلی؟ همین الان خودت داشتی از مرداب گل میخوردی
آره، گلش تمیز بود ولی
الایزا، میبینی چی میگه؟
خب با سانجی موافقم
بنظر مهمونی مشکلی نداره
مگه اینکه پیشنهاد بهتری داشته باشی
خب، آره پیدا میکنم
به زودی. فقط...
فقط باید یه جا پیدا کنم که بشینم
چون دیگه صندلی ندارم
- چی؟ - چی؟ هیچی
سانجی!
هی سانجی!
سانج؟
جیپسر؟ سانجی!
سانجی اینجا نیست
خب اینجا تو روزیآباد چه خبراست؟
مشغول کارم
رک و پوست کنده منظورت رو گرفتم. نذار وسط کارت بپرم
چنگک غذاست
میدونی... مال میز گردون و اینا
کس دیگهای هست که بتونی باهاش حرف بزنی؟
فقط ما این بالاییم
زمین چی خب؟
سالهاست که پیامبر برگزیده نکردی
خب آره، ولی خودم خواستم
هر دفعه همون داستان همیشگی پیش میاد
میدونی، تو صحرا با یه بابایی آشنا میشم
و حرف میزنیم و خوش میگذره
و بعد یهو...
همه فکر و ذکرشون میشه من
شروع میکنن معبد و اینا میسازن
منم با خودم میگم «هوی رفیق
ازت خوشم میاد ولی تازه با هم آشنا شدیم
- ترمز کن - ولی این دفعه اینجوری نمیشه
دنیا تا شیش روز دیگه تموم میشه
پس واسه جدی شدن رابطه وقت نیست
به نکته ظریفی اشاره کردی روزی
آره. بریم تو دنیای بیرون
روزی! بیا
- جواب داد - راضیم!
- ایول - وایسا
به این زودی دعوتشون کردین مهمونی؟
آره، کاری نداشت
سانجی کاری کرد دوستای باحالترشون
آنفولانزای مرغی بگیرن
اون بخش مرغیش ایده الایزا بود
من میخواستم آنفولانزای خوکی بگیرن
ببین، ببین
از الان دارن لباس انتخاب میکنن
افتادیم رو دور
یم آره. افتاد
هی کرگ
میشه بازم قهوه برامون بیاری؟
آره منم یه کاپوچینوی سویای نیمکافئین
با یه مقدار شیره فندق
داغ باشه ولی نه اونقدر که بسوزم
خیلی خوب بنظر میاد
آره، دو تا بیار پس
- دو تا بیار - اگه اشکال نداره
ایول. فکر خیلی خوبی بود
تو هم
این چی؟
زیادی تر و تمیزه
- این خوب بنظر میاد - زیادی به خودش فشار میاره
اوه، سلام!
چیکار میکنم من؟
همیشه دلم واسه اینجور مردها میره
یه لاغرمردنی با چوبدستی و موی بلند
میدونی، شاید کسی مناسب من نیست
که چی؟
تو رو که دارم، درسته روزی؟
این یکی چی؟
- دکتر دیو شلبی - سلام غریبه
- داستانش چیه؟ - انگار جراح لیرز چشمه
سلامت کامل داره، مدرک دانشگاهی خوب داره
باشه، خوبه
خوبه. ولی یکم زیادی معمولی نیست؟
دوست دارم یکم زمخت و پرجستوخیز باشه
اینجا نوشته گیتار داره. گیتار استراتوکستر
آخر هفتهها تو یه بند گیتار میزنه
خیلیخب
این یکی همهچی تمومه
میخوام دوست و رفیقم باشه
و یه جورایی بابام هم باشه
- آره - عجیب غریبه؟
بهش زنگ بزنم؟
- همینجوری بهش زنگ بزنم، آره؟ - آره بابا زنگ بزن
- دیوونه بازی نیست؟ - دیوونه باش خب
خیلیخب. حق با توئه. دیگه حرف نزنیم دربارش
و یه کله برم سراغش
چی بگم راستی؟
چی بگم خب؟
میدونی چیه؟ یکی از دیالوگای همیشگی رو میگم
من خدای تو هستم
دیو؟
دیو شلبی؟
عزیزم چیزی شده؟
برو تو خونه. بچهها رو ببر
- دیو چی شده؟ - دیو؟
چیزی نیست. مهم نیست
مهم نیست؟
بابا، دیو
بیخیال دیگه. رفیق
نمیفهمم. چرا انقدر خودشو لوس میکنه؟
میتونیم بریم سراغ یه پیامبر دیگه
پیامبر دیگه نمیخوام!
دیو رو میخوام!
پسر، مثل اینکه کلی کار داریم
خب، چه خوب که تو رو دارم یار کمکی
آره
باید برگردی بالا
خدا با یه پیامبر آشنا شده و...
حرفشم نزن. الان اصلا حوصله این لوسبازیا رو ندارم
خب یکی باید کمکش کنه چون من که کمک نمیکنم
- من هستم - عه، کرگ
کل مدت تنها نشسته بودی اونجا؟
آره
بریم؟
از کی این صداها رو میشنوی؟
امروز صبح. همینجوری یهویی
No comments yet. Be the first to leave one.