Mistari 200 ya kwanza.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
سال ۱۲۴۷ میلادی
چیزی داری بخورم؟
خیلی گشنمه.
کلاهت رو بردار.
شبیه پسرا نیستی.
کلاهت رو بردار.
نمیترسم.
مسافرا توی این کوهستان از قهرمانی به اسم «رابین هود» حرف میزدن.
اون از ضعیفها محافظت میکرد.
هیچکس از ضعیفها محافظت نمیکنه.
اون اصلاً قهرمان نبود.
روزی سه بار دعا میکرد و به فقرا پول میداد.
و عشق «لیدی ماریون» رو هم داشت.
«لیدی ماریون» قهرمان نبود.
همهی اینا از یه افسانهی قدیمیِ چوپانی میاد.
یه قصهگو که از منم مستتر بود اینو تعریف کرد.
اون طرفدارِ پر و پا قرصِ رابین هود بود.
واسه کسی مثل اون، عشقِ بزرگی وجود نداره.
آدمایی رو دیدم که میشناختنش.
میخوای یه رازی رو بدونی؟
آره.
اون حتی یه بار هم تو عمرش دعا نکرد.
همهی این داستانهایی که تو کشور پخش شده دروغ پشتِ دروغه.
اون یه قاتل و راهزن بود.
شاید گلوی یه کلانتر رو بریده باشه...
...در کنارِ کلی آدمِ دیگه.
مردم جایی دنبالِ معنا میگشتن که اصلاً وجود نداشت.
اون قهرمان نبود. فقط واسه لذتِ محض دزدی میکرد و آدم میکشت.
همین و بس.
اونایی که باهاشون ملاقات کردی،
گفتن که بابت جنایتهاش پشیمون شده
فکر کنم فقط خسته شده بود.
بهت میگم اگه با اون آدم پست،
یعنی «رابین هود» روبرو شدی، بهتره همون لحظه بزنی به چاک.
و هر چی از جونت باقی مونده رو نجات بدی.
فامیلت کیه؟
«ویلیام وینرایت»، از اهل «پیکرینگ».
از «پیکرینگ»؟
پدر.
پدربزرگ.
یا باید یه حمومی میرفتی یا صبر میکردی جهت باد عوض شه.
یا اینکه سنگینیت رو روی اون یکی پات میانداختی.
این تنها کاری بود که درست انجام دادی.
دارن دروغ میخونن.
این روستاییهای نادون.
دروغهایی دربارهی شجاعت و مهربونیش.
اما تقاصِ خون رو باید پس داد.
و نسلهای قربانیهاش هنوز دارن تعقیبش میکنن.
چون در حقیقت،
هیچکس پستتر و وحشیتر نبود...
...از اون راهزنِ قاتل، رابین هود.
و جان کوچولو.
با توماس حرف بزن.
اون رو کنار چاه جنوبی دار زدن.
شکمش رو سفره کردن.
کس دیگهای رو ندارم که ازش بپرسم.
چی شد؟
اسم من ادوارده.
این ادوارد کی بود؟
تو جاده دیدمش، ده سال پیش بود.
برادرش مرده بود و اون میخواست چاودار بکاره...
...و تو زمین برادرش نخودفرنگی عمل بیاره.
هیچکس قیافهی «ادوارد» رو نمیشناخت.
واسه همین کشتمش.
حالا دیگه من «ادوارد» هستم.
«مارگارت» هم زنِ خوبیه.
مزرعهی خوبیه.
چی شد؟
یه خونوادهی محلی منو شناختن.
مزرعهمو ازم گرفتن، «مارگارت» رو هم ازم گرفتن.
داشتن جونمم میگرفتن.
تنهایی نمیتونم چیزایی که مال منه رو پس بگیرم.
اونا مال تو نیستن.
اونا خونوادهی منن.
خستهم، جان.
ادوارد.
خستهم، ادوارد.
یه نبرد جانانه میشه.
از اونایی که تبدیل به افسانه میشن.
تو قویای.
من از یه نسل قدیمیام.
میگن تو رگهام خونِ وایکینگهاست.
میگن که...
...یه زمانی پدرِ پیرش با یه خرس جنگیده.
یه نبرد جانانه میشه، رابین.
چند نفرن؟
چهار... پنج نفر.
با هم میتونیم شکستشون بدیم.
احتمالاً میمیریم.
رابین.
رابین.
فرد.
عجب ماجراجوییای بود.
ماجراجوییِ باحالی بود.
یادته وقتی پاتر رو دیدیم؟
لخت ولش کنیم یا بکشیمش؟
بکشیمش.
بگذریم، وقتی داشتم تعریفش میکردم...
...یکی گفت که لخت ولش کردیم.
...و منم یادم نمیاومد.
همیشه بلد بودی داستان رو قشنگ تعریف کنی، رابین.
آخه چرا باید لخت ولش میکردیم؟
نمیدونم.
فقط...
ما هیچوقت «پاتر» رو ندیدیم. منظورت چیه که ندیدیمش؟
منظورم اینه که همچین اتفاقی هیچوقت نیفتاده.
این فقط یه داستانیه که یه جایی شنیدی.
اما حتی اگه یه «پاتر» رو میدیدیم...
...میکشتیمش. اگه اتفاق افتاده بود یادم میموند.
آره.
از زنت برام بگو.
«مارگارت».
زنِ خوبیه.
خیلی خوبه. زنِ باخداییه.
بهم یاد میده چطوری دعا کنم و نقاشی بکشم.
توصیفش کن.
توصیفش کنم؟
توصیفش کنم؟
موهاش قرمزه.
قرمز...
مثلِ خونِ تازه.
نه، نه خون نه.
نه.
یه چیزِ قرمز، اما قشنگ.
قرمز مثلِ...
...مثلِ غروبِ آفتاب.
مثلِ یه غروبِ تابستونی.
«مارگارت» زنِ خوبیه.
با موهایی به قرمزیِ خورشیدِ در حالِ غروبِ تابستون.
اون هوای منو داره منم هوای اونو دارم.
«رابین».
دشتهای پهناورِ اونورِ کوهها...
...جاهای زیادی واسه یه شروعِ دوباره دارن.
قصد ندارم دوباره از صفر شروع کنم.
یه مرگ با عزت رو ترجیح میدم.
هنری! هنری!
بیا، هنری!
نه، هنری!
فرار کن! نه...
هنری، برگرد عقب!
هنری، بقیه رو بیار!
هنری!
ادوارد، عشقم...
مواظب مارگارتِ کوچولو باش.
اون دیگه کوچیک نیست.
جات امنه.
دخترت جاش امنه.
بیا دعا کنیم.
خداوندا،
خدایا،
به ما این توفیق رو عطا کن که با تمام قلبمون مشتاق تو باشیم.
بیا، دعا کن.
تا وقتی که پیدات کردیم، عاشقت باشیم.
و با عشق ورزیدن به تو،
از گناهانی که ما رو ازشون رها کردی بیزار باشیم.
به خاطر عشقِ عیسی مسیح. آمین.
آمین.
بسیار خب.
متاسفم.
درست همون موقع بیدار شدم.
درست همون موقع بیدار شدم.
دخترعمو.
درست همون موقع بیدار شدم.
ببخشید!
بادی که از شمال و شرق میوزید
تمومِ خنکا و سرما رو با خودش میآورد.
فقط به من میوزید، نه به بقیه،
لباسهای نازک و کهنهم بیتقصیر بودن.
چمنها از شبنم خیس شده بودن،
جوانههای کوچیکشون رو خم کرده بودن
و گلِ مرواریدِ متواضع سرش رو خم نکرد،
وقتی گونههای پر از اشکم رو دید.
ای جوونِ تیرهبخت، که برای رنج کشیدن به دنیا اومدی،
ای پسرِ بیچاره و درمونده،
دنیایی که با شجاعت توش قدم گذاشتی، با شور و حالِ جوونی و بیخیالی،
انگار داره بهم لبخندِ عریضی میزنه.
با اینکه دردم به نظر تحملناپذیر میاد،
ولی واقعاً بزرگه.
اینم از دردِ من، مثل یه جویبارِ روون،
انگار داره باهاشون یکی میشه.
زمین و ادینبرو دیگه وجود ندارن،
و چراگاهها از بین رفتن.
دشتهای سبز، چراگاهها و مردابهایی که یه زمانی اونجا بودن
دیگه غیب و نابود شدن.
به درگاه خداوند فریاد میزنیم.
به ما رحم کن و ما رو ببخش.
ای پادشاه آسمانها و ای پروردگار ابدی،
دعاهایی رو که بهت تقدیم میکنیم بپذیر.
بیماران رو عیادت کن و اونها رو ببخش.
اسیران رو آزاد کن.
به بیوهها و یتیمها کمک کن و اونها رو ببخش.
ما گناه کردیم و از تو رو برگردوندیم.
تو، ای منجیِ همگان، ما رو نجات خواهی داد
ای منجیِ همگان،
ما رو نجات بده و گناهانمون رو ببخش.
به توبهکنندگان رحم کن.
و آلودگیهای گناه رو پاک کن.
و ما رو مورد بخشش قرار بده.
آمین.
No comments yet. Be the first to leave one.