Mistari 200 ya kwanza.
- ممنون - بعداً میبینمت
دفترچه خاطرات عزیز، من ...
با استنلی باربر خوابیدی؟
تو با استنلی باربر خوابیدی؟
لازم نیست مدام تکرارش کنی
- لیام دقیقاً اونجاست - شرمنده، ولی دارم حضمش میکنم
خب، چطوری بود؟
حقیقتاً سکس با استن خیلی ضایع بود
- عالی بود - واقعاً؟
یه جای کار میلنگید
جدی میگم. منظورم اینه که ...
اونقدر خوب کُسم رو خورد که گفتم "وای"
پس میخوای بازم باهاش سکس کنی؟
من واقعاً دوست پسر نمیخوام. فقط میخوام با دینا بگردم
و این چیزای عجیب متوقف بشن
و همچی به اوضاع قبل برگرده
صد در صد
نگران بردـم. کلی درد داره
دینا، اون جوری رفتار میکنه که انگار پاش قطع شده
قرار بود امشب باهم به مهمونی جشن تولد «ریکی بری» بریم
ولی گمون نکنم بیاد
اوه، تو دعوت شدی؟
ام ...
آره، فکر کنم یه جورایی دعوت شدم
- درسته. خوبه - نمیدونم
فکر نکنم بخوام برم. پس ...
چیه؟ میخوای از برد مراقبت کنی؟
منظورم اینه که ...
بیخیالش. چطوره من و تو باهم بریم؟
خواهش میکنم بگو باشه
باشه
آره، بیا بریم
خیلیخب، سید!
زیرنویس از عـرفـان مـرادی
سلام دخترا، صبحونه خوب بود؟
- آره. خیلی ممنون خانوم میلر - نگرانش نباش، عزیزم. به حساب منه
- ممنون - چرا همیشه منو مجبور میکنی پولشو بدم؟
چون دینا از تو با من مهربونتره و از اون بیشتر از تو خوشم میاد
باشه
بعداً میبینمت
خداحافظ!
خیلیخب، اوضاع از این قراره
سگ کارن اسهال گرفته
- اوخ - پس باید چند ساعت بیشتر اینجا بمونم
و این یعنی چی؟
یعنی میتونی اینجا بمونی و بطریهای کچاپ رو برام پُر کنی
باشه. من فروشندگی نمیکنم
یا میتونی برادرت رو ببری خونه
بدون اینکه بخوای غُر بزنی
آره، باشه. لیام رو میبرم خونه
ممنون
سید؟
بله؟
استن کجا رفته؟
منظورت چیه؟
تو گفتی استن رفته یه جایی
نه! نه، نگفتم
- چرا، گفتی - نه، واقعاً نگفتم
به دینا گفتی استن رفته یه جایی
و کارش خیلی خوب بوده
آره. اون ... اون رفته جنوب مکزیک
و کارش خیلی خوبه چون اون یه مسافر کار درسته
خیلی تو مسافرت وارده
- خیلی خوبه - آره
ایناهاشش
اوه، آره
- داره چیکار میکنه؟ - فقط صبرکن
- سلام - سلام
سلام
سلام
خب، خوشحالم دوباره میبینمت
آره
آره، منم همینطوره
خب، میخوای آخر شب کاری بکنیم؟
اوه، خدایا، من چیکار کردم؟!
میدونی، دوست دارم ولی باید به مهمونی ریکی بری برم
جدی میگی؟ منم میام
- اوه، جدی؟ - آره
آه. باشه. خیلیخب
خب، به گمونم اونجا میبینمت
و ما باید بریم... همینالآن
باشه؟
خداحافظ
خوبه
توپ رو ننداز، احمق
میشه به جاش از اون طرف بریم؟ میخوام کنار ریلهای قطار راه برم
بنظرت میتونی بگیریش؟
- ولی اون راهش دورتره - میدونم
ورزش خوبی میشه
لیام، صبرکن، گوب. چی شده؟
اون ریچارد رینارده
میشه یکم محکم بندازی؟
اون پسریه که ممکنه دهنت رو سرویس کنه؟
- بگیرش - اوهوم
پرتش کن سمت اون نه من
سید! صبرکن، وایسا!
خواهش میکنم نرو
هی ریچارد!
- چیه؟ - برادر کوچیکم رو میبینی؟
منظورت همونه که از رو ترس قایم شده؟
خب، باید دست از سرش برداری
فهمیدی؟
آره، حتماً
برو نوار بهداشتیت رو بذار، روانی
میدونی چیه؟ چی میشه اگه واقعاً یه روانی باشم؟
میتونم باهاش بسازم
منظورم اینه که، اگه واقعاً تونستم با ذهنم یکی رو خون دماغ کنم
پس میتونم ازش واسه یه کار خوب استفاده کنم
ام... تو خوبی؟
- فکر میکنی آدم گردن کلفتی هستی، نه؟ - یه جورایی
خب، بذار یه چیزی بهت بگم. یه روزی همچی برات بهم میخوره
زندگیت اونقدر داغون میشه که به دوستای دوران دبیرستانم میچسبی
چون میدونی چیه؟
تو تمام زندگیت هیچ اتفاق دیگهای برات نمیوفته
آره، و هیچوقت صاحب یه سگ نمیشی
حالا میخوای چیکار کنی؟
نمیدونم. یه جورای تو فکر ...
چی؟
شاید بتونیم پازل بازی کنیم
پازل طبقه پایینه ...
توی زیرزمین، جایی که پدرم خودشو کُشت
و از اون موقع اون پایین نرفتم
واقعاً کار دیگهای نمیخوای بکنیم؟
کارتون ببینیم؟
همسایهها رو سر کار بذاریم؟
میدونی، خانوم جانسون خیلی مهربونه. یه جورایی کار بدیه
آره، فکر کنم همینطوره
باشه
همینجا بمون
فقط یه زیرزمینه
یه اتاق معمولی تو خونه
هر روز یکشنبه بابا و لیام روی یه پازل کار میکردن
بعد صبحونه
یه جورایی کار مخصوصشون بود
ولی من و بابا ...
برای من همچی کار مخصوصمون بود
ولی اون عادت داشت ساعتهای زیادی رو اینجا بگذرونه
نمیدونم چیکار میکرد
ای کاش میتونستم بهتر درکش کنم
مامانم کسی بود که پیداش کرد
حتی یه نامه هم نذاشت
هیچی رو توضیح نداد
چرا نباید نامه بذاره؟
منظورم اینه که، نمیدونست من دیوونه میشم؟
منظورم اینه که، فکر نمیکردم بهش نیاز پیدا کنم؟
منظورم اینه که، چرا باید این کارو بکنه؟
لیام، حالت خوبه؟ چی شد؟
موزـه
فکر کنم اون ...
لعنت به من
دفترچه خاطرات عزیز، من یه جوجه تیغی رو کُشتم
فکر میکنی موز چند سالش بود؟ منظورم از لحاظ سن جوجه تیغیهاست
خیلی پیر
شاید 94 سال
موز تو سن جوجه تیغیها فقط 12 سال داشت
من یه بچه رو کُشتم
- واقعاً؟ - قطعاً
میشه یه چیزی بگی؟ من خیلی غمگینم
آه ...
موز ...
تو خیلی ناز بودی
و خیلی بامزه
اون جوجه تیغی هیچکاری نمیکرد
ما هردو دوستت داشتیم
فکر میکنی، موز ...
الآن پیش باباست؟
آره. بابا ازش مراقبت میکنه
فقط ...
ای کاش در لحظات آخر کنارت میبودیم
اگه میدونستیم کمک میخوای
بهت کمک میکردیم
این منصفانه نیست
تو الآن رفتی و ما نمیتونیم کاری بکنیم
هر دوی ما دلمون واست تنگ میشه
همچی الآن بدون تو فرق کرده
اوه، خدایا
کی اینا آسون میشه؟
دفترچه خاطرات عزیز ...
اوضاع یه خورده از کنترول خارج شده
اول، خون دماغ شدن مسخره برد
بعد، جوجه تیغی خوشگل لیام
دفترچه خاطرات، فکر میکنم تعداد قربانیهام در حال افزایشه
میدونی، شاید بهتر باشه اون بیرون آفتابی نشم
ولی الآن باید منه روانی به اون مهمونی برم
خیلیخب، من خیلی استرس دارم
فکر میکنی کدومش بهتره؟
رنگ آبی سینههامو معلوم میکنه
و رنگ قرمز باسنم رو بیشتر بیرون میندازه
کدومو باید بپوشم؟
هر دو؟
تو به درد نخوری
خیلیخب، اگه بخوایم کمی دیر بریم باید چند دقیقه دیگه راه بیوفتیم
پس عجله کن و آماده شو
من حاضرم
صبرکن. میخوای واسه مهمونی اونو بپوشی؟
مگه گرمکنم چه عیبی داره؟
ام... هیچی. فقط زیادی راحته
ولی باشه، اگه ...
اگه بجاش اینو بپوشی چی؟
- نه، ممنون - اوه، بیخیال
No comments yet. Be the first to leave one.