Mistari 200 ya kwanza.
سیب، لیمو، نارنگی
توتفرنگی، موز، پرتقال
مردی که میآید
مارتینا! لباست رو ببین، همهاش چروک شده
با این وضع نمیتونی بری کلیسا
۱۹۴۳ دسامبر
مارتینا، تو نباید اینجا به دنیا میاومدی
باید توی یه خونوادهی معلم به دنیا میاومدی
بیا اینجا، بپوشش
درش بیار
اینو امتحان کن
این لباس من بود
این از اونی که داشتی بهتره
دخترم، من نه تو رو میفهمم، نه این افادهها و خودبرتربینیهات رو
این همه مدت دور بودی و یه نامه هم ننوشتی
وقتی اینجا هیچکس سواد نداره، برای چی مینوشتم؟
خوشحالم که برگشتی، ولی با اون کت و لباس
مردم چی میگن؟
من زیاد اینجا موندنی نیستم
پس میخوای چیکار کنی؟ آخرش سر از فاحشهخونه درمیاری
یعنی هر زنی که میره شهر، یا خدمتکاره یا فاحشه؟
فقط حامله برنگرد
کی میخواد عیسای نوزاد رو بذاره اونجا؟ - من! - من! - من
مارتینا، بدش به من. تو نمیتونی، من میمیرم
تقصیر تو نیست، تقصیر مادره. - بدش به من! - بدش به من
بسه دیگه! فردا وقتش که رسید انجامش میدیم
فردا توی کلیسا میبینمت
هی، دخترهی احمق
شکمت بزرگ شده؟
جادوگر، توی شکمت چیه، یه بچه؟
پدرسوخته
جادوگر
فکر میکنی اونجا چی پیدا میکنی؟ همه گرسنهان
شب کریسمس باید یه کارهای خاصی انجام بدی
تو بیشتر از من دلت میخواد
دلت میخواد، همیشه از من خوشت میاومد
نون رو آروم بخور
اگه ساعتهای بیشتری کار کنی، پول بیشتری میگیری؟
یه روز کار، یه روز کاره
فرقی نمیکنه کشاورز باشی یا بنّا، دستمزدت روزمزد حساب میشه
به هر حال کاره و پولش هم فرقی نداره
مرد حسابی، تو اشتباه میکنی. حق با منه
باید بریم. - کجا بریم؟
اگه میرفتی بولونیا، برای یه روز کار پول بیشتری میگرفتی
توی میلان از اون هم بیشتر
اگه میرفتی آمریکا که دیگه هر چی میخواستی گیرت میاومد
اگه هفتاد ساعت کار کنی چی؟
همیشه مثالهای احمقانه میزنی
چیکار کردی؟ بعداً حرف میزنیم
اومدیم اینجا جشن بگیریم ولی هیچی برای خوردن نیست
از خدای قادر بپرس چرا فقیر و نادان به دنیا اومدی
اگه نادان هستیم، نادان هم میمونیم
اگه میخواستی شکمت رو سیر کنی، باید کشیش میشدی
«گل آبیِ خیرخواهی، مادر و پدرم رو متبرک کن.»
«نوزادِ موطلاییِ زیبا، تو روی بستری از کاه خفتهای.»
«اما تو پادشاهِ جهانی.»
«میخوام غرقِ بوسهات کنم.»
«خداوندا، قلبم رو به تو میسپارم.»
«اما در کنار فرشتههایی که در آسمان دورت رو گرفتن...»
«عشقت رو به من ببخش و من رو هم مثل اونها خوب کن.»
«خداوندا، مامان و بابا رو خوشحال کن.»
تکون بخور
ببین چقدر سرده
میدونی بزرگترین گناه چیه؟
منظورت چیه؟
آدمکشی بدتره
یا عشقبازی؟
چرا اینو میپرسی؟ فکر میکردم خودت بدونی
وقتی عشقبازی میکنی حس خوبیه
اگه گناه باشه، واقعاً حیف میشه
اگه یه مرد دیگه بهت دست بزنه چی؟
تو گناهکاری؟ یا اون؟
نمیدونم، باید از کشیش بپرسی
حاملهای؟
نه
ولی فکر کنم عاشق شدم
برای مزرعه اومدم
نه، چیزی عوض نشده
قانون مقرر کرده که میتونی مزرعه رو ترک کنی
بدون تأییدِ گروه فاشیستِ محلی
نیروی کار چی؟ چند تا بچه داری؟
برای کار کل دنیا رو گشتی
باید شاکر باشم که هنوز بهش زمین میدن
باز هم باید فرم پر کنم؟ شما کشاورزها خیلی لجبازین
فقط خدا منو میفرسته... همین کافیه
چرا اینجایی؟ تو که از یه حیوون هم پستتری
بمب انداختن، همهجا به هم ریخت. منم فرار کردم
فاشیستها همین الانش هم دنبال سربازهای فراریان
باید ادامه بدیم. برو جلو، داره بارون میآد
وقتی این همه کار داریم، چرا باید تمام روز رو اینجا بمونیم؟
نگران نباش. اگه به فکر بدهیها باشی، انگورها خراب میشن
طرز انجام دادنِ کارهاست که همهچیز رو عوض میکنه
با آرامش، با صبر
ارباب
صبح بخیر آرماندو. دارم این آلمانیها رو همراهی میکنم
میخوان تو هم بیای، کارِ من دیگه تمومه
لنا، ببرشون خونه، بهشون یکم تخممرغ و شراب بده
ارباب، خوشحالم که دوستهای جدید پیدا کردی
خودت میدونی چی به دوستات دادم
ولی وقتی اینها اینجان، باید راضی نگهشون دارم
چرا خونهشون نیستن که مراقب خانواده و زمینشون باشن؟
ما به اندازهی کافی گرفتاری داریم. تاریخ پر از جنگه
تاریخ؟ کی به تاریخ و کسی که میسازتش اهمیت میده؟
هر کسی که آدم میکشه و از فقرا دزدی میکنه، آدمِ مهمی میشه
تاریخ یعنی این؟
اون وقت میان حرفهای عیسی مسیح رو تلاوت میکنن
منظورم تو نبودی
نباید اینطوری حرف بزنی. من میفهمم چی میگی، ولی اونها
بذار بیان منو بگیرن و بکشن، ولی دیگه بسه
که نمیتونن دوبار منو بکشن
بوی برف رو حس میکنم
وقتی شب به دریا میرسه، همهجا تاریک میشه
و میتونی صداها رو بشنوی
دریا پر از ماهیهای غولپیکره، به بزرگیِ خونهها
با دهنهای خیلی بزرگ
اونا دنبال قایقها میفتن و میخوان بخورنشون
میخوان ما رو هم بخورن
توی کشتی همه دعا میکنن
اما بعضی وقتها یه موجِ غولآسا میآد
و آدمبدهای کشتی رو با خودش میبره
و ماهیها؟ اونا رو میخورن
آخرِ سفر، میرسیم به یه بندر توی ساردینیا
از اونجا با قطار رفتیم
بعد از کوههایی مثل کوههای خودمون رد شدیم
جایی که فقط چوپانها و راهزنها بودن
تا حالا چند تا درخت انداختی؟
بزرگترها این کار رو میکردن، من خیلی جوون بودم
من فقط یه شاگرد بودم، مثل اون
ولی همونقدر کار میکردم. شب و روز، مثل بقیه
ذرت درست میکردم، دنبال آب میرفتم... حتی نگهبانی میدادم
بعضی وقتها انگار درختها نگاهم میکردن
و از زندگیشون برام میگفتن
و بعدش
شب بخیر. من تاجرم، با این برف نمیتونم برگردم بولونیا
بفرمایید تو. - ممنون
اگه بشه شب رو اینجا بمونم... هر جا که بخواین
برام فرقی نمیکنه، حتی پیشِ این پسر
انبار بزرگه. - ممنون
بشین
میتونم بابت زحمتی که میدم پول بدم
به من یاد دادن که نباید از آدمِ محتاج پول گرفت
این طرفها باید خیلی احتیاط کنی
شنیدم که این اطراف شورشیها هم هستن
توی چنین شبی، حتی شورشیها هم سرماشون میشه
کوچولو
کوچولو
یکم شیرینی دارم
اسمت چیه؟
سردت نیست؟
بیا
بفرما. یکی و دو تا
دختر خوشگلی هستی
کوچولو
یه جاسوس فرستادن. یه مَرد از اهالی ورگاتو
وقتی همه توی پناهگاه خوابیده بودن
و «گرگ» داشت تماشا میکرد
این یارو، اصلاً نمیدونم چطوری
یه چاقو کشید و زد توی شکمش
بعدش پرید روی من
ولی من بیدار شدم و خودم رو کشیدم کنار
تاریک بود
«گرگ» روی زمین افتاده بود و مثل یه حیوون زوزه میکشید
یارو انگار دیوونه شده بود، تا جایی که میتونست چاقو میزد
نمیفهمیدم چی داره میشه
نمیدونم چطوری
ولی یه کلت کشید
و صاف شلیک کردم توی صورتِ اون کثافت
اینجا سرزمینِ ماست، ما اینجا به دنیا اومدیم و همیشه همینجا زندگی کردیم
چرا باید بذاریم آلمانیها به ما امر و نهی کنن؟
اونا فکر میکنن ما حیوونیم
میدونی چیه؟ من تا حالا ندیده بودم توی دنیا چیکار میکنن
اونا دقیقاً برعکسِ اون چیزی که به ما یاد دادن رو انجام میدن
پس ما باید چیکار کنیم؟ ما هم یونیفرم بپوشیم و مسلح بشیم؟
انگار دلمون میخواد مثل اونا بشیم
ما هم مثل شماییم. با ما بیا
باید یه کاری کنیم. حق با توئه، ولی این یه جنگِ واقعیه
و جنگ واقعی رو باید با تفنگ و اسلحه جنگید
بازی نیست
باید به این فکر کنیم که میخوایم چی برای بچههامون به ارث بذاریم
جاسوسها اینجا هم میان
جرئت دارن
تو میتونی رهبر باشی. - نه
بفرما، شلیک کن
میتونی
نمیخوام دستور بدم
بذار هر کاری دلم میخواد بکنم، ولی نمیخوام فرمانده باشم، خودم رو لایقش نمیبینم
اگه بخوای میتونم مینگذاری کنم، نمیترسم، من سرباز بودم
ولی نمیخوام شلیک کنم
اینجا هیچکس از اسمِ واقعی خودش استفاده نمیکنه، باید یه اسم مستعار انتخاب کنی
چون اگه گیر بیفتن، هر چی کمتر بدونن بهتره
باید به همهی همرزمهات احترام بذاری
و افکار سیاسی رو توی سرت فرو نکن
اونا میدونن چرا اینجان؟ من بهت میگم چرا
اونا اینجان چون اون بیرون... فاشیستها و آلمانیها هستن
اما اینجا خونهی شما و پدربزرگهاتونه
و اینجاست که خونوادههاشون زندگی میکنن
اینو یادت باشه
و وقتی یه آلمانی دیدین، فرار نکنین، باهاش بجنگین
وقت زیادی نداریم، باید سریع باشیم
هنوز گرمه
No comments yet. Be the first to leave one.