Mistari 200 ya kwanza.
زيرنويس از مهدي shine021
تی!
تی!
تی!
برندا!
-به تد داولینگ یک آخر هفته آزادی اعطا شده است.
- یک مرخصی زندانی؟
- سیاستمداران لذتجو و رویکرد مهربانتر،
و آرامترشان...
-داولینگ! وسایل شخصیات را بردار و لباسهات را عوض کن.
کارهای اداریات انجام شده.
-الان آزادم؟ چه کسی... چرا؟
-هیئت زندان به تو یک مرخصی ۴۸ ساعته داده.
به خاطر رفتار خوبِ مداوم بوده.
-او را برای آزادی ساعت ۸ صبح آماده میکنم.
-ایالت به این مرد بال داده و من میگویم امشب پرواز میکند.
-ولش کن!
-او همیشه دارد تماشایت میکند، میفهمی؟
حتی وقتی بیرون هستی.
این را پیش خودت نگه دار.
-داولینگ! زود باش راه بیفت!
-تد...
-دعا کن که برگردد بدون گناهی تازه.
-داولینگ، این یک مرخصی زندانی ۴۸ ساعته است، نه ۴۹ ساعته.
مجبورمان نکن دنبالت بگردیم.
-نمیکنم.
حیاط دو، ایست بازرسی
دروازه را باز کن!
-ماشین من کجاست؟
-ورودی خراب است. باید پیاده تا بالای جاده بروی.
تاکسی منتظر است. بزن بریم.
-خاموشی.
-بچههایم...
-ما دیگر به آخر هفته نیاز نخواهیم داشت، رئیس زندان.
میدانم این چیزی نیست که دوست داشته باشی بشنوی،
اما انطباق با استانداردها شکست خورده.
اگر از این مرکز به درستی نگهداری میشد،
ایالت مجبور به تعطیل کردن اینجا نمیشد.
-با تمام کاهش بودجههایی که با آن دست و پنجه نرم کردیم
در دو سال گذشته، من میتوانم...
-با عرض پوزش، رئیس زندان،
شما ۲۲ مورد تخلف از کد بهداشتی داشتهاید،
و ۱۳ مورد انقضای مجوز...
-آلن...
رئیس زندان یک نسخه از گزارش را دارد.
بین دِید و ماریون،
همه زندانیها جا داده شدهاند.
اتوبوسهای انتقال، برای یکشنبه قطعی شدهاند،
و حتی چند شغل جدید هم برای برخی از کارکنان در هاردی پیدا کردم.
-کار خوبی بود، آلن.
-ممنون.
-سلام، دکتر.
اوضاع آن تو چطور است؟
-همه کسانی که تکرار جرم داشتند:
آنفولانزا، عفونتها، انواع و اقسام جراحتها.
-میروم اینها را بایگانی کنم. جلوی در میبینمت.
-او چطور است؟
-عالی.
واقعاً تحت تأثیر کمکی که به او میکنی قرار گرفتم.
-همه چیز به خودش بستگی دارد. او دارد پیشرفت میکند.
-حتماً. این سومین تعطیلی در این فصل است.
داری سعی میکنی رکورد خاصی بزنی؟
-شک دارم گینس توجهی کند.
-تو همه چیز را ساده جلوه میدهی.
-آه. تو خودت بیشتر از اینها انجام دادهای.
-تشخیص درستِ بیماران سخت نیست
اگر اهمیت بدهی.
سیستم در انتظار شوک بزرگی است.
این قضیه ایدز قرار است منفجر شود.
-آن کار در تروی را یادت هست؟
تمام شب را در آن بارِ پایینشهر نوشیدیم و خندیدیم.
آن گروه موسیقی افتضاح.
و آن زن میانسالی که صدای فوقالعادهای داشت.
-من ۵۰ دلار به او دادم.
-میخواهم بیشتر تو را ببینم.
نه فقط وقتی که در یک پروژه کار میکنیم.
نه.
-اول نوشیدنی را کنار گذاشتی.
حالا هم سیگار نمیکشی؟
-سعی میکنم بیشتر مراقب خودم باشم.
تو هم باید امتحانش کنی.
نگران تو هستم.
-نباش.
-فرانک...
اگر اجازه بدهی میتوانم کمکت کنم.
-خواهش میکنم بس کن.
- با من میخوابی
و بعد مرا از خودت دور میکنی.
- بهبودی زمان میبرد.
مگر این چیزی نبود که خودت گفتی؟
- دو سال گذشته،
نمیتوانی با نوشیدن فراموشش کنی.
- فردا صبح زود باید بیدار شوم.
سازمان زندانها
-کریسمس مبارک.
-پت. بیا تو.
فقط دارم پرونده وایت اوک را تمام میکنم.
-فرانک، یک مهمانی برپاست.
-اوهم. میشنوم.
-با وجود تمام برگههای اخراج، فکر کردم تیم
میتواند کمی شادی کریسمس داشته باشد.
-کی قراره به اونایی که تازه برگه اخراج گرفتن روحیه بده؟
-تو دیگه واقعاً بابا نوئلی، فرانک.
زندانهای کمتر یعنی کار کمتر برای همه.
ولی نه برای تو، تو که خیلی خواهان داری.
-اون چیه؟
-هدیه بیارزش تو.
-سنکا ریج.
جاش قدیمیه، ولی شنیدم که...
مثل ساعت سوئیسی کار میکنه.
مشکل چیه؟
-یه زندانی طبق برنامه جدید مرخصی زندانی فرار کرده.
اون حرومزاده فقط تصمیم گرفت که برنگرده.
بو لارو خودش رو به عنوان یه رئیس زندان عالی ثابت کرده،
سرسخت و نفوذناپذیر.
ولی زندانش داره پیر میشه،
اونجا پرت و افتادهست.
- بذار نشونت بدم.
- اولین باره که تحت بازبینی قرار گرفتن،
و حالا ما یه سری شکایت دریافت کردیم
از طرف زندانیها و حتی بعضی از کارکنان.
ما نیاز داریم بری اونجا برای یه ارزیابی سریع.
ببین یه اتفاق موردیه
یا شاید یه مشکل بزرگتر در کاره.
- میدونی چیه،
بسپارش به آلن.
اون آمادگیاش رو داره.
بچه باید زودتر تجربه کار رو کسب کنه.
- باشه.
ببینیم بچه میتونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون.
بابا، نگاه کن!
-میخواستم باهات درباره سنکا ریج حرف بزنم.
-باید خیلی ساده و مستقیم باشه.
یه شروع خوبه برای تو.
-ممنونم، فرانک.
ناامیدت نمیکنم.
-میدونم که نمیکنی.
-حالا اگه چیزی نیاز داشتی میتونی بهم زنگ بزنی، باشه؟
-بازم ممنون.
-آلن مورفی، از سازمان زندانها.
-سروان دیل آرونز، رئیس عملیات.
اینم ستوان هکتور راموس
دستیار رئیس زندان.
تونستی تو متل مستقر بشی؟
-مستقر شدم، مال حوالی سال ۱۹۶۵.
-قبلاً تو دوران اوجش، خیلی مهمان داشتیم.
اینجا سال ۷۹ تعطیل شد. ما مالکیتش رو گرفتیم.
-آره، دیگه خیلی ازش استفاده نمیکنیم،
ولی یه سنگانداز اونطرفتره.
-قفل و کلید آهنی؟
میدونی که قانون ایالتی ارتقا به سیستم
الکترومکانیکی رو اجباری کرده.
اینجا کجاست، جزیره روبن؟
-نه، اینجا خبری از نلسون ماندلا نیست.
رئیس زندان فقط نورپردازی و دوربینها رو ارتقا داده.
چیز دیگهای نه، اون همینطوری میخوادش.
وارد بشیم؟
-آره.
- شما با فرانک مورلی از سازمان زندانها تماس گرفتید.
پیام بذارید.
-سلام فرانک، آلنم.
دارم پروتکلهای سنکا ریج رو بررسی میکنم
هنوز به هیچجا درباره اون زندانی فراری نرسیدم،
ولی فکر کنم ممکنه به یه اجرای حکمی ربط داشته باشه
که قبلاً تو سال ۷۸ اینجا اتفاق افتاده.
وقتی تونستی بهم زنگ بزن.
لعنتی.
شما با خانواده مورلی تماس گرفتید.
بعد از شنیدن بوق پیام بذارید، در اولین فرصت باهاتون تماس میگیریم.
-فرانک، ببخشید که تو خونه مزاحمت میشم.
از حد توانم خارجه.
اون اعدام سال ۷۸،
باید نگاهی به یه نفر به اسم داستین ریوز بندازیم.
یه اتفاق بدی اینجا افتاده.
به نظر میاد خیلی اتفاقات بد اینجا افتاده،
و این یه افتضاحه، و من به کمک تو...
صندوق صوتی پر است.
-کمک.
- بخواب.
هی، خفه شو.
- دیگه نمیخوام صداشون رو بشنوم.
-شوخی ندارم، مرد. خفه شو.
- بیخیال، مرد! - بگو ساکت بشن!
- باز یه شب دیگه، مرد؟
باشه.
- خفه شو، میکس.
- قسم به خدا، اگه مجبور بشم بیام اونجا...
تمومش کن.
- دیگه کارت تمومه، عوضی.
اونقدر میزنمت که نفله بشی.
- همینه، میکس!
- خواهش میکنم. - این دیگه چه کوفتیه؟
-خواهش میکنم، بس کن.
- میکس، چه گوهی خوردی؟!
- بجنب!
- نگهبانها! داره خونریزی میکنه!
یکی کمک کنه! یه نگهبان بیارید!
کمک!
متل ریج - اتاق خالی
- ده دقیقه تا مقصد.
No comments yet. Be the first to leave one.