Mistari 200 ya kwanza.
اسکنهای اولیه نشون میدن که یه مننژیوم پنج سانتیمتری در بخش بال پروانهای سمت چپ وجود داره
که داره به کیاسمای اپتیک (تقاطع عصب بینایی) فشار میاره
که همین از دست دادن بیناییتون رو توجیه میکنه
یعنی چی؟
یه تومور که توی سه لایه پوششی بیرونی مغز رشد میکنه
تومور مغزی دارم؟
متأسفانه بله
سرطانه؟
درصد مننژیومها خوشخیم هستن ۹۰
پس دلیلی نداره فکر کنیم بدخیمه
اما چطور ممکنه یه چیز به این بزرگی توی سرم باشه و نفهمیده باشم؟
اینها رشدشون خیلی کنده
و ممکنه سالها کسی متوجهشون نشه
قبل از اینکه علائمی از خودشون نشون بدن
هنوز منتظر اسکنهای دقیقتر هستیم
تا تصویر کاملی از وضعیت داشته باشیم
خب، حالا چی میشه؟
یه جراح مغز و اعصاب هست
توی بیمارستان عمومی هالیفاکس که میتونه عمل رو انجام بده
توی چند روز آینده، اگه باهاش موافق باشین
به این زودی؟
خب، اگه بتونن فشار روی عصبهای بیناییتون رو زود کم کنن
شانس زیادی هست که بیناییتون کاملاً برگرده
و اگه نخوام جراحی کنم چی؟
اونوقت، متأسفانه نابیناییتون دائمی میشه
خب، یعنی میتونن درش بیارن؟
آره، باید بتونن
بعدش حالش خوب میشه؟
اگه بتونن تومور رو کاملاً بردارن، اونوقت
دیگه نباید برگرده
هنوز باورم نمیشه هیچکدوممون متوجه چیزی نشدیم
میتونیم بریم ببینیمش؟
به حمایت عاطفی نیاز داره. فقط من
زیاد اونجا نمیموندم. نمیخوایم دورش رو شلوغ کنیم و خستهش کنیم
باشه
خب، این جراحی که پیدا کردن
کاربلد هست؟
خیلی ازش تعریف کردن
چون باید مطمئن بشیم که حال ادنا خوب میشه
من هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم تا مطمئن بشم همینطور میشه
ممنون مگی
خواهش میکنم
بفرمایید
ممنون
ممنون که اومدی
باورم نمیشه
دفعه پیش که ادنا رو دیدم، کاملاً حالش خوب به نظر میرسید
میدونم
اصلاً نمیتونم تصور کنم فرانک الان چه حالی داره
خب، حداقل مگی اونجاست
خودش چطوره؟ چطور دووم میاره؟
سخته بشه گفت. رفته تو قالب دکتریش
نذار گولت بزنه
ادنا همیشه براش مثل مادر دوم بوده
پس میدونم که حتماً داره زجر میکشه
آره، برای همین میخوام برم بیمارستان
تا پیشش باشم
برو. آره. من حواسم به کارها هست
مطمئنی؟
ببین، میتونم منتظر بمونم تا لولا و جیکوب برسن
نه، من اوکیم. فقط برو. پیش مگی باش
ممنون، سید
واقعاً... اصلاً نمیتونی ما رو ببینی؟
میتونم... یه سری سایه و شکل ببینم، اما همین
من پیشتم خاله، هر چی لازم داشتی بگو
اوه، و باغچه فرانک هم نیاز به رسیدگی داره
الان اون مهم نیست
نمیخوام خشک بشه
فقط به خاطر اینکه شماها اینجا پیش من هستین
میدونم چقدر برات مهمه
نگران نباش. حواسمون بهش هست
پس تحقیقت چی میشه؟
و کارآموزی لولا؟
ما با کال و سیدنی توی فروشگاه نوبتی کار میکنیم
پس لازم نیست نگرانش باشی
تنها چیزی که الان باید روش تمرکز کنی، بهتر شدنه
باید بذاریم یکم استراحت کنی
همه چیز خوب پیش میره، ادنا
یکم خستهام
چرا نمیری پیش سالی و یه چیزی نمیخوری؟
من خوبم
فایدهای نداره اینجا بشینی و خوابیدن من رو تماشا کنی
پاشو. برو دیگه
باشه، ولی زود برمیگردم
دوستت دارم، فرانک
منم دوستت دارم
اون یکی رو بیخیال شو
ریف، یه لحظه وقت داری؟
حتماً، رئیس
شنیدم ادنا تو بیمارستانه
میخواستم بگم متأسفم. میدونم دوست صمیمیه
آره، اون و فرانک مثل خانوادهمون هستن
اگه کاری از دستم برمیومد بهم بگو، باشه؟
آره، حتماً
آره
راستش رئیس، اوم
اگه یه لحظه وقت دارین، میخواستم یه مشورتی ازتون بگیرم
حتماً. در مورد چی؟
روابط عاطفی
مطمئن نیستم آدم مناسبی برای نصیحت کردن تو این مورد باشم
ولی خب، تلاشم رو میکنم
من و سیدنی اون روز داشتیم با هم حرف میزدیم
و بحث ازدواج پیش اومد
دلش میخواد ازش خواستگاری کنی؟
راستش، دقیقاً برعکس
بهم گفت که به ازدواج اعتقادی نداره
اوه
آره، منم تعجب کردم
و تو با این موضوع موافق نیستی؟
راستش، من همیشه خودم رو یه آدم سنتی تصور کردم
یه خونه با حصارهای سفید و دو تا بچه
واقعاً دلم میخواد یه روزی ازدواج کنم
و نگرانی که اگه این رو بهش بگی
احساست رو درک نکنه
ببین، من میخوام اون خوشحال باشه
ولی حس میکنم خودمم باید خوشحال باشم
بهتره که همین الان با واقعیت روبرو بشی
و با هم صادق باشین
تا اینکه چند سال دیگه بیدار بشین و ببینین هردوتون ناراحتین
آره، فکر کنم حق با شماست
موفق باشی رفیق
سلام. سلام
حال ادنا چطوره؟
ترسیده
چرا نمیری خونه و یکم برای خودت وقت نمیذاری؟
من یکم پیش فرانک میمونم. نه، نمیتونم
باید با دکتر رابنی صحبت کنم
و مطمئن بشم همه چیز برای جراحی ادنا هماهنگ شده
میتونه صبر کنه. نه، نمیتونه
کارهای زیادی هست که باید انجام بشه
باید دوباره همه آزمایشهاش رو بررسی کنم و
خیلی خب، بیا فقط یه دقیقه بشین
بشین
بیا
ممنون. بخور
میدونم میخوای کمک کنی
ولی اگه خودت رو از پا بندازی
به درد هیچکس نمیخوری
مگی، اسکنهای دقیق ادنا اومدن
فکر کنم بخوای یه نگاهی بهشون بندازی
میدونی
هنوز یادمه
اولین باری که ادنا رو دیدم چه حسی داشتم
یک هفته تمام هر روز میرفتم به اون غذاخوری
تا بالاخره جرئت پیدا کردم بهش سلام کنم
و فکر نکنم از اون موقع حتی یه روز رو هم دور از هم گذرونده باشیم
ادنا نمیذاره یه تومور شکستش بده. اصلاً
نمیدونم... بدون اون چیکار کنم
هیچ اتفاقی نمیافته فرانک. مگی حواسش هست
من دیگه
برم بالا تا وقتی بیدار شد اونجا باشم
آره، حتماً
واقعاً باید یه نگاهی به این امآرآی بندازی
اوه، نه
باورم نمیشه قبلاً این رو ندیده بودم
چی شده؟
لبههای تومور توی سیتیاسکن اولیه واضح نبودن
تومور ادنا داره فشار میاره
و داره شریان کاروتیدش رو تنگ میکنه
متأسفم، مگی
خب، این یعنی چی؟
جراحی خیلی پیچیدهتر
از اون چیزی میشه که فکرش رو میکردیم
مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟
اگه من بهش بگم برای ادنا راحتتره
خب، اگه احتیاجم داشتی من همینجام
ممنون، کال
مگپای
چه حسی داری؟
فقط دارم سعی میکنم با این حقیقت کنار بیام
که تومور مغزی دارم
خب، جواب اسکنها اومد
چی شده؟
متأسفانه یه خبر بد دیگه هم دارم
چی؟
معلوم شده که تومور به شریان اصلی چسبیده
همون که خون رو به سمت چپ مغزت میرسونه
داری چی میگی مگی؟
نمیخوام بترسونمت
اما باید از خطراتش آگاه باشی
این احتمال هست
که حین عمل دچار
یه سکته مغزی بشی که زندگیت رو کاملاً تغییر بده
چطوری تغییر بده؟
در بدترین حالت
ممکنه توانایی فکر کردن و ارتباط برقرار کردن رو از دست بدی
اونوقت دیگه خودم نیستم
خیلی متأسفم. واقعاً متأسفم
مگی... من... من نمیتونم
این یه لنسر با اکشن متوسط و چرخ بلبرینگی هشتپیچه
مثل موشک پرتاب میکنه و خیلی هم محکمه
هر وقت تصمیمت رو گرفتی که همینه که میخوای، بهم بگو
ممنون. آره
اینجا باید... اه، اینجا باید ثبتنام کنیم؟
بله
آقا و خانم هاردی اومدن برای پذیرش
وقتی این رو میگی انگار داری درباره مادرت حرف میزنی
بهش عادت میکنی
میخواستم فامیلیم رو با خط تیره بذارم کنار فامیلی اون
ولی شوهرم گفت ایده خوبی نیست
No comments yet. Be the first to leave one.