Mistari 200 ya kwanza.
در تقریباً هر اداره پلیسی
جایی هست که پروندههای راکد قتل خاک میخورن
هر جعبه شامل کارهای ناتمام، مدارک و بازجوییهاست؛
در قالب دفتر مخصوص قتل خودش
این پروندهها مختومه نشدن، فقط به خواب رفتن
هر کدوم منتظر سرنخهای جدیدن
و پلیسی که حقیقت رو از دلشون بیرون بکشه
و بالاخره قاتلی رو به دست عدالت بسپاره
گینزویلِ فلوریدا، رویای دخترای جوون دانشجوئه
گرمه و آفتابی؛
بدون نگرانی، بدون والدین
اما در اواخر دهه ۱۹۸۰، بچههای اینجا مجبور شدن زود بزرگ بشن
وقتی هدف قتل قرار گرفتن
دو جسد در یک آپارتمان پیدا شد
جسد دیگهای هم در آپارتمانی در یک و نیم مایلی اونجا پیدا شد
همهچیز از سال ۱۹۸۹ شروع شد
با ناپدید شدن مرموز یک دختر دانشجو
تنها فرزند هیلاری گم شده
بیش از ۲۰ سال بعد
پلیس هنوز تمام حقیقت رو نمیدونه
از اتفاقی که روز ناپدید شدن همیشگی اون افتاد
بریم به جلوتر
سال ۲۰۱۳ است و کارآگاه بازنشسته، کوین آلن
پنج سال گذشته رو نقش «آقای خونهدار» رو داشته
حالا دختر ۱۸ سالهاش رفته دانشگاه
و اون تصمیم میگیره که خونهداری دیگه براش کافی نیست
دلش لک زده که دوباره برگرده به مرکز شهر
کسی که یک بار پلیس شده، همیشه پلیسه
چندین سال در دایره قتل کار کرده بودم
و مدتی بود که از کار دور بودم
برای برگشتن هیجانزده بودم
اولین روز برگشتش، پروندهای بهش سپرده میشه
که سختترین پروندهای خواهد بود که تا حالا روش کار کرده
توی دفتر قتل، تمام گزارشهای پلیس بود
و گزارشهای پزشکی قانونی و تمام گزارشهای مربوط به مدارک؛
بیشترشون مصاحبه با شاهدها بود، که هزاران مورد میشد
این بزرگترین پرونده حلنشده
و جنجالیترین پرونده برای اداره بود
تیفانی سِشنزِ ۲۰ ساله
دانشجوی سال سوم دانشگاه فلوریداست
اون یه دختر واقعاً پُرتلاش و دانشجوی رشته اقتصاد بود
با رویاهای بزرگ برای موفقیت در وال استریت
کلیدت رو فراموش کردی؟
آره
اخیراً زندگی خوابگاهی رو
با یک آپارتمان آروم بیرون از محوطه دانشگاه عوض کرده بود
خداحافظ. خداحافظ
اون داشت کمی از
میدونید، فضای مهمونی فاصله میگرفت تا وقتش رو برای ثبات
و گرفتن نمرههای خوب بذاره تا بتونه شغلش رو پیدا کنه
برای همین من از این بابت خوشحال بودم
محیط خوبی بود
تیفانی طبق عادت عمل میکرد
میرفت سر کلاس، برمیگشت خونه
و برای کمی ورزش دوباره میزد بیرون
این پنجشنبه هم مستثنی نیست
تا حدود یک ساعت دیگه برمیگردم
خوش بگذره. خداحافظ
خداحافظ
تیفانی به هماتاقیش گفت که میخواد بره
برای پیادهرویِ تندِ معمولش که هر روز میرفت
معمولاً حدود ساعت پنج میرفت
و حدود ساعت شش برمیگشت خونه
اما ساعت شش میاد و میگذره
و خبری از تیفانی نیست
تا ساعت ۸، هماتاقیش جداً نگران میشه
وقتی ساعت ۹ میشه، به پلیس زنگ میزنه
اون رفت برای دویدن، مثلاً همون اوایل بعدازظهر
و هنوز برنگشته
به پدر و مادر تیفانی هم زنگ میزنه
الو؟ سلام
خانم سِشنز؟
گفت میخواد بره پیادهروی
و بعد تا یک ساعت دیگه برگرده
و برای درس خوندن بهم کمک کنه
وقتی اون تماس به من رسید
انگار تمام دنیام دود شد و رفت هوا
با خودم فکر میکردم: «این تیفیِ من نیست
امکان نداشت که نیاد خونه
مگر اینکه چیزی مانعِ برگشتنش به خونه شده باشه.»
تیفانی همیشه باوجدان و مسئولیتپذیر بود
اون به عنوان یک تکفرزند عزیز بزرگ شده بود
پدر و مادرش وقتی نوزاد بود از هم جدا شدن
از اون به بعد، بیشتر وقتها
با مادرش در ماساچوست زندگی میکرد
چطور میشه درخشش یک پرتو آفتاب رو توصیف کرد؟
منظورم اینه که هر روز با اون کاملاً فوقالعاده بود
تیفانی در زمانهای
تعطیلات مدرسه با پدرش هم وقت میگذروند
اون بچه فوقالعادهای بود
خیلی خونگرم و اجتماعی بود
خیلی باحال بود
کلاً یک دختر تمامعیار آمریکایی بود
و حالا این دختر تمامعیار آمریکایی
بدون هیچ ردی ناپدید شده
صبح روز بعد، با اولین سپیده
دفتر کلانتری شهرستان آلاچوا
از قبل جستجو برای پیدا کردنش رو شروع کرده
کارآگاه کنی مَک، یکی از اولین نفرهاییه که روی پرونده میاد
خودم رفتم بیرون و منطقه رو گشتم
به خصوص اطراف مجتمع آپارتمانی اون
مَک سعی میکنه مسیر تیفانی رو دنبال کنه
اون مسیر همیشگیش رو پیگیری میکنه
که از یک خیابون معمولیِ محله شروع میشه
و بعد به سمت یک پارک کج میشه
که خیلی زود، سکوت مرگباری در اون حاکم میشه
خلوت
دیگه ماشینی در کار نیست
دیگه خونهای در کار نیست
برای یک نفر خیلی راحته که از اون مسیر دزدیده بشه
خیلی پردرخت بود و رفت و آمد زیادی هم نداشت
و دقیقاً در همون مسیر درختیه
که مَک با تمام وجودش حس میکنه
اتفاق وحشتناکی برای تیفانی افتاده
پدر و مادر تیفانی در راه هستن
پدرش از میامی پرواز میکنه و مادرش از تامپا با ماشین میاد
به تکتک ماشینهایی
که از اون طرف میاومدن نگاه میکردم
مدام فکر میکردم: «نکنه تیفی توی اون ماشین باشه؟
نکنه تیفی توی اون ماشین باشه؟
یعنی تیفی اونجاست؟»
خبری شده؟ سلام، پت
تا اواخر صبح
پدر و مادر تیفانی در آپارتمانش هستن
ممکنه دفترچه تلفن یا سررسید روزانهای داشته باشید؟
چیزی که سرنخ بهتری بهمون بده؟
ممکنه یکی توی کشوی بالایی یا پاتختیش داشته باشه
باشه، عالیه. میرم نگاه میکنم
خودشه؟
بله
اونا شروع کردن به زنگ زدن به همه کسایی که توی اون دفترچه آدرس بودن
«خبری از تیفانی داری؟
چیزی میدونی که کجا ممکنه باشه؟»
از اینجور چیزها
خب، آخرین باری که دیدینش کی بود؟
اوهوم، از سهشنبه ندیدینش؟
باشه
وقتی بتونید ثابت کنید
که یک نفر واقعاً مفقود شده
و فقط سرگردان نشده، پرونده به عنوان قتل بررسی میشه
مرحله بعد
تلاش برای پیدا کردن هر کسیه که تیفانی رو دیده باشه
کسی توی جاده
کسی که داشت از همون جنگل رد میشد
یا کسی که ممکنه متوجهش شده باشه
در نیمه راهِ مسیرش
که فقط چند بلوک با بزرگراه بینایالتی فاصله داره
جایی که تیفانی از اونجا ربوده شده، یک شریان اصلیه
و حتماً کسی باید چیزی دیده باشه
اما اینجا سال ۱۹۸۹ است
پیدا کردن اون آدم، یه قضیه کاملاً متفاوته
نه اینترنتی هست و نه هشدارهای اَمبر
نه فیسبوکی هست و نه توییتر
حتی تلفن همراه هم نادره
بهترین کاری که میتونن بکنن، متوقف کردن رانندههاست
و پخش کردن اعلامیه
اما حتی ارتشی از داوطلبان
فقط میتونن به تعداد محدودی آدم دسترسی پیدا کنن
وظیفه من این بود که عکس تیفانی رو پخش کنم
و بهترین راه برای این کار، تلویزیون بود
به کمکتون نیاز دارم
نیاز دارم
نیاز دارم که خبر ناپدید شدن تیفانی همه جا پخش بشه
شاهدهای احتمالی جلو میان
اما هیچکدوم از سرنخها به نتیجه نمیرسه
در پایان ۲۴ ساعت اول
اونا اصلاً به پیدا کردن تیفانی نزدیکتر نشدن
هوا داشت تاریک و سرد میشد
و من ساعت نُه شب داشتم اعلامیه پخش میکردم
و ماه کامل بود
و یادمه که به اون ماه کامل نگاه کردم
و گفتم: «خب تیف، وقتشه که برگردی خونه.»
روز دوم، پلیس دایره جستجوی خودش رو گستردهتر میکنه
اما برای دفتر کلانتری یک شهرستان کوچیک
این یک کار دلهرهآور و سخته
منطقه جستجو خیلی بزرگ بود
چندین مایل عرض و طول داشت
ما دنبال هر چیز غیرعادیای میگردیم
چیزهایی که به چشم بیان، تکههای لباس یا جواهرات
دنبال چیزی میگردید که به تازگی اونجا قرار داده شده باشه
و ممکنه با پرونده مرتبط باشه
این قطعاً شروع خوبیه، جناب استاندار
عالی میشه
برای پوشش دادن مناطق بیشتر
پَت سِشنز تمام توانش رو به کار میگیره
به عنوان رئیس یکی از
بزرگترین شرکتهای توسعه املاک فلوریدا
پَت به راه انداختن پروژههای عظیم عادت داره
اون همچنین به رسیدن به خواستههاش عادت داره
و چیزی که میخواد، برگشتن دخترشه
اون این کار رو مثل یک بیزینس اداره کرد
اینجوری بود که: «همین الان!»
نه اینکه بگه: «فکر میکنید احتمالاً یه روزی
ممکنه بتونید به ما یک هلیکوپتر بدید؟»
نه، با پَت قضیه این بود: «ما با هلیکوپتر میایم
ما با تیم جستجو میایم.»
میدانید، «استاندار قراره سگها رو بفرسته.»
تا وقتی که کارش تموم شد
پَت سِشنز سازماندهی کرده بود
یکی از بزرگترین جستجوهای تاریخ فلوریدا رو
No comments yet. Be the first to leave one.