Mistari 200 ya kwanza.
خب، رسیدیم به اینجا
بعد از اون مثلث عشقی عجیب و غریب
بالاخره جِین، مایکل رو انتخاب کرد
قرار بود عروسی تو خونهی ویانوئوا باشه
ولی خونشون رو آب برد
واسه همین روخلیو خونه رو بازسازی کرد
اونم تو لوکیشنِ فیلمبرداریِ سریال تلهنولاش
خیلی رمانتیکه، مگه نه؟ اما این یکی نه
شیومارا با دشمن خونیِ روخلیو، استبان، خوابیده
ببین، من اشتباه بزرگی کردم
و بیچاره رافائل. همونطور که دیدین، جِین رو از دست داد
تازه، معلوم شد مامانش هم یه رئیسِ باند تبهکاره
و نامادریش، رُز هم همینطور. یعنی قبلاً بود
آره، اینم لوئیزا، خواهر رافه
و خب، رُز عشق زندگیش بود
تا وقتی که با همکار مایکل، سوزانا، آشنا شد
تو باید برگردی به مرکز ترک اعتیاد
تا وقتی اومدی بیرون، بتونم باهات برم بیرون
و حالا که حرف از زندگیهای عشقی پیچیده شد
پترا، اون یکی مادرِ بچهی رافائل
هنوز بهش حس داره
و خواهر دوقلوی گمشدهاش، آنژکا، داشت تشویقش میکرد
فکر کنم دوباره داره عاشقت میشه
آهان، آنژکا صرع هم داره
و راستش، یه عالمه اتفاق دیگه هم داره میافته
ولی دیگه باید بریم سراغ عروسی، پس بزن بریم
وقتی جِین گلوریانا ویانوئوا یه دختر کوچولو بود
یه داستان بود که عاشق این بود هی براش تعریف کنن
بگو دیگه
و اینطوری شد که من اونجا بودم
در حال قدم زدن به سمت محراب
و همه چیز عالی بود
کفشها، تورِ سر
همون توری که مامانت پوشیده بود؟
آره، و قبل اونم مامانِ مامانت
پس به راه رفتن به سمت پدربزرگت ادامه دادم
بعدش... کفشت
و باز هم همه چیز عالی بود
مثل یه رویای زنده
و دقیقاً روز بعدش، به مقصد آمریکا راه افتادیم
تا زندگی جدیدمون رو با هم شروع کنیم
برای جِینِ کوچولو
این بهترین داستان عشقی بود که تا حالا شنیده بود
و یه روز، تو هم عروسی خودت رو خواهی داشت
و همون تور رو سرت میکنی
و اون روز
فرداست
باید تمومش کنیم
فقط یه روز دیگه
فقط یه روز دیگه مونده
سی و پنج ساعت و هفده دقیقه، ولی کی داره میشماره؟
نه جدی، دیگه طاقت ندارم
واسه رابطه جنسی؟ آره، درکت میکنم
واسه اینکه باهات ازدواج کنم
واقعاً باید بریم اون بیرون؟
فقط یه روز دیگه
فقط یه روز دیگه
بله، بله، چارو، تو نوازندگی میکنی
وقتی ماتیلیو داره از راهرو میاد
باید برم. گلفروش پشت خطِ دوئه
جِین! مایکل
صد تا مورد هست که باید باهاتون چک کنم
هه. نه! نمیتونم زودتر بیام کلیسا
همه میدونن که رسمه پدرِ عروس
خودش عروس رو تا مراسم ببره
الو؟ بیداری؟ بابا، تمومش کن
نباید با گلفروش اونطوری حرف بزنی! طوری نیست
من و اون دوست داریم یکم با هم شوخی و کلکل کنیم
به هر حال، درست بهموقع واسه تمرینِ ماتیلیو رسیدی
چون هر چی باشه، نباید کسی که حلقهها رو میاره گریه کنه
اونم وسط مراسم. حالِ متئو خوبه
تو هم باید چندتا نفس عمیق بکشی، باشه؟
ببخشید. آخه خیلی خوشحالم
که بالاخره وقت عروسی رسیده
بگوشم، روخلیو هستم
واقعاً، واقعاً واسه ماهعسلمون طاقت ندارم
وای خدای من. چی شده؟
یادم رفت رزرو هتل رو عوض کنم
بعد از اینکه تاریخ عروسی جلو افتاد. چی؟ من که بهت یادآوری کردم
میخواستم انجامش بدم، ولی هفتهی دیوانهکنندهای بود، مخصوصاً با شروع دوبارهی کارم
آره، درک میکنم. البته واسه منم هفتهی شلوغی بود
درگیر تغییر پایاننامهم بودم. ولی تونستم به همه زنگ بزنم
و توضیح بدم چرا عروسی رو جلو انداختیم
و هتل مهمونها رو دوباره رزرو کردم و شام تمرینی رو لغو کردم
میدونم و خودم درستش میکنم
شب عروسیمون یه جایی واسه موندن پیدا میکنیم
که اینجا پیش خانوادهم تو هتل رافائل نباشه؟
آره. حتماً
عالیه. خیلی هم خوب
باشه، بهزودی میبینمت
خواهرته؟
با همون لحن مخصوص لوئیزا حرف میزدی. آره
تو راهه
امیدوارم حالش خوب باشه
چون واقعاً احتیاج دارم یکم
از دراماهای خانوادگی دور باشم
و بله، حتماً یادتون هست که درامای خانوادگی رافائل
تازگیها بدجوری عجیب و غریب شده بود
حتی با استانداردهای خانواده سولانو
چه حسی داری؟ خب خوشحالم که مامانم تو زندانه
حالا فقط میخوام برادرم رو پیدا کنن. آره
ولی پرسیدم خودت چه حسی داری؟
حس خوبی ندارم
گاهی همهچی خیلی سنگین میشه، میدونی چی میگم؟
جِینه. ببخشید باید برم. فوریه
خوبی؟ همهچی ردیفه؟
آره آره، فقط باید این رو ببینی
راف اومد. مامان، بذارش زمین
خب، نگاه میکنی؟ آمادهای؟
آره، واسه چی؟
متئو، بیا اینجا
به بابا نشون بده
بیا اینجا. وای خدای من، داره راه میره
داره راه میره. باورت میشه؟
فوقالعادهست! میدونم
داشت واگن رو هل میداد، بعد ولش کرد
نگاه کنید به شگفتانگیزترین
و هماهنگترین پسرِ کل تاریخ بشریت
و دقیقاً سرِ وقت واسه راه رفتن تو محراب
خب، من دیگه باید برم
فقط میخواستم اینو ببینی. نه، ممنون که پیام دادی
راستی، کجا داری میری؟
میرم پیش استادم تا پایاننامهم رو عوض کنم
همونی که صد سال داشتی سعی میکردی تاییدش رو بگیری؟
آره. تازه فهمیدم دلم باهاش نیست
ولی خب، شاید دیگه واسه تغییر دیر شده باشه
مگه اینکه یکی دیگه بهم بگه که دوستم داره
صبر کن، چی؟ گفتم مگه اینکه استادم تاییدش کنه
باشه. خداحافظ آقا خوشگله
راهروی کوچولوی من
اوه، چه جاهایی که قراره بری
و حالا که حرف از موفقیتهای بزرگه
تبریک میگم. خوشحالم که برگشتی به نیروی پلیس
ممنونم قربان. اوه، راستی
فهمیدین کی جزئیاتِ
پروندهی "سین روسترو" رو به رسانهها لو داده؟
داریم روش کار میکنیم. حالا برو
از عروسیت لذت ببر
حتماً کار خودشه
اون تنها کسیه که به همهی اطلاعات دسترسی داشت
پس شما...؟ هنوز با هم هستین؟ میدونم، عجیبه
راستش، میخواستم بدونم
میشه اونم همراهِ من بیاد عروسیت؟
اوه، منظورم... ولش کن. عجیبه
خب، بذار... از جِین میپرسم
چون میدونی که لوئیزا اتفاقی
اون رو باردار کرد و این حرفا
آره، البته. درک میکنم
لوئیزا داره میاد؟
جِین که اینطوری گفت
ساکت باش! اوه، نه با تو نبودم. با اون بودم. اوه
خب، دیگه بهونه بی بهونه
کمتر از ۲۴ ساعت تا شروع مراسم مونده
باشه، خب به برونو مارس بگو اگه تایید نکنه
از لیست برنامههای عروسی حذفش میکنم
بله، میدونم تو "سوپربول" اجرا کرده
بهش بگو این سوپربولِ عروسیهاست
هی، بالاخره جواب قطعی از دینا گرفتی؟
نمیتونه بیاد. باید قبل از اعتصاب کارهاش رو تموم کنه
باشه، خب اگه نظرش عوض شد
بهم بگو یه جا براش باز کنیم
واسه من قیافه نگیر
چی؟ با تو نبودم. با اونم
خودت و اون دستگاه مسخرهت رو بردار برو تو بالکن
و بذار ما این جدولِ نشستن مهمونها رو با خیال راحت تموم کنیم
آروم باش. آروم
آره... نه، نه، با تو نبودم. تو آروم نباش
تو دقیقاً برعکسِ آروم بودن رفتار کن
بهت افتخار میکنم، شیومارا
داری در مورد روخلیو و دینا خیلی پخته رفتار میکنی
آره، خب باید بلندنظر بود و این حرفا
شیومارا ویانوئوا؟
این از طرفِ... خودم میبینم از طرفِ کیه
شیومارا
معنی این کار چیه؟
هیچی
باشه، ممکنه شب رو با استبان گذرونده باشم
یه اشتباه بود. بهش گفتم بره پی کارش، ولی ول نمیکنه
شیومارا! ببین
هیچکس نباید از این موضوع بو ببره، مخصوصاً
اوه، میخواستم بگم روخلیو
ولی آره، جِین هم خیلی عصبانی میشه
سلام عزیزم. جلسه چطور بود؟
اه. خوب نبود. دانلدسون میگه نمیتونم پایاننامهم رو عوض کنم
مگه اینکه یه طرح دیگه ارائه بدم
و نمیدونم اصلاً چی میخوام بنویسم
شاید اینطوری بهتر باشه، اینطوری میتونی روی عروسی تمرکز کنی
آره، شاید
به هر حال، یادت نره کفشهام رو بیاری
نمیره. ما دیر نمیکنیم. تو هم دیر نکن
نگران نباش. ببخشید
آخه... این بخشِ مهم ماجراست، میدونی؟
یعنی همون پیمانِ مقدسِ ازدواج
و واقعاً میخوام همهچی خوب پیش بره
پیش میره. نگران نباش
باشه، فعلاً
چرا یه سبدِ جنسی از دشمنِ خونیِ من داری؟
این سبدِ جنسی نیست
من سبدِ جنسی رو از سه فرسخی تشخیص میدم
فقط یه بار بود. هیچ معنایی هم نداشت
No comments yet. Be the first to leave one.