முதல் 200 வரிகள்.
صبح بخیر همگی
صبح بخیر آرتور توبین
دارم واسه خونوادهی عزیزم آشپزی میکنم
ببین، میدونم یه مدت طول میکشه
تا به این دوربینها عادت کنی، ولی باید تمام تلاشت رو بکنی
که اصلاً یادت بره اونا اینجا هستن
صبر کن، این شامل حال همه میشه؟
چون داشتم روی نگاههای «جیم» توی سریال «آفیس» تمرین میکردم
این شکلی
ها ها. این یکی خوب بود
یا این شکلی
نه، نه، نه! زوم نکن
با لباس رسمی هم صبحانه درست نکن
ما اینجا داریم واقعیت رو ثبت میکنیم
اون بوقلمونه؟
ای بابا، از این فیلم نگیر
من یه نقشهی عالی دارم برای وقتایی که یه اتفاقی میافته
که نمیخوام توی فیلم باشه
فقط به گوشیم میگم آهنگای «بیتلز» رو پخش کنه
چون بودجهشون به اونا نمیرسه
میدونی چیه؟
وقتی آهنگ محبوبم از بیتلز داره پخش میشه
نمیتونم عصبی بمونم
یوهو
خب، یه روز تازه، یه شروع دوباره با رفقا
نه، ببخشید
نکته اینه که هیجانزدهام. منم همینطور، آرتور توبین
اگه از پس این کار بربیایم، مردم من رو
با یه دید کاملاً جدید میبینن
مثل همون کاری که بعد از فیلم «فارل» کردن
میدونستی اون لِگویی بزرگ شده؟
و میدونم که همهمون دیدگاههای متفاوتی
برای فیلم داریم. نه، نه، ما بهت اعتماد داریم
میدونی، این میتونه به نفع همهمون باشه
فقط نمیخوام جوری به نظر بیایم
که انگار «جیلو» توی مستندشه. درسته
بدون «بن افلک». نکتهی خوبیه
اگه برای این مستندِ فسقلی کمکی خواستی
یه مشت از وسایل قدیمی رجی رو توی زیرزمین دارم
در واقع وقت زیادی رو صرف
مرتب کردنِ آرشیو رجی دینکینز کردم
همه چی توش هست، از دندونهای شیریش گرفته تا دندون عقلش
خب، منظورم اینه که
همهش که دندون نیست، طبیعتاً
میدونی، خرتوپرتهای فوتبالی هم اونجا هست
مثلاً اون دندون طلایی که از دهنش پرید بیرون
لعنتی
درسته. عالیه. خب، مستند هرچی که
از آب دربیاد، با هم کشفش میکنیم
چون دوربینها از همه چی فیلم میگیرن
هم از خوشیها و هم از ناخوشیها
اوه، دنبال چیزهای بد میگردی؟
رجی دینکینز کلی از اونا بهت میده
صبر کن، مگه من چیکار کردم؟
حتی خودت هم نمیدونی؟! این وضع رو خیلی بدتر میکنه
اونا در واقع آخرش خیلی هم مفید از آب دراومدن
چرا بیرونیم؟
پوستم رو برای این هوا مرطوب نکردم
رجی، هردومون میخوایم این جواب بده
ولی اینکه «برینا» اونجوری بپره بهت، اصلاً وجههی خوبی نداره
باید اوضاع رو اون تو کنترل کنی
هی، من خیلی حواسم هست که جلوی دوربین چی میگم
فقط میگم هنوزم برام عجیبه
که اون یارو با خوردن ساندویچهای «سابوی» اون همه وزن کم کرد
تنها چیزی که جلوی یه آدم بدِ تفنگبهدست رو میگیره
یه آدم بدتره که دوتا تفنگ داشته باشه
کلئوپاترا؟ سیاه بود
عیسی؟ سیاه بود
جورج واشینگتن؟ سیاه بود
فقط باهاش کنار بیا، باشه؟
برو از برینا برای هر کاری که کردی معذرتخواهی کن
الان اصلاً وقت اینجور حاشیهها رو نداریم
نمیتونم بفهمم چرا برینا از دستم عصبانیه
هیچ تولد یا سالگردی توی تقویم نیست
همهی درپوشهای توالت هم پایینه
هیچ پاکت خالیای رو هم برنگردوندم توی یخچال
و پستهای هیچ زنِ سینه-سِتبری رو هم
توی اینستاگرام لایک نکردم
حتی از عمه شیلا هم پرسیدم
چون برینا همه چی رو به اون میگه
اگه میدونستم هم بهت نمیگفتم
ولی بیا در مورد این حرف بزنیم که چرا برادرزادهم رو
میبری به اون کلیسای کثافت
میدونی که خدا از آدمهای
سرش شلوغ بود
اشلی؟
نمیخوای جواب بدی؟
اوه، ببخشید، اِم، تراپیستم بهم گفته
باید زمان کمتری رو با گوشی بگذرونم
باشه. ممنون، اشلی
جداً، خواهش میکنم
خب، اِم، بابت این ممنونم، مونیکا
امروز میخواستم با تو شروع کنم
یه بخشیش به خاطر اینه که رجی
چطوری بگم، هنوز داره زیادی روی میکنه
لباس رسمیش رو پوشید؟ آره پوشید
ولی تو؟ منظورم اینه، خب، بذار اینجوری بگم
من برای یه ملکه متفکر احترام قائلم
اوهوم
خب
تو توی دانشگاه راتگرز بورسیه «کوینسی مگو» بودی
شاگرد اول کلاست توی دانشکده بازرگانی ویسکانسین
ولی نمیخوام فعلاً با «مونیکا ریس-دینکینز» حرف بزنم
دوست دارم امروز رو با حرف زدن شروع کنم
با «مونی ریسِ» کوچولو
سلام عزیزم
برای همهی چیزهایی که قراره
بهشون برسی هیجان داری؟
من بچه-بازی درنمیارم
ولی آره، حتماً. من همیشه رویاهای بزرگی داشتم
اگه فکر میکنی با ساکت موندن
من شروع میکنم به حرف زدن تا فقط سکوت رو بشکنم
خدایی، این کلک روی «راستی» خیلی خوب جواب میده
چرا هیچی نمیگی؟
از این کار متنفرم. از دستم عصبانی هستی؟
باشه، اینم یه چیزی
وقتی تنهام، دوست دارم رپِ راک بنویسم
باشه، یکیش رو اجرا میکنم
لطفاً جلوم رو بگیر
و مگه من شبیه «راستی بوید» هستم؟
اِم، میدونی چیه؟
چطوره یه چند لحظه بریم هوا بخوریم؟
مصاحبه مثل جاز میمونه
باید بداهه بری. حسش کنی
مثلاً
باشه
دیگه میتونی اونجوری نگام نکنی
چون این رو برات گرفتم
بیا. معذرت میخوام
یعنی فهمیدی چیکار کردی؟
توی خواب باهات بدرفتاری کردم
برات کیف خریدم، مگه نه؟
تو همیشه برام کیف میخری. یا کفش
یا «فلو رایدا» رو استخدام میکنی بیاد موقع ورزش کردنم بخونه
ولی هیچوقت واقعاً ازم
جوری که معلوم باشه پشیمونی، معذرتخواهی نمیکنی
راست میگه
پدرم سالهای شکلگیری شخصیتش رو
با این حرف که هیچ اشتباهی نمیکنه گذرونده
توی راتگرز مجبور شدن اسم یه ساختمون رو کلاً عوض کنن
چون اون هی تابلو رو غلط میخوند
واسه همین هنوزم براش سخته بفهمه کی گند زده
ولی دلش میخواد همه خوشحال باشن
واسه همین، اگه ازش عصبانی باشی، برات وسیله میخره
خیلی باحاله
یعنی وقتی مامان و بابام طلاق گرفتن، برام یه کمان زنبورکی خرید
پنج سالم بود
این یه معذرتخواهی واقعی نیست
وقتی نمیدونی واسه چی داری معذرتخواهی میکنی
اینم یه گردنبند، اضافه بر سازمان
«سی»، باید هوای داداشت رو داشته باشی
کمکم کن
بفهم چیکار کردم که بتونم از این وضعیت خلاص شم
اِم، واقعاً دلم نمیخواد آدمفروشی کنم
جبران میکنم برات
آدمفروش جاش توی هلفدونیه، داداش
مخصوصاً
این کفشهای «آبلو آف-وایت»
دوختش رو نگاه کن، هان؟
ببین آرتور، اگه فکر میکنی برگردوندنِ من
به محلهی قدیمی
قراره یه سیلِ احساسات راه بندازه، سخت در اشتباهی
اینجا کلاً عوض شده
وقتی من اینجا بزرگ میشدم، همهش زمینِ خالی بود
این موبایلفروشی؟
قدیما تلفن ثابت میفروختن
یعنی اصلاً یادم نمیاد
زمین بازی رو
دقیقاً همون شکلیه
چطور ممکنه؟
جزو آثار باستانیه
اِ، چون «ناس» اولین تجربهی جنسیش رو روی اون الاکلنگ داشته
اوه
یادت میاد این نقاشی دیواری رو کشیدی؟
وای خدای من
جای دستامه
اوه
اصلاً چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
صد ساله بهش فکر نکرده بودم
با دخترعموت حرف زدم. اون پرستاره یا اون سلیطهه؟
نتونستم با اون سلیطهه تماس بگیرم
ولی دخترعموت راکسی کلی در مورد «طنابزنی دوبل» برام گفت
آره
من قدیما هر روز بعد از مدرسه میاومدم اینجا
من همیشه اونی بودم که میپرید و کارم هم حرف نداشت
ها
این رو ببین
هی
هو! ها
و «مونی ریس»ِ کوچولو هیچوقت فکرش رو میکرد
که زندگیش به کجاها میرسه؟
ازدواج با یه سوپراستار اِناِفاِل
دیدنِ زرقوبرقِ بوفالو، سینسیناتی
جکسونویل
همه چی خیلی سریع عوض شد
همون سال اول کالج
رجی یهو اونجوری معروف شد
درسته. بله، بله، همون
«بازیِ مسمومیتِ غذاییِ» معروف
رفقا، اسم رجی دینکینز رو یادتون بمونه
No comments yet. Be the first to leave one.