முதல் 200 வரிகள்.
"هشتم ژانویه"
اروم
پائلو، چی کار داری میکنی؟ نه، پائلو، نکن
برو تو - نه -
!منو از اینجا بیار بیرون
!نه
"بانوی چشم چرون"
"دو ماه قبل"
تو بعدی هستی
ریتا خیلی تو رابطه ها بهش نارو زده شده
چهار، پنج، شیش، هفت، هشت
ولی این یکی با رافائل
میتونه خیلی بدتر از شکستن قلب باشه
یک، دو، سه، چهار
میدونم اون خوش حاله
ولی نمی تونم اجازه بدم دوستم با تهدیدی رو به رو بشه که من تو زندگیش اوردم
ریتا بهم میگه رافائل فرق داره
و تا به حال انقد خوش حال نبوده
ولی اون دستبند چی؟
این تهدید جدیه و من باید یه کاری بکنم
!باورم نمیشه
دختر، خوش حالم که اینجا می بینمت
اوه، عشقم - رافائل رو دیدی؟ -
اره دیدم داشت با تو می رقصید
هوم - ریتا، باید حرف بزنیم -
حرفی دارم که باید بهت بگم
میشه بعدا بگی؟ بهش قول دادم که کمکش میکنم
یادگاری باباشو یا یه همچین چیزی رو گم کرده
اون گفته؟ یادگاری؟
گفت یه دستبند با مهره جمجمه بوده
جذاب بود
حس پسر بد رو بهش میداد، میدونی که منظورم چیه؟
واقعا خوشم میاد
اره، خوشت میاد - هوم -
شماره ای که دایر کردید در دسترس نیست، لطفا بعد از صدای بوق پیغام خود را بگذارید
!لورنزو
پسرم، چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
دارم سعی میکنم باهات حرف بزنم و دارم نگران میشم، بهم زنگ بزن
اگه به خاطر لوسیا اینجایی، بهتره تو هم بری
نه، به خاطر پسرم اینجام
میدونم لورنزو داره بهم دروغ میگه
دیگه توی "سوت" نیست
به محل کارش زنگ زدم و بهم گفتن استفاء داده
چه کاری از دست من بر میاد؟
یه نفر داره لورنزو رو حمایت میکنه
میدونم قبلا بهش کلی پول میدادی
تا بیاد تو رخت خواب و باهات سکس کنه
اگه کسی داره لورنزو رو حمایت میکنه اون من نیستم
کافیه
میتونی بری عزیزم، شرط می بندم کلی کار داری
احساس خیلی بدی در مورد کاری که بابام باهات کرد دارم
امیدوارم یه روز بتونی منو ببخشی
بخشیدم
قسم میخورم، ولی همون طور که گفتم
هیچوقت نمی تونم بابات رو ببخشم
منم نمی تونم
خب، باید برم
عمه ام بیرون منتظرمه، میرم با اون زندگی کنم
الان؟
الان
فقط اومدم تمام وسایلی که گذاشتم رو ببرم
و ازت خداحافظی کنم
فکر نکنم خیلی همدیگه رو ببینیم
می ترسم که دیگه نخوای دوستم باشی
درسته
نمیخوام فقط دوست باشیم
سلام
چی کارم داشتی؟
این چیه؟
لیست ادمایی که با دیانا ارتباط داشته مال
اونموقع هاست که با همدیگه قرار می ذاشتیم
کسی رو یادت میاد؟
هوم
هلنا به خاطر دیانا ازمایش دی ان ای داد
جواب ازمایش منفی بود، با همدیگه ارتباطی ندارن
برناردو پدرش نیست
میخوای چی کار کنی؟
تو چه فکری میکنی رافائل؟
تحقیق میکنم
رافا، کسی که اونموقع ها باهاش صمیمی بوده رو یادت میاد؟
یا کسی که اونموقع ها باهاش میگشته؟ کسی هست؟
نه
!هعی، مواظب باش
!همه تون خیلی خیس و سکسین
نه، اونموقع ها هیچوقت خونه ی ویتوریا نرفتم
هیتور
ببین رئیس، نمیخوام فضولی کنم
ولی چرا بیخیال این چیزا نمیشی؟
لوسیا همیشه دختر تو می مونه
فراموشش کن
سلام - سلام -
بیا تو، بیا اینجا
خوبی؟
بشین
ببین
این چیه؟
دستبند رو می بینی؟
رافائل دقیقا همین رو می بنده، همین دستبند رو
داره منو تهدید میکنه
...نمیدونم نزدیک شدنش به ریتا اتفاقیه یا
نمیدونم هیتور میخواد منو بترسونه
رافائل پسر بادیگارد سابق بابامه
وقتی بابای رافائل مرد، اون درگیر مواد مخدر شد
هیتور بدهی هاشو صاف کرد و پول ترک اعتیادش رو داد
از اون موقع تا حالا، رافائل مثل یه سگ کوچولو وفا داره
دستوراتش رو اطاعت میکنه
شاید کار هیتور باشه
پنج، شیش، هفت، هشت
اینجا چی کار میکنی، اوتو؟
یاد خودمون افتادم
و تمام وقت هایی که اینجا با همدیگه داشتیم
تو هر گوشه ی اینجا
لطفا ادامه بده - میدونم دلت واسم تنگ شده -
دلت واسه لمس پوستم تنگ شده
وقتیکه ابت رو میوردم
فکر میکنی خیلی حشری، نه؟
هستم
واقعا مخ ادم سوت میکشه که
مردها فکر میکنن صاحب لذتین که زن ها تجربش میکنن
...عشقم
تمومه
به حرفی که میخوام بهت بزنم، خوب گوش کن
باشه
هر چی که من میخوام
تصمیمش اون می گیره
می بینی؟ اون منم
هوم - فهمیدی؟ -
راستش، یکی همین الانشم توی شادی هایی سهیمه که من
ریتا
تنهایی بدست اوردم
خداحافظ، اوتو
فرناندو، ریتا بهترین دوستمه، مثل خواهرمه
اگه به خاطر من واسش اتفاقی بی افته، هیچوقت خودمو نمی بخشم
کمکت میکنم
هوم؟
پرده رو میکشم
چی؟ - پرده -
باشه
دوست دارم در مورد زندگیت یکم بیشتر بدونم
داستانت
بعدا برات تعریف میکنم
نه، بیا
بهم بگو
...چیز های
جدی، چیزای خوبی واسه گفتن نیست
به غیر از مامان بزرگم کسی رو ندارم
یه خواهر داشتم
ولی بعدش غیبش زد
مامان بزرگم و گابریلا واقعا با هم کنار نمی اومدن
خیلی بچه بودم، کلی چیز ازم پنهون میکردن
بر می گردم سر کار
چون هیتور میخواد بیشتر تحقیق کنم
بیشتر در مورد دیانا
ولی چرا؟
فهمیده که پدر لوسیا نیست
برناردو هم پدرش نیست
چون هلنا هم ازمایش دی ان ای داده
میدونستی؟
اره
دیانا همون روزی که کشتنش بهم گفت
بهت گفت کی باباشه؟
نه
اینم تمام چیزایی که در مورد میراندا پیدا کردم
وقتی بچه بوده مادرش مرده
مادر بزرگش اون و خواهرش رو بزرگ کرده
یکم بعدش خواهرش ناپدید شد و هیچوقت پیدا نشد
چه زندگی پیچیده ای داره
خیلی بوی خوبی میدی
اره، بوی خوبی میدی
اینو ببین
بذار ببینم الان چه خبره
اینم مثل کلئو نمایش راه انداخته
"دیروز خیلی حشری بودی"
"دیروز خیلی حشری بودی، بیشتر میخوام، سیزده سال قبل"
"کی میای؟ بی صبرانه منتظر دیدنتم"
از اینکه اون یکی باشم خوشم اومد
"وقتی رازه کیفش بیشتره"
این دیگه چه کوفتیه؟
لوسیا دیروز غذا نخورد
رسید خونه بعد مستقیم رفت اتاقش
اقای هیتور، دسر اماده اس
ممنون گلوریا - قابلت رو نداره -
میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ خبری از لورنزو داری؟
هنوزم توی "سوت" زندگی میکنه؟
...اره، اون
اره، حتی اونجا کار پیدا کرده، یه شروع نه؟
احتمالا
وقتیکه برناردو مرد باهات نبود؟
نه، باباش برده بودتش
حتی دوست ندارم در موردش فکر کنم
خیلی خب، همین بود، گلوریا
ممنون - با اجازه -
امکان نداره لورنزو باشه
خوب اونو یادمه
همیشه خیلی پسر خجالتی و ساکتی بود
سلام، ببخشید که دیر وقت شب بهت زنگ زدم
ولی یه چیز خیلی مهم پیدا کردم
!هوم
چه خوشگل
ممنون، سلام
No comments yet. Be the first to leave one.