முதல் 132 வரிகள்.
گلیندا، دقیقاً چقدر مرده؟
چون اینقدر شایعه و حدس و گمان بوده...
بذارید کل داستان رو براتون تعریف کنم.
طبق ساعت اژدهای زمان...
...ذوب شدن در ساعت سیزدهم اتفاق افتاد.
نتیجه مستقیم یک سطل آبی بود که توسط یک بچه دختر پرتاب شد.
بله، جادوگر خبیث غرب مرده است.
خبر خوب! جادوگر! اون مرده!
بیرون بیاید! اون رفته!
اون مرده!
مانچکینها، بیدار بشید!
یالا! بیایید! بیایید!
خبر خوب! جادوگر خبیث مرده!
نگاه کنید! گلینداست!
سلام!
دیدن من خوبه، مگه نه؟
ها؟
همشهریان اوزی... بذارید حقیقت رو بگم.
بله...
جادوگر خبیث غرب مرده!
اما، خانم گلیندا؟
چرا شرارت اتفاق میفته؟
سوال خوبیه.
موضوعی که خیلیها رو حسابی گیج میکنه.
آیا آدمها خبیث به دنیا میان؟
یا شرارت بهشون تحمیل میشه؟
بالاخره،
جادوگر خبیث هم بچگی داشته.
اون یه پدر داشته،
که اتفاقاً به فرمانداری مانچکینلند منصوب شده بود.
من میرم مجمع، عزیزم.
و اون یه مادر هم داشته، مثل خیلیهای دیگه.
مثل هر خانوادهای،
اونا رازهای خودشون رو داشتن.
اوه.
و یکی به دیگری منجر شد،
همونطور که اغلب اتفاق میفته.
اما از لحظهای که جادوگر به دنیا اومد، اون...
دالسیبِیر!
...خب...
...متفاوت بود.
داره میاد!
الان؟
بچه داره میاد.
اوه. چه جوری!
وای، اوز شیرین!
چیه؟ چی شده؟
سبزه.
ببریدش.
ببریدش!
اشکالی نداره، کوچولوی من.
ما ازت مراقبت میکنیم.
اوه.
خب، پرستارش، دالسیبر، بزرگش کرد.
و همینطور که بزرگ میشد، چالشهاش هم بیشتر میشد.
دالسیبر.
اومدم، حاکم.
کوچولو، مراقب خواهر کوچولوت باش. فقط یه لحظه.
اوه، نسارز. نگران نباش. من اینجام.
خب، میخوای یه چیز شگفتانگیز ببینی؟
آره.
اینا همهش درباره جادوگر فوقالعاده ما در اُز هست.
میدونی چطور اومد اینجا؟
نه.
از آسمون. با یه بالون. دیدی؟
بعدش، یه شهر از زمرد ساخت،
آخه اون زمرد رو دوست داره.
با اینکه سبز رنگن.
و نسا، میخوای یه راز رو بدونی؟
اگه بتونی ببینیش، آرزوی قلبت رو برآورده میکنه.
الفبا تراپ، سرسبزِ سبز.
یکی بره بهش بگه همه بوشو حس میکنن.
اَه، سبز و زشت؟
تو از کجا اومدی؟ تو اینجا جایی نداری.
اون مثل درختا سبزه!
خیلی سبز.
بسه!
الفبا.
الفبا تراپ.
این دفعه چی کار کردی؟
اوه. اشکالی نداره. بیا بغل بابا.
و حالا خواهرت رو به گریه انداختی.
بیا بریم یه تیکه کیک خوشگل برات بگیریم
برای دختر خوشگله.
اشکالی نداره، کوچولوی من. نباید تو رو سرزنش میکرد.
دالسیبر.
هوم.
و اینطور شد که...
حتماً آسون نبوده.
هووو! آره.
خب، خوش گذشت.
همونطور که میتونید تصور کنید،
با رفتن غیرمنتظره جادوگر، کارهای زیادی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم.
پس اگه دیگه سؤالی نیست، من دیگه میرم.
گلیندا،
راسته که دوستش بودی؟
چی؟
ببخشید. یه لحظه.
چی؟
راسته که دوستش بودی؟
دوست؟
بله.
من... من منظورم اینه که، میشناختمش.
یعنی،
مسیرهای ما بهم خورد.
توی مدرسه.
ولی باید درک کنید،
خیلی وقت پیش بود.
سلام.
اوه، گلینداست.
سلام! گلیندا!
اوه، ما خیلی بهت افتخار میکنیم!
ممنون. دوستتون دارم. فقط یادتون باشه،
خداحافظی نیست، وداعه.
همه وسایلتو برداشتی؟
و نامه مینویسی؟
دوستت دارم. وقتشه.
همین الان دلم برات تنگ شد.
پاپسیکل، سوار قایق شو.
اونا خیلی دلشون برام تنگ میشه.
بابا مامانم حتی نمیدونن که من رفتم.
اوه... اوه...
من باق هستم.
من اهل سرزمین مانچکین هستم.
میدونم ما هنوز همدیگه رو زیاد نمیشناسیم...
میدونی چی باور دارم، بیک؟
اون باق (Boq)ـه.
که غریبهها...
فقط آدمایی هستن که من تا حالا ندیدمشون.
فعلا.
اوه، اُز.
چیه؟ به چی زل زدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.