முதல் 200 வரிகள்.
،قانونِ «کارما» در عملکردش قصورناپذير است ،همانگونه که قانونِ باززايش چنين است .تا آن هنگام که در عشق کامل گرديم .عشق هر قانوني را به فرجام ميرساند
هر صبح از خودم ميپرسيدم .که بايد چگونه زندگي کُنم
.ميتوانستم سرِ کار بروم
ميتوانستم سوارِ يک کشتي بشوم .و والدينم را برايِ هميشه ترککُنم
ميتوانستم در همان گند و کثافتِ خودم ... باقي بمانم
.بدونِ هيچ حرکتي
ميتوانستم پُرتنش ... زندگيکُنم
،مملو از نفرت .آشتيناپذير
،ميتوانستم مبتذل باشم
قماربازي کُنم ،و زنانِ بسيار داشتهباشم
و سعيکُنم .شاد باشم
به من ميگويند که بيش از اندازه .از واقعيت پرت هستم
تنها واقعيتي که من ميشناسم .هرجومرج است
،در کافهها پاتوق ميکُنم .با دوستانم گپ ميزنم
مختصر لحظاتي از فراغت .در ميانهيِ فلاکتِ مشترکمان
ما با هم ... صحبت ميکُنيم
اما بدونِ نگريستن .به چشمانِ همديگر
،خير
چشمها از قدرتِ واقعيشان ... روي برگرداندهاند
به جستجويِ زنان .در خيابان
يک ولگرد .نزديک ميشود
«از «برِتاني .آمده است
ما برايِ مدتي ،صحبت ميکُنيم
.به او يک فرانک ميدهم
او نيز آوارهگردِ ديگريست .در اين شهرِ سايهها
ديشب بر سرِ ميزي ،در يک کافه نشستهبودم
از دخترِ نشسته در کنارم .خوشم آمد
شانهاش را لمسکردم : و ازش پرسيدم
تو که هستي؟
نگاهي يخزده تحويلمداد .و رو برگرداند
اين آخرين ... کوششِ من بود
ژستي رقتانگيز برعليه .ظلماتِ در حالِ پيشروي
اما ميتوانم بهار را ... حس کُنم
و با بهار، عطرِ زنان را ... ميبويم
و حتي عشقِ «داويد» نيز .نميتواند چارهام کُند
بايد اينجا را .ترک نمايم
،داويد» دستم را ميگيرد و بر گونهام بوسه ميزند» .اما من خود را عقب ميکِشم
ما نميتوانيم با يکديگر ... خوشبخت باشيم
،هنگاميکه زنان با ساقهايِ ظريفشان .بينمان ميآيند
،از نيمکتِ پارک بلند شدم .همانجايي که نشسته بوديم
شروع به قدمزدن نمودم ... در زيرِ آفتابِ داغ
و انعکاسِ خورشيد ... کمانه کرد بر رويِ
صليبِ نقرهفامِ آرميده در ميانِ پستانهايِ .لطيف و سفتِ يک زنِ جوان
... نفسِ عميق کِشيدم
و محزونانه .دوباره رهسپار گشتم
«« چــرخِ خـاکـسـتــر »»
گــذشـــتــــه ،همانگونه که غبار، آينهاي را پنهان ميسازد .ضمير نيز بوسيلهيِ شهوت پنهان ميگردد
حتماً بايد .قدم ميزدم
نميتوانستم .در اتاقم بمانم
،بيش از اندازه هوس .و بيش از اندازه غيظ
بنابراين گردشم را اطرافِ ،سن ژرمن» ادامه دادم»
با عزم به اينکه آنقدر قدم بزنم .تا عشق، مرا تحتالشعاع قرار دهد
هيچجايي برايِ .رفتن نداشتم
هيچچيزي برايِ .اميد بستن نداشتم
به رهگذران .خيره مينگريستم
،آنان نيز مرا نگاه ميکردند .اما رويشان را برميگرداندند
آيا به اين دليل نبود که من تنها انسانِ واقعي بودم؟
سرِ يحيايِ تعميددهنده را .تقديمت ميکُنم
داويد» سعيميکرد تلويحاً بگويد» .که من يک عارف هستم
فعلاً که .ادعاييست پوچ
.بعدها شايد
اما در اين لحظه، چيزي نيستم ... مگر شهوت و سکس
و شاعرانگياي .بطورِ رقتانگيز آشوبناک
،ايمان، ايمان
چگونه ميتوانم بپذيرم که بر تن کردهاي اين لباسِ عجيب را؟
،ايمان، ايمان .بشتاب، بشتاب
.دير مکُن .ديگر صبر نميتوانم
ايمان، چگونه ميتوانم ارتباط برقرار نمايم ... با تو و تاکسيات
هنگامي که در سفرم با قطار؟
يک روز قادر خواهيم بود همديگر را ... بگائيم حسابي و عميق
درعوضِ جماعي منظماً .هفتهاي يکبار به بهايِ 2 فرانکِ نو
ايمان، ايمان، استيکِ قلوهام .بر بشقابت
بيا برقصيم با يکديگر .بر کفِ دستانم
چه خطايي سر زده است از من آيا؟
آيا فکرميکُني ... بجا نميآورم تو را
با صدايِ ميليون دلاريت و کفشهايِ خونبارت؟
ناپديد ساز مرا، با ارسال از طريقِ .«حملونقلِ هواييِ «سي.اُ.دي
،ميخندي تو به من
،نشسته بر درختت
دمرو شناور .بر دريا
بگذار بهآرامي شناکُنيم با يکديگر .در جستجويِ ماسهها
.آه تقدير، در کنارم بيارام ... من نميتوانم کنترلنمايم خودم را
و بر پهلويت .نشستهاست ژاله
اي تو با ... چشمِ شرقيات
بيا با يکديگر برويم گامزنان ... نزدِ کيمياگر
و خريداري نماييم .بهشتِ برين را
تو و من و آن پسر و آنها و ما .و آن دختر، هستيم عشاق
،ميکُنيم عشقبازي و مينوازيم موسيقي .بطرزي جادويي
.خوش ميگذرانيم ما .دردسري درست نميکُنيم ما
.کلمات هستند حبابها .پُف ميکُنيم هنگامِ استنشاق، آنها را
!زود باش !تمامِ شبو وقت ندارمها
!زود باش
... وقتي آدم تنهاست
نفرت رُشد ميکُند .و اندرونِ شخص را ميجود
همهچيز را ... ويران ميسازد
و لانهاي واقعي از افعيها ،در قلب بوجود ميآورد
و همهچيز .تلخ ميگردد
،تلخياي اينچنين .بخشي از من است
.اما همهچيز نيست
اميدِ کمسويِ جواني .باقي ميماند
اما از آنجايي که جوانيم ... نفي ميشود
آن نورِ کمسو .احتمالاً خاموش خواهد گشت
.سلام
مياي تو؟
کُتت رو .بده به من
بــرزخِ 1
،بههمانگونه که سايه، جسم را تعقيب مينمايد .کارما» در تعقيبمان است»
خداوند ،آگاهيِ مطلق است
و برايِ ما، آگاهيمان آميزهايست از ... تجربياتِ مربوط به
.گذشته و حال
،و بنابراين من ميخواهم بسويِ ذاتِ حقيقيم حرکتنمايم .بسويِ آگاهيِ متعاليتر
برايِ حصول به آن، لازم است ،خود را بهنوعي منضبط سازم
پس بايد تا جايِ ممکن، صرفِ انرژي برايِ ... چيزهايِ محقر را تقليلدهم
تا هرچه بيشتر و بيشتر .قادر به تمرکز گردم
تأثيرپذيري را نيز ... بايد کاهش داد
زيرا هر روز، تأثيراتِ بسياري ... از محيط ميپذيرم
و تمامِ اين چيزها .از من انرژي ميگيرند
نميخواهم انرژيم را .بر سرِ اين امور بگذارم
ميخواهم بسويِ ... ذاتِ حقيقيم بروم
که «آگاهيِ محض»، «خدا» و يا .حقيقتِ غايي» ناميده ميشود»
در زبانها ... و مذاهبِ مختلف
نامهايي متفاوت ،به آن داده شده است
اما رسيدن به کمال است .که هدفِ ماست
باشد که اين مکاشفه .حاصل شود
بهنظر ميرسد که آن حکيم .ميداند کجا ميرود
او از طريقِ مراقبه ... حواسش را کنترل ميکُند
در عوضِ آنکه بردهيِ ... نيازها و اميالش باشد
همچون .هر کسِ ديگري
او ميگويد آدمي بايد خودش را آزاد سازد ،از آنچه که هندوها «سامسارا» مينامند
يعني چرخهيِ .مرگ و تناسخ
... هدفِ اين باززايش
دستيابي به ،معرفت است
و يافتنِ خداوند .درونِ خويشتن
مابقي همه .فرعيات هستند
آيا مسيرِ آن حکيم، که بهنظر ميرسد ... از آن بسيار مطمئن است
ميتواند همان باشد که من بايد برگزينم؟
آيا همان مسيريست که همگان بايد روزي برگزينند؟
،يک، دو، سه، چهار، پنج .شش، هشت، نُه، ده
هفت رو .کُشتي
واسه هفت .جا نيست
هميشه واسه هفت .جايي هست
،يک، دو، سه، چهار، پنج .شش، هفت، هشت، نُه و ده
،يک، دو، سه، چهار، پنج ... شش، هشت، نُه
!هفت
،يک، دو، سه، چهار، پنج .شش، هفت، هشت، نُه، ده
.حالا چند تا جمله
.آبوهوا خوب است
.آبوهوا بد است
.يخبندان است
.باراني است
.يخبندان است
... آيا کشتيِ بعدي
چه هنگام ... حرکت ميکُند
به مقصدِ «تونس»؟
... قيمتِ يک کابينِ
... درجه اول
چقدر است؟
،بهم بگو عشاق چي بههمديگه ميگن .به زبانِ فرانسوي
عشاق؟ - .آره، عشاق -
عاشقتم"، درسته؟" - .آره -
ولي تمامِ جملههايي که .بلدي رو بهم بگو
.عاشقتم" خيلي کُلي و مرسومه" .بايد چيزِ ديگهاي هم باشه
.تو عاشقمي
ميبيني؟ تو تنها کسي نيستي .که ميتونه انگليسي حرف بزنه
.عاشقتم - .اوه نه، نه -
... نزديکترين نزديکترين ساحل کجاست؟
همينه؟ - چي؟ -
... نزديکترين .آره، نزديکترين ساحل
چهوقت استخرِ شنا تعطيل ميشود؟
.در ساعتِ 7
ورودي کجاست؟
آيا يک اسبِ سواريِ خوب داريد؟
آيا من يک اسبِ سواريِ خوب دارم؟
حالت خوبه؟
اسمت چيه؟ - .«آنکا» -
آنکا»، اهلِ ترکيه هستي؟» - !نه نه -
پس اهلِ کجايي؟ .اوه، تو دانمارکي هستي
مادامي که آدمي ... در جهل درنگ مينمايد
به بيانِ ديگر، مادامي که وي ... به خداوند دست نيافته است
بر رويِ زمين .دوباره متولد خواهد گشت
ليکن آنکس که به ... کشفوشهود برسد
ديگر مجبور نخواهد بود ... به زمين بازگردد
و نيز به هيچ .کُرهيِ ديگري
آنکس که طعمِ آبنبات را ... چشيده است
ديگر از شيرهيِ ملاس .لذتي نخواهد برد
آنکس که در قصري ... زيسته است
نگرانِ خُسبيدن در .بيغولهاي کثيف نخواهد بود
آن جان که شيرينيِ ... بهجتِ يزداني را چشيده است
از لذاتِ سخيفِ اين جهان .ديگر حظي نخواهد برد
ليکن مرتاضي که در اين جهان ميزيد ... معقول است که محتاط باشد
زيرا زيستن در محاصرهيِ ... جذابيتهايِ شهواني
خطرِ سستشدن را ،در پي دارد
هرچقدر هم که محتملاً خطر .برايِ مرتاض اندک باشد
اگر در اتاقي زندگي ميکُنيد ... مملو از دوده
لاجرم کثيف ،خواهيد گشت
هرچقدر هم که .احتياط پيشهکُنيد
«يک روز، «ويجِي کريشنا گوسوامي : از «سري راماکريشنا» پرسيد
آيا آدمي در اين جهان ميبايستي ... در کدامين حالتِ ذهني باشد
تا قادر گردد مشتاقِ آزادي شود؟
: استاد پاسخ داد
No comments yet. Be the first to leave one.