Tap Roots

Tap Roots

Farsi Persian வசனம் பதிவிறக்கம்

வெளியீட்டு விவரம்

Tap Roots 1948 -en
கருத்துரை வழங்கியவர் warez
Translated subtitle from English to Persian Tap Roots زیرنویس فارسی فیلم

குறிச்சொற்கள்

ts
வெளியிடப்பட்ட தேதி: 2026-02-26
பதிவிறக்கங்கள்: 11
காது கேளாதோருக்கானது: No

Farsi Persian வசனங்களின் மாதிரிக்காட்சி

முதல் 200 வரிகள்.

ریشه‌های عمیق * ریشه‌های اصلی

این داستانِ خانواده‌ای در می‌سی‌سی‌پی است

خانواده‌ای که اعضای آن، شالوده‌ی یک مزرعه بزرگ را در دل طبیعت وحشی بنا کردند

تا سال ۱۸۶۰، دره‌ی آن‌ها آرام بود و تقریباً به دولتی در دل یک دولت دیگر تبدیل شده بود

مردم بیشتر تمایل داشتند جانشان را به خطر بیندازند

تا اینکه قدرتی به جز وجدان خودشان را بپذیرند

این‌ها «دَبنی‌های» مشهورِ لِوینگتون هستند

تمام زمین‌هایی که از بالای این درخت دیده می‌شوند، ملکِ

۱۸۱۵ سام دَبنی، فرزندانش و فرزندانِ فرزندان اوست. ۱۵ اکتبر

کل روز فقط جارو و جارو

پله‌ها را جارو می‌کنم... هی جارو می‌کنم و جارو می‌کنم

گرد و خاک را جارو می‌کنم... برگ‌های پاییزی را

و دوباره از اول شروع می‌کنم... به جارو کردن... دوباره جارو کردن

همین فکر را می‌کردم! صبح بخیر، دَبی

تا حالا چنین صبح زیبایی دیده بودی؟

دیدم که آن بطری برندی را برداشتی. این چیزی بود که دیدم، دوشیزه مورنا

خودت خوب می‌دانی آن برای کیست

می‌دانم آقا سام اجازه ندارد بنوشد، این را می‌دانم

خجالت بکش. می‌خواهی پدربزرگ را از یک لذت کوچک محروم کنی؟

من نمی‌خواهم آقا سام را به هیچ دلیلی از چیزی محروم کنم

اما اگر مادرت ببیند که آن بطری غیبش زده

او به لذتش می‌رسد و من به رسوایی و بدنامی

البته که تو انتخاب خودت را می‌کنی... اما این اذیتت نمی‌کند، نه؟

همیشه با این حرف‌های شیرین خرم می‌کنی

مشکل از پله‌هاست... صبح بخیر مامان

داری چه کار می‌کنی، مورنا؟ داشتم با دَبی درباره پدربزرگ حرف می‌زدم

عزیزم، زیردامنی‌ات معلوم است. "امیدوارم این تنها چیزی باشد که دیدی، مامان."

مورنا، عزیزم، کجا می‌روی؟ "می‌روم پدربزرگ را ببینم."

بالاخره وقت کردی! کدوم گوری بودی دخترِ لوس؟

مامان صدات را می‌شنود

اهمیتی به مادرت نمی‌دهم! برندی من کجاست؟

با او چه کار کنیم، تیشومینگ‌و؟

با هر قطره دارو، یک لیوان برندی می‌خواهد

پدربزرگت یک کله‌شق است که فکر می‌کند از دکتر هم بیشتر می‌فهمد

آن مکینتاش احمق چه می‌داند؟ اگر به حرف او گوش می‌دادم، تا حالا هفت کفن پوسانده بودم

و اجازه نمی‌دهم او مرا به خاک بسپارد

دیدی؟

حق با توست، تیشومینگ‌و. او پیرمرد بدجنسی است

شیطنت نکن دختر کوچولو

تو همه را حسابی ترسانده‌ای

به جز من

تره به تخمش می‌ره، حسنی به باباش؛ «سام بزرگ» این را یادت نرود

«کِلِی مک‌ایوُر» کجاست؟ چطور است که وقتت را با او تلف نمی‌کنی؟

کِلِی وقتش را تلف نمی‌کند، پدربزرگ. او یک جنتلمن است

رفت کالسکه را آماده کند

می‌رویم ببینیم کارِ خانه در چه حالی است

هنوز کارتان با آن تمام نشده؟

زمان ما، یک چادر کنار رودخانه کافی بود

برای محافظت در برابر سرما و مگس‌ها کافی بود. کل چیزی که لازم داری همینه

کِلِی فکر می‌کند جنگ می‌شود. حق با اوست مورنا. جنگی در راه است

جنگ چه ربطی به ازدواج دارد؟

کِلِی فکر می‌کند باید صبر کنیم و ببینیم چه می‌شود

عجب خانواده دیوانه‌ای! امروز قرار است با پدرت حرف بزنم

به محض اینکه از جکسون برگردد. می‌خواهم عروسی‌ات را راه بیندازم، مورنا

این یعنی باید به زودی باشد

تو کسی را گول نمی‌زنی، سام بزرگ

همه می‌دانند تو شکست‌ناپذیری

دَبی می‌گوید باید به کِلِی معجون عشق بدهیم. او بلد است چطور درستش کند

باید سیخک پای خروس را برداری

پدربزرگ، این چیزها واقعاً اثر دارد؟

اگر این لباس اثر نکند، دیگر قربانی کردنِ خروس فایده‌ای ندارد

چیز دیگری هم هست که بالا باشد یا قرار است بیفتد؟ به نظر که اینطور می‌رسد

شاید باید با این پسر حرف بزنم

چه خجالت‌آور! تو هم به بدجنسیِ پدربزرگ هستی. "دو روز دیگر بهت وقت می‌دهم."

اگر تا آن موقع عقلش را سر جایش نیاورد، من خودم دست به کار می‌شوم

تو این کار را نمی‌کنی. "نمی‌کنم؟"

از پسش برمی‌آیم. راستش را بخواهی، حتی هنوز تمام تلاشم را هم نکرده‌ام

بهتر است بکنی، یک نگاهی به آنجا بینداز

او چطور سر از آنجا درآورد؟ شاید حالا دیگر به حرفم گوش بدهی

"خواهرت او را از چنگت در می‌آورد." پدربزرگ، این یک مبارزه‌طلبی است

یالا پسرها. بس کنید

خیلی سرکش هستند. باید مدام مهارشان کنم

این‌ها اسب‌های مورد پسند من نیستند

اما مورنا دقیقاً مثل پدربزرگ است. او همیشه اسب‌های سرکش و زن‌های پُرشور را دوست داشت

تو با او موافقی، کِلِی؟ "چرا از من می‌پرسی، اِیون؟"

فقط کنجکاو بودم

تو اصلاً شبیه پدربزرگ نیستی. من همیشه فکر می‌کردم که تو

مردی مبادی آداب و با سلیقه‌ای خاص هستی

تعجب می‌کنم که می‌شنوم به من فکر می‌کنی، اِیون

کِلِی مک‌ایوُر

لعنتی، باز پیدایش شد

اِیون، چقدر مهربانی که به جای من از کِلِی متنفری

کِلِی فکر می‌کند خوب است اگر بروم و خانه را ببینم

کِلِی چنین عقیده‌ای ندارد. همین الان از آنجا بیا بیرون

خب، به امتحانش می‌ارزید

بگذار ادامه‌ی بحث را برای وقتی دیگر بگذاریم، مگه نه کِلِی؟

اِیون عزیزم، دلم نمی‌خواهد مرگِ جوانی‌ات را ببینم. واقعاً متاسف می‌شوم

خیلی عجیبه، سام بزرگ

هر دوی ما سال‌ها پیش خواهرت، «هونوریا» را دفن کردیم

و حالا او را ببین

من هم از فکر کردن به آن می‌ترسم، تیشومینگ‌و

مورنا خیلی شبیه اوست

یادم هست چه اتفاقی افتاد وقتی هونوریا شوهر محبوبش را از دست داد

او هرگز به هیچ مردی وفادار نماند، اما آن‌ها را هم به حال خودشان رها نکرد

مورنا، کِلِی مک‌ایوُر را دارد

بله، اما اگر او را از دست بدهد، آنقدری باروت خواهد داشت که بتواند

کل تاریخ این خانواده را تغییر دهد. تنها چیزی که می‌خواهم

این است که قبل از مرگ، ازدواجشان را ببینم

از طرز رفتنش فکر کنم آرزویت برآورده شود

اگر این اتفاق بیفتد، حتماً جنگ به پا می‌شود

و اگر جنگ شود چه؟

"یک دلیل دیگر برای منتظر نماندن." "خودت می‌دانی پدرت چه فکری می‌کند."

پدربزرگ حساب او را می‌رسد. کِلِی عزیزم، چرا وقت را تلف کنیم؟

"چرا همین الان ازدواج نکنیم؟" عزیزم، خانه حتی هنوز تمام نشده

اگر یک چادر برای پدربزرگ کافی بود، برای من هم کافی است

مورنا

گاهی فکر می‌کنم که تو شجاعتش را نداری

آسیب دیدی؟ نه

لباسم! لباسم! متاسفم

اوه، کِلِی

حق با پدربزرگ بود. این داشت از هم می‌پاشید

اینطوری نگاهم نکن عزیزم. چند تا میخ به من بده، خب؟

بیا بگیر. بگیرش

من در این کار خیلی خوب نیستم. بعداً تمرین می‌کنی

اتفاقاً درست همین‌جا

می‌دانی، خیلی‌ها فکر می‌کنند ما به سرعت یانکی‌ها را شکست می‌دهیم

اما من اینطور فکر نمی‌کنم. به نظرم ممکن است هفته‌ها طول بکشد

احتمالاً

البته که باید برای جنوب بجنگم. البته

پدربزرگت چه می‌کرد؟ "دره را مستحکم می‌کرد و با هر دو طرف می‌جنگید."

عزیزم، می‌فهمی این همه بلاتکلیفی مرا در چه وضعیتی قرار می‌دهد

حتی نمی‌دانم وقتی جنگ شروع شود، کجا خواهم بود

پس در سواره‌نظام دنبال چه می‌گردی؟

انگار دارم می‌بینم چطور از حمله‌ها فرار می‌کنی

و کمی عقب‌نشینی می‌کنی

کسی را می‌شناسی که برایت مناسب‌تر باشد؟

می‌کُشمش

تو تنها مردی هستی که دوست دارم و تنها کسی هستی که دوست خواهم داشت

تو همان مردی هستی که امیدوارم زندگی‌ام را با او سپری کنم

و فکر کنم بالاخره برای این قضیه کاری می‌کنی

انگار «هوآب» با عجله آمده. حتماً خبرهای جدیدی دارد

احتمالاً اسب خوبی است

تا چیزی را به ما بگوید که فردا هم می‌توانست بگوید

وقتش بود که برسد

چرا داری برای ازدواج مورنا و کِلِی مک‌ایوُر وقت تلف می‌کنی؟

لعنت به کِلِی مک‌ایوُر، بابا

می‌دانی در پایتخت چه خبر است؟ می‌گویند لینکلن انتخاب می‌شود

کاخ سفید اجازه این کار را نمی‌دهد. من اینطور فکر می‌کنم

او همین حالا هم حمایت آن‌ها را دارد. "انتخاب لینکلن غیرممکن است."

غیرممکن نیست بابا. با فرماندار «پتوس» حرف زدم

او آنقدر مطمئن بود که همین حالا هم جلسه‌ای تشکیل داده

گفت اگر لینکلن انتخاب شود، می‌سی‌سی‌پی از اتحاد خارج خواهد شد

شاید پتوس از اتحاد خارج شود، اما من نمی‌شوم

تو خیلی بیشتر از آن را ترک می‌کنی سام بزرگ، اگر آرام نگیری

مرده یا زنده، اجازه نمی‌دهم آن آدمِ اِفاده‌ای برای من تصمیم بگیرد

اینجا دره‌ی من است! من و تیشومینگ‌و برایش جنگیدیم

اینجا بیابانی برهوت بود تا اینکه من آمدم و آن را به چیزی که الان هست تبدیل کردم

حتی نامش را هم من رویش گذاشتم

و اجازه نمی‌دهم آن کرمِ حقیر به من بگوید چه کار کنم

او فرماندار است، سام بزرگ. خودم او را به آنجا نشاندم، خودم هم پایین می‌کشمش

بهتر است فکری به حال این موضوع بکنی

من دیگر اینجا نخواهم بود، اما تو هستی

تو اداره‌ی این دره را به دست می‌گیری و همان‌طور که من هدایتش کردم، پیش می‌بری‌اش

من سخت تلاش خواهم کرد قربان. این دره

آرام باشید قربان. برید کنار، برید کنار

این دره در ابتدا فقط ۳۰ کیلومتر وسعت داشت

اما اینجا جایی است که این خانواده در آن ریشه دوانده است

هیچ قدرتی در دنیا نمی‌تواند اینجا دستور بدهد

از حقوق ما دفاع کن، هوآب... به هر قیمتی

می‌روم دکتر بیاورم. دیگر به دکتر نیازی ندارم

مورنا، کِلِی و پدر «کِرکلند» را بیاورید

می‌خواهم عروسی مورنا را ببینم. این تنها چیزی است که می‌خواهم در این دره شاهدش باشم

آن‌ها اینجا خواهند بود

داشتم فکر می‌کردم که هیچ‌وقت نمی‌خواهی با من ازدواج کنی، کِلِی

اگر این کار را نکردم، به خاطر این نبود که نمی‌خواستم

با این وضعیتی که پیش می‌رود

باید به جای هر دوی شما عاقل باشم

مثل یک جنتلمن واقعی فکر می‌کنی

شاید هنوز بی‌قرارم. پدربزرگ که اینطور می‌گوید

بله، تو دمدمی‌مزاج هستی. با تو مهربان خواهم بود، عزیزم

قول می‌دهم همسر آرامی باشم

ازدواج ما پر از درک متقابل خواهد بود، اما کمی هیجان هم خواهد داشت

صدای ناقوس

پدربزرگه

کِلِی، اگر پدربزرگ بمیرد

شاید طوری نباشد. باید همین‌طور باشد

پدربزرگه! فردا کار این درخت‌ها تمام است

به دکتر مکینتاش زنگ بزن. بگو من در عمارت دَبنی خواهم بود

چشم، پدر روحانی

مورنا کجاست؟

برادرزاده‌ام کجاست؟ الان می‌آید قربان

کجاست؟

سریع، او سراغت را می‌گیرد

پدربزرگ... پدربزرگ، من اینجا هستم

چی گفتی پدربزرگ؟

به زبان «چاکتا» حرف می‌زند. گفت: «من دارم می‌روم.»

پدربزرگت فوت کرد

پدربزرگ

سام دَبنی ۱۷۷۵-۱۸۶۰

یالا پسرها، آن تیرچه‌ها را بیاورید

بگذاریدشان اینجا

بگیرش

تیشومینگ‌و، بروس رفته

او به جکسون رفته تا «کیت الکساندر» را به دوئل دعوت کند

این پسر دیوانه شده؟

چرا مورنا؟ چه اتفاقی افتاده؟

به خاطر مقاله‌ای در روزنامه‌ی الکساندر

بروس فکر می‌کند آن توهینی به پدربزرگ است و به حرف هیچ‌کس هم گوش نمی‌دهد

کی رفت؟ "به محض اینکه من از خانه خارج شدم."

"او کشته خواهد شد، تیشومینگ‌و!" نه، اینطور نمی‌شود

கருத்துகள்

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left