முதல் 200 வரிகள்.
.خیلی خُب، همهچی مرتبه
.ای وای، یادم رفت دسر بذارم
.مهمترین بخش غذاست
!پودینگ! دسر میوهای
.نگاه کن، داری پَرتشون میکنی
.و نگاه کن، تو هم داری میگیریشون
."میدونم. بمیر، مربی "واکر
.منم
.دارم از کلیدم استفاده میکنم - .سلام، مامان -
.سلام، از کلیدم استفاده کردم
.ممنون که روشنم کردی
الان داری چیکار میکنی، داری میای سَمت من؟
.نگاه کن چطور باهام حرف میزنه
.سلام، عزیزم - .سلام، مامانبزرگ -
.براتون یه کم غذا آوردم
!چه عالی، دیگه مجبور نیستیم بریم شکار
دارم سعی میکنم دخترِ نیقلیونت رو .زنده نگه دارم
.بهم غذا میده، مامانبزرگ
...حداقلش روزایی که شومینه رو
.میسابم، اینکارو میکنه
.داری بیشتر از کوپنت حرف میزنی، ولگرد بیتربیت
.دیشب "الیور" دیدیم
...مامان، بابت خرید که چون فکر میکنی بیعرضهم، ممنون
...جداً میگم، مخصوصاً بابت برگهی کلم
...که اسنک درست کردن رو خیلی رنجآور کرده
.ولی پدر مجرد بودن رو از پسش برمیام
.داری منو سمت در میبَری - !یه شفافسازی دیگه -
...و بهت قول میدم که اگه چیزی احتیاج داشتم
...تو اولین کسی هستی که بهش زنگ میزنم
...و برای اینکه زنگ زدنم رو از دست ندی
.برو خونه و بَست بشین کنار تلفن
.لیز" ــم، دارم از کلیدم استفاده میکنم"
اونم کلید داره؟
.دیگه خَز شد
.بهترین دوستمه
...و برای اینکه تو سوال بعدیت پیشدستی کنم
...نه، اون منو به دنیا نیاورده
.و کلهی بزرگم "اونجاش" رو داغون نکرده
."سلام، "لورنا
!هـــــی
برات از اون شیرینی "پنجول خرس" ــیِ .که دوست داشتی،آوردم
!جـــــــــونم، "پنجول خرس" ــی
!سلام، "پنجول خرس"، من "شان"ـم
.ساکت، بیخیالِ صحبتهای متفرقه .بریم سَرِ کارمون
.نگاه کن توروخدا، غذای اونو میخوره
.لورنا"، رقابت که نیست"
...فقط چیزایی که "شان" دوست داره رو بهتر میدونم
.و بنابراین میبَرم
...یه روزی تو با یه مرد خوب ازدواج میکنی
.و دیگه وقتی برای گشتن با این برات نمیمونه
.البته روی صحبتم با "شان"ـه
.ولی تو خوش باش
.همگی، بریم .الی"، وسایلت رو بردار"
.لیز" و من سر راهمون میرسونیمت"
فکر میکنی اون تاپ به کارت میاد؟
.تو رو اذیت میکنه .خودش کُلیه
.یه پیام از مامانت گرفتم
.الی" گفت که یه سوتینِ درست و حسابی میخواد"
!وای خدا، بابا
.صبر کن، یکی دیگهم هست
...ولی خجالت میکشه"
".پس یه راه منطقی برای پیش کشیدنش پیدا کن
" .غمت نباشه، انجام شد "
.فکر کردن به اینکه "الی" سوتین احتیاج داره،یه جوریه
...مدام تو پنجسالگی تصورش میکنم که میگه
"بابایی، ماه چجوری تو آسمون بند میشه؟ "
!و حالا یه دفعه، این بحثا
.یه خامه برام بنداز
منظورت اینه که یه خامه بهت بدم؟
.نه، جدیداً وسایل رو میگیرم
!ایول
میدونم، کارم درسته نه؟
.خرید سوتین یه چیز بین مادر و دختره
.من خیر سرم پدرم
...باید رانندگی کردن بهش یاد بدم
.یا پایین آوردن فوندانسیونِ صورت مربی فوتبالش
...که خیلیم ممکن نیست
.چون من و اون تابستون پارسال رابطه داشتیم
.من که عمراً نمیتونستم با پدرم برم خرید سوتین
...البته یکی از هماتاقیای کالجم رو یه بار
.برد فروشگاه لباس زیر زنونه
.الی" بهم گفت میخواد تنها بره"
ولی مگه یه جورایی مثل نقطهی عطف نیستش؟
نباید یکی پیشش باشه؟
.دقیقاً، سینهها خیلی حساسن
.معلومه که همینطوره
.برای همینم باید باهاشون مثل یه بانو رفتار کنی
چی رو از دست دادم؟
.دخترم اولین سوتینش رو میخواد
.باید اون بزن قدشها رو پس بگیرم
.سلام
.ســـــــــــلام - .رئیس -
.خیلی فضوله
.رئیسِ جدید اعصابم رو به هم میریزه
...مدام فکر میکنم یه روزی میرسه که کلهش رو برمیداره
...و داخلش یه موجود فضایی ریزه میزه میبینی
...تو یه اتاق فرمان نشسته
"و دکمهای که میگه "زهره هانتر رو بترکون .رو فشار میده
...شان"، تو رو از خودت بهتر میشناسم"
...میفهمم که عذاب وجدان میگیری
.اگه "الی" رو تنها بفرستی خرید
.عمراً منو بهتر از خودم نمیشناسی
.قبل از اینکه حالیت بشه، میدونستم همجنسبازی
.خودم میدونستم همجنسبازم .تلاشم رو میکردم که نباشم
.و اینم میدونستم - .خسته نباشی، چون بهت گفتم -
.نه، من بهت گفتم، تو روز عروسیت
...که خیلی زشت بود چون تو قسمت تدارکات بودی
.و فقط 6 ساعت بود که منو میشناختی
...که 5ساعت بیشتر از اون زمانی بود که نیاز داشتم
.تا بفهمم همجنسبازی
."واقعیته، "شان
...آدما زودتر از اونی که بفهمن
.من سیاهپوستم، میفهمن که همجنسبازی
...و با این وجود، من تنها فردی تو اتاقم که
.یه بچه گذاشت تو دامن یه زن
.اینو داشته باشین، اُزگلا
.سلام
.ســــــلام - .رئیس -
.نظرم عوض شد
.اون یکی رو میخوام
...فکر میکنم اون بابا تو اتاق فرمان
.سیب قرمز دوست نداشت
.نمیتونم از "الی" بخوام که با مامانم برای خرید سوتین بره
وقتی 11سالم بود .مامانم منو برد تا زیرشلواری برام بخره
.یه کابوس وحشتناک بود
...به فروشنده گفت که
" این پارچه به اندازهی کافی کِش میاد؟"
...چون مربیش میگه تو رختکن بدون دلیل "
!شَق میکنه
.مادرت آدم نچسبیه
.از روزی که همو دیدیم، اصلاً از من خوشش نمیومده
...محض یادآوری باید بگم که روز عروسیم بود
و تو، خانم مسئول تدارکات، مست کردی .و بهش گفتی پسرش همجنسبازه
.ولی تو همجنسباز بودی
خُب، یه روزایی معمولاً هست !که یه مادر نمیخواد چنین چیزایی رو بشنوه
.من باید "الی" رو ببرم خرید سوتین
.من بهترین گزینهم
...زنم
...الی" رو دوست دارم"
بذار توجیهت کنم .کارم تو قضیه سوتین درسته
!اینا رو آدم کوچولوها نگه نداشتن که
آدم کوچولوهای سینهای !خوشحالترین آدم کوچولوهای روی زمین
...باشه، ولی اگه بذارم "الی" رو ببری
.مامانم تحت هیچ شرایطی نباید خبردار بشه
...اگه بفهمه تو رو به اون ترجیح دادم
...فکش رو باز میکنه، درسته قورتم میده
...و محلم نمیده و به حال خودم ولم میکنه
.وقتی دارم تو معدهش حل میشم
بعضیوقتا مامانم برام پنکیک میپزه .چون دوستم داره
.مامانها متفاوتن - .متفاوتن -
.متفاوتن
میشه بیام داخل؟
...شان"، امروز صبح"
...وقتی در حال شکار میوهی مناسب بودم
..."متوجه شدم که تو، "لیز" و "هانتر
.درگیر یه شوخیهایی راجع به سوتین بودین
...سوتین" یه استعاره بود از"
...اینکه چطور میتونیم همدیگه رو حمایت کنیم
.تا بهترین خردهفروشی اینترنتیِ آمریکا بشیم
...شان"، جدیداً یه کتاب راجع به افزایش بازدهی"
.با بالا بردن روحیهی کارمندان خوندم
.نوشتهی یکی از افسرای عالی رتبهی "هیتلر" بود
شاید بهتر باشه "ریچل" از .قسمت منابع انسانی رو وارد این جلسه بکنیم
.شان"، بد به دلت راه نده، همه از "هیتلر" متنفریم"
...نکته اینجاست که
.میخوام مثل خر سخت کار کنی
...و بنابراین
.چه عالی
.ممنونم، قربان. بذار ببینمش
.سوتینه
.برای دخترت
برای دخترم سوتین خریدی؟
."یه جوری نگو که عجیب به نظر بیاد، "شان
.فقط دارم واقعیتها رو میگم
.واقعیتهای خیلی عجیبِ عجیبِ زشتِ عجیب
فهمیدم، یعنی برای حل مشکلت پامو ...از گلیمم درازتر کردم
...و این برات
.سه بار "عجیب" و "زشت" بود
حدس بزن چی خیلی زشتتره؟
...اینکه مسائل شخصی رو حین کار
.بکشی وسط
.کار نمیکردم، قربان
.زمان استراحت تو اتاق استراحت بودم
...اتاق استراحت
.جایی که برای آرامش و تمدد اعصاب میری
!خُب، خواهیــــــــم دید
.زیادی بلند بود، قربان
مشکلی نداریم؟
."خیلی باحاله، "الی
خیلی بهتر از تنها رفتنه، مگه نه؟
.خیلی بهتره، و بابت اون کاپوچینو هم ممنون
...تا حالا نخورده بودم
...خیلی خوشمزه بود و حالا که قلبم آروم میزنه
.خیلی کمتر اضطراب دارم
"شاید بهتر باشه راجع به "کاپوچینو .با پدرت صحبت نکنیم
...هنوز یه کم دلخوره بابت اون روزی که
...وقتی 10سالت بود، از مدرسه کشیدمت بیرون
...و به کسی نگفتم تا بتونیم ناخنهامون رو درست کنیم
...و تو آرایشگاه همهش داد میزدی
"چرا عکسم تو تلویزیونه؟ "
No comments yet. Be the first to leave one.