முதல் 120 வரிகள்.
آب
خاک.
آتش
باد
مادر بزرگ من داستان هايي درباره روزهاي گذشته گفته است.
دوران دوستي
وقتي که آواتار تعادل ميان قبايل آب، امپراطوري خاک،
...ملت آتش و صحرانشينان باد را حفظ ميکرد
اما همه اينها با حمله ملت آتش تغيير کرد
آواتار تنها کسي بود که بر تمامي عناصر چهارگانه تسلط داشت
فقط اون ميتونست جلوي ملت آتش رو بگيره
اما درست زماني که جهان به او نياز داشت او ناپديد شد
صدسال گذشت و ملت آتش به پيروزي نزديک شدند.
دوسال قبل، پدرم و مردي از قبيله ي من
به امپراطوري خاک سفر کردند تا به نبرد در برابر ملت آتش کمک کنند
من و برادرم رو به بقيه اعضاي قبيله سپردند
بعضي از مردم اعتقاد داشتند که آواتار هرگز دوباره در ميان صحرانشينان باد متولد نميشود.
و اون دوران گذشته است، اما من اميدم رو از دست ندادم
من هنوز باور دارم که آواتار به نحوي بازميگردد تا جهان را حفظ کند
کتاب اول: آب قسمت اول: پسري در کوه يخ
remuslup ترجمه شده توسط
اين بار نميتونه فرار کنه
ببين و ياد بگير، کاتارا، اينطوري بايد ماهي بگيري.
سوکا، نگاه کن
ششش، کاتارا.، تو اونو ميترسوني
مممم، ميتونم بوي غذا رو احساس کنم
اما سوکا! من يکي گرفتم.
هي!
اه!
چرا هروقت با جادوي آب بازي ميکني، منو خيس ميکني؟
آه~اين جادو نيست، اين کنترل آبه، و اين...
بله بله، هنر قديمي مختص قبيله ما.
ببين،من فقط اينو ميگم که اگه من قدرت هاي مرموز داشتم ، مرموز بودنم رو براي خودم نگه ميداشتم
تو منو مرموز صدا ميکني؟
من کسي نيستم که از خودم بترسم...
...من هميشه تصوير خودمو تو آب نگاه ميکنم.
مراقب باش
برو چپ! برو چپ!
تو به اين ميگي چپ؟
تو هدايت منو دوست نداري.
خب، تو بايد بتوني با استفاده از نيروي کنترل آب ما رو از يخ ها خارج کني.
پس اين تقصير منه؟
ميدونستم بايد تو رو خونه ميذاشتم
يه چيزيو به يه دختر بسپر تا همه چيزو خراب کنه.
تو بي تجربه و احمقي...
...اه, من خجالت ميکشم که با تو نسبت دارم
از وقتي که مادر مرد، من هرکاري توي اردوگاه کردم...
...وقتي که تو داشتي با سربازات بازي ميکردي
اه...کاتارا؟
من حتي تمام لباس ها رو شستم!
تا حالا جوراب هاي کثيفتو بو کردي؟ بزار بهت بگم، اصلا جالب نيست!
کاتارا! آروم باش.
نه. همينه. من هميشه بهت کمک کردم.
اما از الان، همه چيز به خودت مربوطه
خيلي خب، تو از يه فرد مرموز به يه فرد استثنايي تبديل شدي.
تو ميگي من اينکارو کردم؟
آره. آفرين.
اون زنده است! ما بايد به اون کمک کنيم.
کاتارا! برگرد اينجا!ما نميدونيم اون چيه!
بلاخره....عمو، تو ميدوني معني اين چيه؟
اجازه ميدي بازيمو تموم کنم؟
اين همون چيزيه که دنبالشم. جستجوي من داره به پايان ميرسه.
اون نور از يک قدرت فوق العاده قوي آمده. اين بايد همون باشه.
يا اين فقط نورهاي آسمانيه.. ما قبلا از اينجا گذشتيم پرنسس زوکو
من نميخوام تو براي هيچي اميدوار بشي.
لطفا، بشين. چرا از يه فنجان چاي آرامش بخش گل ياس لذت نميبري؟
من نيازي به چاي آرامش بخش ندارم! من بايد آواتار رو دستگير کنم
سکان دار، به دنبال نور برو
تکون نخور!
بس کن!
لازمه چيزي ازت بخوام.
چي؟
لطفا...بيا نزديک تر
چيه؟
ميخواي با من پنگوئن سواري کني؟
اه... البته.فکر ميکنم.
اينجا چه خبره؟
تو به ما بگو!
چرا توي يخ بودي؟و چرا يخ نزدي؟
من نميدونم.
آپا! خوبي؟ بلند شو، رفيق.
هاها! تو خوبي!
اون چيه؟
اين آپا هست. گاو پرنده من.
خب. و اين هم کاتاراست، خواهر پرنده من.
نگران نباش.. اون پاک ميشه.
خب، شما بچه ها اينجاها زندگي ميکنيد؟
جوابشو نده!
اون نور ديوانه کننده رو ديدي؟ احتمالا اون ميخواست به نيروي دريايي ملت آتش پيام بفرسته.
اوه، بله، من مطمئنم اون يه جاسوس کشتي جنگي ملت آتشه.
تو ميتوني اينو از طريق نگاه شيطانيش بگي.
اين پارانويايي، برادر منه، سوکا. تو هيچوقت اسمتو به ما نگفتي.
من آ...
من آنگ هستم.
تو فقط عطسه کردي... و ده فوت توي هوا پرواز کردي.
واقعا؟ فکر کردم بيشتر از اون بود
آه، تو يه کنترل کننده بادي!
همينطوره.
پر تو نور غول پيکر.... گاو پرنده.... کنترل کننده هاي باد....
من فکر کنم آفتاب به کله ام خورده.
من دارم ميرم خونه، حداقل حرفهايي که اونجا زده ميشه قابل باوره.
خب، اگه شما بچه ها آپا رو خوب نگهداريد من ميتونم شما رو برسونم.
ما سواري رو دوست داريم! ممنون
اه، نه... من سوار يه هيولاي پشمالوي کثيف نميشم.
تو اميدواري يه نوع هيولاي ديگه بياد اينجا و تا خونه بهت سواري بده؟
ميدوني... قبل از اينکه از شدت سرما بميري.
خيلي خب. محکم نگهداريد!
آپا، يپ يپ!
بيا، آپا. يپ يپ.
واو. اين واقعا باشکوه بود.
آپا فقط خسته است. کمي استراحت ميکنه و بعد اون وسط آسمان خواهد بود. ميبيني.
چرا اونطوري به من لبخند ميزني؟
اه... من لبخند زدم؟
من ميرم بخوابم.
يپ. يه مرد به استراحت نياز داره.
پرنسس زوکو، شما نياز داريد کمي بخوابيد.
حتي اگه شما درست بگي و آواتار زنده باشه، شما نميتونيد پيداش کنيد.
پدرت، پدربزرگت، و پدر پدربزرگت همه سعي کردند و موفق نشدند.
چون افتخار اونها به دستگير کردن آواتار وابسته نبود.اما مال من چرا.
پنهان شدن اون ترسو بلاخره بعد از صدسال داره تموم ميشه.
No comments yet. Be the first to leave one.