முதல் 200 வரிகள்.
جاناتان... کجایی؟ وای خدای من
دقیقاً داری به چی نگاه میکنی؟
چی؟ منظورم اینه که
وقتی دارم باهات حرف میزنم
چی، به فرش؟
به دیوار؟ چیه؟ چی؟
میبینی؟ وقتی باهاش حرف میزنم بهم نگاه نمیکنه
دلیلی داره که به کارولین نگاه نمیکنی؟
فکر کردم دارم نگاه میکنم
چی، مگه بغلِ سرت چشم داری؟
من اینجوری گوش میدم. اوه... نمیدونستم
خب، اینجوری تمرکز میکنم، باشه؟
آخه مگه چند وقته منو میشناسی لعنتی؟
من نگاهم اینجوریه. هر چی. نه، اینجوری نیستی
کارولین، شاید اگه جاناتان تکرار کنه
حرفایی که زدی رو، اینطوری حس کنی که صدات شنیده شده؟
نه، نیازی ندارم حرفایی که الان زدم رو برام تکرار کنه
لازم دارم که بهم نگاه کنه لعنتی
بهم نگاه کن
سرت رو بچرخون و بهم نگاه کن
اوه، خندهداره، لابد خیلی خندهداره
اینقدر سخته؟
بهم نگو چیکار کنم. و با انگشت بهم اشاره نکن، باشه؟
به یه دلیلی دوست نداره با انگشت بهش اشاره کنم
آره، "به یه دلیلی"
تصور کن. تمام روز این وضعیت رو تصور کن
تصور کن. هی! تصورش کن
شاید بهتره باهاش دربارهی مادرش حرف بزنی
مامانت با انگشت بهت اشاره میکرد
وقتی بچه بودی؟ واسه همینه؟
هنوز یه هفته نشده که مادرم مرده
تو واقعاً یه سلیطهی لعنتی هستی
من یه سلیطهی لعنتیام؟
شنیدی چی گفت؟ آره
من یه سلیطهی لعنتیام. آره. درسته
من اینم. من، یه سلیطهام
همونی که همیشه همهی کاراتو انجام میده
دان، دان. همیشه
دان. آره دان، تو درستش کن
درستش کن. براش ردیفش کن. خودش که از پسش برنمیآد
دان. نمیخوای دخالت کنی؟
منظورم اینه که، تو خونه هم میتونیم اینکار رو بکنیم
اوم
خب، هر دوتون یه راه سازندهتر برای ارتباط برقرار کردن بلدید
پس چطوره که... آره
با یه کم تحقیر کمتر
و یه کم احساسات صادقانهتر
باشه، اینم یه احساس صادقانهتر. اوم
ما خیلی وقته که داریم میآیم اینجا
و هیچچیزی عوض نمیشه
میدونی چیه جاناتان؟
ولش کن، خسته به نظر میرسه
واقعاً خستهای
داشتم میرفتم سر کلاس
گفتم یه سری بزنم و سلامی بکنم. خب، سلام
یه جنس جدید برامون اومده. میخوای امتحان کنی؟ خیلی ملایمه
نه. مامان
تو که گل میکشی. منم که تو دراگشاپ کار میکنم. بگیرش
من از تو ماریجوانا نمیخرم
میری از اونجایی میخری که رسماً جیبت رو میزنن
نه نمیرم. چرا میری
باشه، نمیخوام راجع به این حرف بزنم
میتونی از من بخری
اوه، نه مرسی
یا عیسی مسیح. من فقط... بدم میآد اینجا کار میکنی. خطرناکه
ما نگهبان داریم
این رو میگی؟
میتونم یه دونات بردارم؟
آه... باشه، ولی اینا واسه دانشجوهامه ها
اینا مال... شاگردمه
عالیه. مرسی مامان. اینا رو
مرسی. خواهش میکنم
خب، نوشتن چطور پیش میره؟
میگذره دیگه؟
طاقت ندارم تا بخونمش
آره خب، زیاد ذوقزده نشو
نمیدونم اصلاً خوب شده یا نه
شوخی میکنی؟ قراره معرکه بشه
خیلی دوستت دارم. من دیگه باید برم، باشه؟
دوستت دارم. خداحافظ. خداحافظ
بیدار شو
پس نویسندهای؟
هیچوقت نگفته بودی
خب، دارم سعی میکنم باشم
میدونم چه حسی داره. من مدیر تولیدم
میخوام دربارهی اون مردی بنویسم که توی خیابون اومد سمتم
و گفت که ماشینش پنچر شده و باید لباسهای شیکش رو
عوض کنه تا بتونه لاستیک رو عوض کنه
واسه همین ازم خواست کشیک بدم
تا لباساشو عوض کنه و کسی نبیندش
و من... اون اتفاق برای منم افتاد
واقعاً؟ اون موقع چند سالت بود؟
نُه سال. خب
نمیفهمم. خب که چی؟
شلوارش رو درآورد
و همونطور که زل زده بود بهم، شروع کرد به خودارضایی
چندشآوره
شوکه شدم
که همچین اتفاقی واسه تو افتاد آیوی، و همینطور واسه تو ماریل
ولی خیلی وسوسهبرانگیزه
که آدم دربارهی یه موضوع تا این حد شخصی بنویسه، قطعاً
کاملاً
بیلی، تو چیزی داری که بخوای بگی؟
اوه، آره. خب، اوم
خب، قدیما یه دختری رو میشناختم که خیلی حرف میزد
اوم... اعصابم رو خورد میکرد
و یه روز یه زنبور پرید توی دهنش
و به نظر من خیلی خندهدار بود
و یه جورایی شاعرانه و بینقص
اوم... واقعاً با خودم فکر کردم:
«خدا رو شکر! شاید الان دیگه بالاخره خفه شه.»
ولی بعدش حساسیت نشون داد و مُرد
اوه، واو. انتظار این یکی رو نداشتم
این... خیلی وحشتناکه
درست همونجا، جلوی چشم تو این اتفاق افتاد؟
اوم، توی بیمارستان. ولی خیلی بد بود
و میخوام دربارهی اون روز بنویسم
به خاطر عذاب وجدانی که بابت خندیدنم دارم
واقعاً حس خیلی بدی داشتم
خب، فکر میکنم این پتانسیل رو داره
که به یه داستان خیلی تأثیرگذار تبدیل بشه
اگه بخوای دربارهی کسی بنویسی که نمرده
اما حرفای خوبی دربارهش نزنی چی؟
راستش رو بخوای، به نظرم فقط
هر چی تو دلته بنویس و بهشون نشون نده
واقعاً، آره
اوم، چه جور داستانی مد نظرت بود، هَل؟
یه چیزی توی زندان
اوه، بسیار خب
و دقیقاً چه چیزی دربارهی زندان برات جالبه؟
حبس؟
حتماً
ای وای بچهها، عجب کلاس پرباری بود
باورم نمیشه که چنین گروه خوبی داریم
خودتونو تشویق کنید
آره، عالیه. معرکه است
فکر کنم کارت تمومه
حتماً دیگه از خوندنش حالت به هم میخوره
اصلاً اینطور نیست، بث
عالیه عزیزم، واقعاً
آره، ولی پس چرا هیچ خبری از سیلویا نشد؟
شاید بده. شاید به خوبیِ کتاب خاطراتم نیست
تو یه کتاب فوقالعاده نوشتی
و باور کن که بهت زنگ میزنه
احتمالا فقط، میدونی
هنوز نخوندتش، همین
واقعاً؟
آره، مطمئنم. کاش کتاب خاطراتم موفقتر بود
چرا فکر میکنی نبود؟ عزیزم
به من اعتماد کن
کتاب خاطراتت عالی بود
کتاب جدیدت هم عالیه
باشه، حتماً خوشش میآد
اوه، الیوته. باید دعوتش میکردیم؟
عزیزم، سالگرد ازدواجمونه
بهش زنگ میزنیم. آره، درسته
بیا اینجا
همم
خب، پس... باشه
خوب میبوسی
همیشه همینطور بودی. ممنون
سالگردمون مبارک. اوه
ای بابا، جلالخالق
اینجا چی داریم؟
اوه، یه جعبهی کوچیک. آره
اوه، واو! خوشت میآد؟
خیلی قشنگه
عاشقشونم. خب
اینا طرح برگن. آره... منو که میشناسی
آره. خیلی بهت میآن
آره. خب
عاشقشونم
اوه-اوه
سالگردمون مبارک
اوه، واو. اینو ببین
اوه
یقه هفت. آره
اوه، واو، چقدر نرمه. خیلی نرمه، نه؟
آره. آره. آره
هی. هی. ما خیلی خوششانسیم
آره. هستیم. آره
سلام. چطور میتونم کمکتون کنم؟
فقط دنبال یه پلیور میگردم
شاید قرمز داشته باشید؟
قرمز. باشه، یه لحظه صبر کنید. بذارید چک کنم
شما دوقلو هستید؟
دوقلو؟ نه، ما خواهریم
ایشون خواهرِ خیلی خیلی بزرگترِ منه
مثلاً ۲۵ سال یا یه همچین چیزی
هی، این یکی چطوره؟
آره؟
اوه، این خیلی بهت میآد، ملوس شدی
عاشق رنگ قرمزشتم
ممنون. به خوشی بپوشی
به پیرزنها نگو ملوس
ملوس بود دیگه
نه، بچهها ملوسن، مگه نه؟
آره
خدایا، این خیلی ناراحتم میکنه. میدونم
سلام. بیا بالا
No comments yet. Be the first to leave one.