முதல் 200 வரிகள்.
«آنچه گذشت...»
تموم هم و غم اندی این بود که برای محافظت از پسرش
در برابر هرجور اتفاق آخرالزمانیای که میتونست متصور بشه،
این امپراطوری رو بنا کنه.
میدونستم باید به یه روشی از اینجا خارجش کنم،
ولی نمیدونستم...
چطوری.
تابهحال شده بخوای دنبالش بگردی؟
دنبال لی؟ اون به کمک من نیازی نداره.
با همسرش شروع کرد.
ولی وقتی اجازه میدیم یک انسان بینام و نشون از دنیا بره،
یعنی عملاً داریم اعلام میکنیم که مشکلی با این قضایا نداریم، ولی من مثل شما نیستم.
تو دنبال اینی که به قاتل معنا و مفهوم ببخشی،
ولی اون چنین چیزی توی خودش نداره.
اون فقط یه قاتلـه.
میخوام بدونم خودت چه حسی داری.
حس میکنم باید واست بمیرم تا عاشقـم باشی.
اگه اسمش رو به زبون بیارم...
...زنده نمیشه.
باور کن داربی، قصدم صرفاً محافظت از تو بوده.
خب در امان که نیستم.
هیچکس نیست.
اینجایی پس، خانمام.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
ترجمه از «iredprincess و امیر فرحناک»
در تـلگـرام: « FarahSub & iredsub »
برید.
این هم کل ۱۳ نفر، اندی.
پس این همۀ افراده.
خوبه، ممنون.
- زومر کجاست؟ - پیش ایوائـه.
- میشه یه لحظه... - نه.
همه بفرمایید بشینید.
همگی، بشینید.
به یه دلیل موجه شما رو اینجا دور هم جمع کردم.
این سوئیت ۵۰ طبقه زیر زمینه.
رِی این عمق رو انتخاب کرده، چون من ازش خواستم...
برام چیزی بسازه که علیرغم تمام اتفاقات...
روی سطح زمین از من و خانوادهم مراقبت کنه.
و ظاهراً توی این عمق...
که حتی تشعشعات اتمی هم بهش نفوذ نمیکنه...
بعیده بشه به خاک و...
سنگهای آتشفشانیش نفوذ کرد.
ری همچنین به من یادآور شد...
که برای انسانها حفظ تعادل روحی...
زیر نور مصنوعی کار دشواریـه،
وقتی که چندصد هزار سال زیر نور خورشید تکامل یافته.
پس، ری به من توی ساخت سیستمی کمک کرد...
که به نور خورشید این اجازه رو میده تا از مسیر...
چندین تونل و آینه عبور کنه و به داخل برسه.
نبوغآمیزه.
و من میخواستم این نبوغ رو با دنیا به اشتراک بذارم.
چرا همه یه دستیار شخصی و...
معلم و پزشکی که حواسش به آیندهست...
نداشته باشن؟
یکی که تمام کارهایی که براش وقت نداریم رو برای ما انجام بده،
و تازه، بهتر از خودمون هم این کارو بکنه.
مراقب خونههامون باشه، فرزندانمون رو تربیت کنه،
یادمون بده آدم بهتری باشیم.
چون رِی قرنها جلوتر رو میبینه،
نه به اندازۀ عمر یک انسان!
ولی واسه ری آیندهای نمیمونه...
اگه شُهرت سازندهش با قتل خدشهدار شه.
و یکی...
توی این اتاق مسئول این کاره.
اندی، طوفان تموم شده.
نمایندههای سفارت، افبیآی،
و مقامات ایسلندی خیلی زود خودشون رو میرسونن.
مهم نیست. دست هیچکس به این سوئیت نمیرسه.
غیر از افرادی که اینجا هستن،
کسی حتی نمیدونه چنین سوئیتی وجود داره.
- گروگانمون گرفتی؟ - یه نفرتون هم...
نمیتونه اون بالا برگرده،
تا بفهمم کی به من خیانت کرده.
من بهت خیانت نکردم، اندی.
هنوز برام سؤاله که چرا منو اینجا دعوت کردی.
حدس میزنم که دنبال یه معامله بودی.
حتماً تا خِرخره واسه ساخت اینجا توی قرضی.
دربهدر دنبال پولی.
میخواستی از ری توی شهرهای هوشمندم استفاده کنم.
ولی آدمهایی مثل من و تو، تایتانهای ملتهای جنگطلب...
نمیتونن توی بارِ یه هتل یا یه پنتهاوس آروم...
غافل از کل مردم جهان و بازار جهانی...
باهم ملاقات کنن.
ولی منم اینجا یه مهمونم.
علیرغم اتفاقی که افتاد، حواسم به توئه.
تکنولوژی چیز تحسینبرانگیزیـه.
میدونم، همینطوره.
اگه دنبال معاملهای، همین الان اجازه بده برم.
اما شاید تو و دیوید باهم از پشت بستین تا منو از بین ببرین.
دیگه همه میدونن سالهاست که...
دیوید از من کینه داره.
اندی، همه میدونن من حالم ازت بههم میخوره.
نه واسه اینکه توی کاری که میکنی موفقی،
یا شاید حتی از منم بهتر باشی.
واسه اینکه یه دیوثی بیش نیستی.
خسته شدی این همه سال نفر دوم بودی؟
واسه همین طبق اسکن لیدار...
بیرون از اتاق داربی بودی؟
- چی؟ - نکنه خیلی به پرونده نزدیک شده بود؟
عقل واموندهتو از دست دادی، اندی. من...
واقعاً؟ پس اینها توی اتاقت کنار...
یه چاقو چیکار میکردن؟
تو...
تو به من حمله کردی؟
نمیخواستم بهت آسیبی برسونم.
میخواستم جلوت رو بگیرم تا به لی آسیبی نرسونی.
اوه...
چه آسیب بزنه چه کمک کنه.
کسی چه میدونه داربی هارت چه نقشهای داره؟
هرچند حقیقت رو برملا کرد.
اینکه بیل فراح...
پدر خونیِ پسرم هسـ... بود.
چی؟
چی؟
به این راحتیها نمیشد این راز رو فهمید.
حتی خود لی هم نمیدونست.
و برای لحظهای، فکر کردم که یکی با من متحده.
یه فرد بیگناه، یکی که حواسش جَمعـه...
و میتونه کمکم کنه دشمنهایی که تعدادشون هرروز روبه افزایشه رو شناسایی کنم.
ولی چند ساعت بعد از اینکه بهم گفت...
همسرم کسی بوده که بیل رو کشته،
دیدم با همسر خودم توی اتاق بیل...
داره دستبهیکی میکنه.
- تو واقعیت رو به من نگفتی. - کدوم واقعیت؟
که همسرت...
داشت ولم میکرد؟
شما خبر داشتین؟
بامزهست، نه؟
چون وقتی که نگاهش میکنین...
اون یه زن زیبا و دلنشین و بیگناهه.
ولی سال پیش پسرم رو دزدید،
و تا کانادا بردش.
و این تنها خلافش نبود.
اون یه مجرمـه.
دلیل اینکه لی هرگز یه شغل واقعی نداشت...
اینه که وقتی باهاش آشنا شدم،
سوابق عریض و طویلی از جرایم رایانهای داشت.
که البته وقتی باهم آشنا شدیم من حذفشون کردم.
ببین چه کارها واسه عشق نمیکنیم.
این... این واقعیت داره؟
آره.
چیه؟ معلومه.
مگه... چیکار کردی؟
خانوادۀ من یه قایقسازی کوچیک توی «کلیرواتر» داشت.
بدهی بالا آوردن، والدینم توی دردسر افتادن.
پدرم زندان رفت. منم شروع کردم به هک.
من صدها هزار خُردهمبالغ...
از تراکنشهای مالی بزرگ دزدیدم.
فقط ۱۴ سالم بود. داشتم خرج خانوادهمو میدادم.
و حالا پای عشق برسه چیکار میکنی، لی؟
چون دیوید بهم گفت...
نقشۀ یه دزدی بزرگِ دیگه رو کشیده بودی.
میخواستی پسرم رو بدزدی!
ولی ظاهراً این دفعه واسه خودت یه تیم داشتی،
مثل بیل و روهان،
پاسپورت جعلی و...
اکثر خانمهایی که پا به فرار میذارن یه دلیلی دارن.
لی؟
چرا میخواستی زومر رو از اندی بدزدی؟
حس میکردم توی خطره.
چه خطری؟
- توضیحش سخته. - اندی بهش آسیبی زده؟
- نه، ولی... - تمام حرکاتش رو زیرنظر داره.
نمیتونی انتظار داشته باشی لی راحت حرفش رو بزنه.
لی یه بادیگارد همراهشـه.
یکی که هرجا میره دنبالش میاد.
من هر ساعت از روز رو کنار این مرد هستم.
هرکاری که میکنه، واسه خانوادهش میکنه.
اگه شان اینجا بود خودش میگفت که...
لی یه آهنپرستـه.
من بهخاطر پول با اندی ازدواج نکردم.
من سَوای پولش، با اندی ازدواج کردم.
- و اندی خودش این رو میدونه. - ببین، ببین، ببین چی میگم.
اگه دیگه عاشقم نبودی و طلاق میخواستی،
میتونستی یه کار درستتر بکنی.
میتونستی درخواست طلاق بدی.
در مورد حضانت هم مذاکره میکردیم. فیل که هوا نمیکنیم.
وقتی چنین تفاوتِ قدرتی وجود داره،
کار آسونی هم نیست!
توی این دنیا کی میتونه کاری خلاف میل تو بکنه؟
لی این کارو نکرد.
- پس کار کی بوده؟ - فکر کنم بدونم.
چون من لی رو خوب میشناسم، هروقت که توی ظرف عسل میافته...
این شکلی میشه.
یهو ساکت و بداخلاق میشه.
اول پسرم رو بدزدی،
آبروی منو ببری،
شرکتم رو نابود کنی،
و کل زندگیم رو به سُخره بگیری.
مامانی، مامانی، مامانی.
- سلام، عشقم. - نیومدی پنکیک بخوری.
ولی من یکی با شکلات اضافه برات کنار گذاشتم.
- اوه، مرسی. - ببخشید، تا یه لحظه برگشتم...
- سریع برگردونش به اتاق. - خودم میبرمش.
لی، بچه رو زمین بذار.
خواهش میکنم، بذار تا اتاق ببرمش.
نه.
دارم بازی میکنم. میخوام به مامان نشون بدم.
- اشکال نداره. بعداً... - نه!
No comments yet. Be the first to leave one.