முதல் 200 வரிகள்.
خانمها و آقایان، به روی صحنه خوش آمد بگید به... کمیل نانجیانی
سلام
ایول
سلام
دمتون گرم
ممنونم، ممنونم
متشکرم
اوضاع چطوره، شیکاگو؟
همین که اومدم بیرون و صدای تشویقتون رو شنیدم، نزدیک بود گریهام بگیره
نه جدی... یه لحظه تحتتاثیر قرار گرفتم، ممنونم
شما واقعاً فوقالعادهاید
خیلی برام ارزشمنده که امشب اینجا هستید
اوم، میخوام یه مسئلهای رو روشن کنم
میخوام مطمئن بشم که همهتون میدونید من کارم رو
به عنوان یه استندآپ کمدین از همینجا توی شیکاگو شروع کردم
آره واقعاً
من... من استندآپ رو از شیکاگو شروع کردم
بعدش سالها ادامه دادم
یه ۱۰ سالی گذاشتمش کنار و حالا دوباره شروع کردم
برام خیلی مهمه که درک کنید
که از اون بازیگرایی نیستم که یهو میگن: «خب، حالا برم یه کم استندآپ کنم.»
ترجیح میدم فکر کنید کرونا رو من اختراع کردم، خب؟
در ضمن، در مورد عضلههام فاز عجیب نگیرید
میدونم یه سریها با دیدنشون حالشون یه جوری میشه
فاز برندارید. فاز برندارید
اینطوریه که
بعضیها میترسن. نترسید
این عضلهها بهتون صدمه نمیزنن
این عضلهها فقط دکوریان
این عضلهها رنگِ دعوا رو هم ندیدن
این نزدیکترین حالتیه که تا حالا به دعوا داشتم، خب؟
مالِ چند سال پیشه، وقتی بروکلین زندگی میکردم
شب با ماشینِ زنم داشتم دور میزدم تا جای پارک پیدا کنم
آخرش یه جا پیدا کردم
تا اومدم پارک کنم، یکی دیگه هم خواست بیاد و شروع کردیم به جروبحث
منم برگشتم گفتم: «برو گمشو عوضی.»
طرف از ماشین پیاده شد و اومد سمت من
و گفت: «چی گفتی؟» منم گفتم: «گفتم
غلط کردم!»
این نزدیکترین برخورد من با دعوا بوده
هیچوقت دعوا نکردم چون توی معذرتخواهی استادم
عاشق اینم که برگشتم شیکاگو. خیلی چیزا عوض شده، اوم
ماریجوانا اینجا دیگه قانونی شده
میخوام با یه بحث جنجالی شروع کنم
به نظرم قانونی کردن ماریجوانا اشتباه بود
اوه. خب، یه لحظه صبر کنید
برنامه همینجا تموم نمیشه
یه منظوری دارم
راستی، کسی یادش هست چطوری بود
قبل از اینکه قانونی بشه ماریجوانا میخریدیم؟
مجبور بودی مثلاً پاشی بری خونهی یه یارویی
باید ادای رفیقبودن باهاش رو درمیآوردی
مجبور بودی مثلاً یه تیکه از فیلم «ماتریکس» رو هم باهاش ببینی
باید ایگواناش رو هم نوازش میکردی. یه کابوس لعنتی بود
بعدش چیکار میکردی وقتی ازش گل میخریدی؟
میکشیدی. آره! باید با خودش میکشیدی
چـ... چی؟ نه
تو که انقدر زیاد داری، من که انقدر کم دارم
چرا باید یه مقدارش رو دوباره مجانی به خودت پس بدم؟
هیچجای دیگه اینکار رو نمیکنی. توی رستوران، به گارسون
نمیگی: «خب بیا، اینم یه لقمه از همبرگرم برای تو.»
بذارید توضیح بدم منظورم چیه، خب؟
به نظرم ماریجوانا باید جرمزدایی بشه
فکر نمیکنم مردم باید برن... آره
فکر نمیکنم آدما بهخاطر داشتنِ ماریجوانا باید برن زندان
اونایی هم که بهخاطر داشتنش زندانن باید آزاد بشن
به نظرم مسخرهست
فقط فکر نمیکنم باید همینطوری ۱۰۰ درصد قانونی باشه
حس میکنم باید یه ذره قانون رو بشکنم
تا همون حسی رو داشته باشم که وقتی نشئهام دارم
مثلاً براتون یه مثال بزنم. چند هفته پیش
من و زنم کالیفرنیای شمالی بودیم
داشتیم برای یه قرار شبانهی شیک میرفتیم یه رستوران خوب
و من یه «خوراکیِ حشیش» زده بودم
در ضمن، حالا که گل قانونی شده
این خوراکیها خیلی بهتر شدن چون روی جعبهشون یه عدد هست
که بهت میگه حداکثر چقدر ممکنه نشئه بشی
قدیما، همیشه یه ماجراجویی مرموز بود
یه سریها هم فقط میخواستن یه چیزی رو ثابت کنن
یادمه اون موقع که اینجا زندگی میکردم، یه پیرزنی بود
که میرفت توی بارها و مافینِ ماریجوانا میفروخت
یه بار ازش یه مافین خریدم
ووه! خوردمش و اونم برگشت گفت:
«همهشو خوردی؟!»
«همین الان باید پاشی بری خونه.»
بعدش سه شبانهروز توی تخت بیدار موندم
و به تکتک ایمیلهایی که توی پنج سال گذشته فرستاده بودم فکر میکردم
خلاصه که الان اوضاع خیلی بهتره
داشتیم میرفتیم سر قرار، خوراکی رو زده بودم و حسابی نشئه بودم
ولی چون عددِ روی جعبه رو میدونستم، خیالم راحت بود
خلاصه رفتیم و بیرون نشستیم
کوههای خوشگل اونجا بود و آفتاب هم مستقیم توی چشمم بود
منم همینطور زل زده بودم بهش و
اونقدر نشئه بودم که با خودم میگفتم: «تو بالایی، منم بالام.»
«یک کلمه، دو تا معنی.»
گارسون اومد پیشم و گفت: «آقا، الان آفتاب داره چشمتون رو میزنه.»
منم گفتم: «آره... نه...»
«آره بابا، معلومه.»
گفت: «آقا، الان خورشید توی چشمتونه...»
«ولی وقتی غروب کنه، یه منظرهی عالی نصیبتون میشه»
به دیدنِ زیباترین غروبِ کلِ کالیفرنیا
و من در حالی که بدجوری نعشه بودم، زل زدم به این یارو و با خودم گفتم
«خب، خورشید قراره پشت کوهها غروب کنه؟
یا جلوی کوهها؟»
واقعاً باید یه جورایی غیرقانونی باشه
اینکه آدم مجبور باشه یه کم قانونشکنی کنه تا یادش بره خورشید اصلاً چطوری کار میکنه
جدیجدی تو فکرم بود که: «خب، من تا حالا رستوران شما نیومدم، واسه همین
نمیدونم اینجا چطوری کارها رو راه میندازین
نمیدونم خورشید رو پشت کوهها غروب میدین
یا جلوی کوهها
ولی اگه قراره بیاد جلو، لطفاً جای من رو عوض کنین.»
تازگیها زیاد کنسرت میرم
عاشقِ کنسرت رفتنم. عاشقِ دیدنِ موسیقیِ زندهام
یکی از کارهای مورد علاقمه. برام مثل جادو میمونه
مثلاً من خودم بلد نیستم آهنگ بزنم، ولی عاشقِ هورا کشیدنم
آره، کنسرت رفتن رو خیلی دوست دارم
بذارین بگم از چی بدم میآد که تو هر کنسرتی هم اتفاق میافته
از این مسخرهبازیِ آخرِ کنسرت که الکی میرن و برمیگردن متنفرم. از کلِ این کوفتی حالم به هم میخوره
الکی ادای رفتن رو درنیارین. همینجا بمونین
همهی آهنگها رو پشت سر هم بزنین
دیره. من صبح باید برم سرِ کار
همینجا بمونین و همهی آهنگها رو پشتهم اجرا کنین
ایول
آخه مگه ایگوتون چقدر شکننده است
که باید ما رو مجبور کنین یه دورِ اضافه براتون دست بزنیم
تا اون برنامهای که پولش رو قبلاً دادیم رو تموم کنین؟
ما که تمام شب داشتیم براتون دست میزدیم
آخه چی قراره اون حفرهی توی روحتون رو پر کنه، ای موسیقیدانها؟
ما رو مجبور نکنین تو این بازیِ مسخرهتون شرکت کنیم
مثلاً میگن: «خب دیگه، برنامه تمومه
ما داریم میریم، بدون اینکه سه تا از بزرگترین آهنگهامون رو اجرا کنیم.»
«وای نه
باورم نمیشه گروه ایگلز بدون خوندنِ "هتل کالیفرنیا" رفتن
و "دسپارادو"
و... همون "هتل کالیفرنیا".»
من واقعاً آهنگهاشون رو بلد نیستم
چند وقت پیش یه اجرا دیدم که واقعاً کفریام کرد
وقتی مثلاً ادای رفتن درآوردن که دوباره برگردن
گیتاریستِ گروه گوشیش رو همونجا روی صحنه جا گذاشت
خب مرد، اونم با خودت ببر
حداقل جوری فیلم بازی کن که انگار واقعاً داری برای همیشه میری
میدونی، اگه میخوای این کار رو بکنی، واقعاً پاش وایسا
چراغها رو روشن کنین، درها رو باز کنین
اصرار کنین که برنامه تموم شده
و بعد، درست وقتی همه دارن میرن
دوباره بیاین بیرون و سه تا آهنگِ دیگه بزنین
کاری کنین همه اوبرهایی که گرفتن رو کنسل کنن
شیکاگو، شماها واقعاً فوقالعادهاید
میتونم دربارهی یه چیزی حرف بزنم که یه کم
از نظر احساسی برام سخته که دربارهاش حرف بزنم؟
با این موضوع مشکلی ندارین؟
اجازه دارم؟
آره؟ خب، عالیه
اوم، من یه گربه دارم
جدی میگم. اسمش «بِیگل»ـه
بهش میگم «بیگلِ همهچیزتموم»، چون اون واقعاً همهچیزِ منه
وای
این داستان رو براتون گفتم تا... تا نشون بدم چقدر عشقم بهش حالبههمزنه
خیلی زیاد دوستش دارم. بیش از حد برام مهمه
از اینکه انقدر دوستش دارم میترسم. انگار همهی وجودمه
بعضی وقتا انقدر صورتشو میبوسم که کل... کلِ صورتش رو میکنم تو دهنم
کاش میتونستم بخورمش
و در عین حال هنوز پیشم باشه، میدونین چی میگم؟
ترامپ درباره مهاجرها راست میگفت
کاش میتونستم بخورمش و بعد دوباره به دنیا بیارمش
چون عشق واقعی یعنی همین
کلی اسم براش گذاشتم
بیگِل، بیگی
بیگیِ کوچولو موچولو
و اخیراً، یهویی: «دختر مؤمنِ مسیحی»
نمیدونم چطوری شروع شد
اصلاً نمیفهمیدم دارم اینو میگم. زنم مچم رو گرفت
بهم گفت: «داری گربهمون رو دختر مؤمن مسیحی صدا میکنی؟»
اصلاً منطقی نیست، چون من که مسیحی نیستم
اونم مسیحی نیست
یعنی، معتقده که یه خبری هست، میدونین؟
از ایناست که میگن «من معنویام»
گربههای لعنتی هالیوودی. رو اعصابن
بیگل، اوم، تازه ۱۶ سالش شده
خیلی خب، نیازی به این واکنش ندارم
از این واکنشتون خوشم نیومد
میفهمم گذر زمان یعنی چی، باشه؟
با آدمها نمیشه این کار رو کرد: «مامانبزرگم تازه ۹۰ سالش شده.»
میدونم، ۱۶ سال برای یه گربه سن خیلی بالاییه
اصلاً نفهمیدم چطور پیر شد. یادمه وقتی هشت سالش بود
وقتی بیگیِ کوچولو هشت سالش بود
بردمش پیش دامپزشک و دکتر گفت:
«میدونی، مسئله گربههای سالخورده اینه که...»
و منم گفتم: «منظورت چیه سالخورده؟
«این یه بچه کوچولوئه، نگاش کن
«این یه بچهست. تو اون پروندهی احمقانهت بنویس "نوزاد"
یه سوال ازت دارم. تو احمقی؟»
لیزر رو درآوردم: «آیا این رفتارِ یه آدمبزرگه؟»
«بنویس "بچه"!»
اصلاً متوجه گذشت سنش نشدم، چون مثلاً مثل ما مرحله به مرحله جلو نمیرن
که نشون بده زمان برای گربهها چطوری میگذره، میدونی؟
مثلاً اینطوری نیست که برن مدرسه، رانندگی یاد بگیرن یا ازدواج کنن
نه. مثلاً من وقتی بیگل رو گرفتم این قدری بود
چند ماه بعدش این قدری شد
و از اون موقع تا حالا دقیقاً همون شکلی مونده
No comments yet. Be the first to leave one.