முதல் 200 வரிகள்.
«نکتهي ضروري اينکه در ترجمهي اين فيلم، از کتاب «بنال وطن .اثر «آلن پيتون»، ترجمهي «سيمين دانشور»، بهره برده شده است
«« بـنــال، وطــن »»
«جادهيِ زيبايي هست که از «ايکوپو .به تپهها ميپيوندد
اين تپهها زيباتر از علف ... و موّاج
و زيباتر از هر سرودي است .که دربارهيِ آنها ساز شود
علفها پُرپشت و ،درهم فرو رفته است
آنچنان که خاک را .نميتوان ديد
علفزارها از آسيب ،در امانند
چرا که احشامِ زيادي .رويشان به چرا نميآيند
،آن را حفاظت کُن
و پاسدار ،و قدرش را بدان
،چرا که اين سرزمين ،آدميان را حفاظت ميکُند
... و پاس ميدارد
.و قدر ميداند
،ويرانش کُن
،و در آنصورت .انسان هم معدوم خواهد گشت
اما تپههاي غني و سرسبز ،بُريده ميشوند
و به درهيِ زيرِ پايشان ،سقوط ميکُنند
و سقوط، طبيعتِ درهها را ،دگرگون ميسازد
چرا که قرمز ميرويند ،و تُنک ميشوند
و از نگهداشتنِ ،باران و مه عاجزند
و جويبارها در اين درهها .خشک ميمانند
احشامِ بسيار در اين قسمت ،چريدهاند
و آتشسوزيهاي ِبسيار .روي داده است
در آن پايين، زنها در درهها .خاکي را که بهجايماندهاست ميخراشند
،اين درهها ... درههايِ پيرزنها و پيرمردها
.مادرها و بچههاست
.مردها رفتهاند
پسرها و .دخترانِ جوان رفتهاند
خاک قادر به .نگهداريشان نيست
داري کجا ميري؟
.«دارم اين نامه رو ميبرم واسه «اومفونديسي
.مدرسهات دير ميشهها - .نه، بهدو ميرم -
.بيا تو
.بيا تو، فرزندم
اومفونديسي»، يه نامه» .واستون آوردم
از کجا آورديش، فرزندم؟
.«از مغازه، «اومفونديسي
مرد سفيدپوسته ازم خواست .واستون بيارمش
.لطف کردي
.برو به سلامت، کوچولو
شايد گرسنهاي؟
،خيلي گرسنه نيستم .«اومفونديسي»
شايد يهکمي گرسنهاي؟
،آره، يهکمي گرسنهام .«اومفونديسي»
.پس برو پيشِ مادر
شايد مقداري غذا .داشته باشه
چيزي دربارهيِ اين نامه ميدوني؟
.نه - .بيا نگاهش کُن -
عاليجناب روحاني .«استيون کومالو»
.کليسايِ «مرقسِ» قديس
.«اندوتشني»، «ناتال»
.از طرفِ پسرمون نيست - .شايد از طرفِ برادرم «جان» باشه -
.از طرفِ «جان» نيست
،چقدر در آرزويِ همچين نامهاي بوديم .و حالا که اومده، ميترسيم بازشکُنيم
کي ميترسه؟ .بازشکُن
"،برادرِ دينيِ من"
"... اخيراً ملاقاتِ زنِ جواني"
«اينجا در «ژوهانسبورگ" ".دست داد
اينطور که فهميدهام، وي همشيرهيِ عاليجناب روحاني ".استيون کومالو» است»
!«گرترود»
"... اين زنِ جوان"
"،سخت بيمار است"
".... بنابراين ازتان خواهش ميکُنم"
«فوراً به «ژوهانسبورگ" ".عزيمت کُنيد
ژوهانسبورگ»؟»
"... ارادتمندِ شما"
."«تئوفيلوس مسيمانگو»"
چيزي خوردي، فرزندم؟
.«بله، «اومفونديسي
از اينکه نامه رو آوردي .متشکرم
از طرفِ من، از مرد سفيدپوستِ تويِ مغازه تشکر ميکُني؟
.«بله، «اومفونديسي
.برو به سلامت، کوچولو
.سلامت باشين، «اومفونديسي». سلامت باشين، مادر - .برو به سلامت، فرزندم -
پولهايِ کليسايِ «چادِ مقدس» رو .برام بيار
«اين پول، قرار بود خرجِ تحصيلِ «ابسالوم .در «چادِ مقدس» باشه
.ابسالوم» ديگه حالا اهلِ رفتن به «چادِ مقدس» نيست» - چطور ميتوني همچين حرفي بزني؟ -
بايد چيزي که .حقيقت داره رو بگم
«آدمهايي که ميرن «ژوهانسبورگ .ديگه برنميگردن
.بله
.حق با توئه
«آدمهايي که ميرن «ژوهانسبورگ .ديگه برنميگردن
.حتي ديگه نامه نمينويسن
،اونها گُموگور ميشن .و ديگه کسي دربارهشون چيزي نميشنوه
.داري خودتو آزار ميدي - خودمو آزار ميدم؟ -
خودمو آزار ميدم؟
.من خودمو آزار نميدم
اونها هستن که منو .آزار ميدن
.... پسرِ خودم
.... خواهرِ خودم
.... برادرِ خودم
پاشو برو از مردِ سفيدپوستِ .تويِ مغازه بپرس
.شايد نامههايِ ديگهاي هم باشه
،شايد زيرِ پيشخوانِ مغازه افتاده باشن .يا لابلايِ خواربار گُموگور شدن
.برو تويِ درختها رو بگرد
شايد باد، اونها رو .بُرده باشه اونجا
داري منو هم .آزار ميدي
.هرگز همچين کاري نميکُنم
.«اومفونديسي»
بله، دوستِ من؟
.تويِ دردسر افتادم
مشکلتون چيه؟
.«ميدونين، «اومفونديسي
تويِ قراردادمون قيد شده که ... تکتکِ بچههام بايد چندين و چند ماه
برايِ اون سفيدپوست .جارويس» کار کُنن»
... و حالا که موعدِ
... اجرايِ قرارداد رسيده
.پسرم برنگشته
خُب؟
... و «جارويس» ميگه که
ما بايد منزلش رو .ترک کُنيم
.صحيح - آخه کجا بريم، «اومفونديسي»؟ -
،دوستِ من چه کاري از دستم ساختهست؟
فکر کردم احتمالاً شما بتونين .با «جارويس» صحبت کُنين
من عازمِ سفري به .ژوهانسبورگ» هستم»
چرا از آقايِ معلم درخواست نميکُنيد؟
،ازش درخواست کردم .«اومفونديسي»
ولي ميگه نميتونه .همچين کاري بکُنه
چرا فکر ميکُنين که من ميتونم همچين کاري بکُنم؟
.شما «اومفونديسي» هستين .فکرکردم احتمالاً بتونين باهاش صحبتکُنين
آخه «جارويس» حتي نميدونه .من کي هستم
ولي شايد اگه عازمِ ... اين سفر نبودم
،ما بايد کجا بريم اومفونديسي»؟»
،سفرتون به خيروخوشي .«اومفونديسي»
... شايد اگه پسرمو ميديدين
... «تويِ «ژوهانسبورگ
،همين کارو ميکنم .دوستِ من
.«سلام، «جيمز
.«سلام، «فرانک
.تو آدمِ خوشبيني هستي
.خُب، سعي ميکُنم باشم
جيمز»، تو داري وقتتو تلف ميکُني» .و فقط تراکتورتو هدر ميدي
ديک» و «باربارا» چطورن؟» - .خوبن، «جيمز»، خوبن -
زندگيکردن تويِ «اسپرينگز» رو دوستدارن؟ - .آره، همينطوره. کارِ «ديک» داره رونق ميگيره -
.تويِ ماه اخير، پيشرفتهايي کرده - .خوبه -
.ميبينم که کارِ پسرِ تو هم داره رونق ميگيره - جدي؟ -
ديک» روزنامهيِ «ژوهانسبورگ» رو» .واسم فرستاده
!دست هم ميده .داره خيلي تُند ميره
.آره
ميدونم که اونها مجبورن واسه بوميها .تويِ «ژوهانسبورگ» مسکنسازي کُنن
،آخه اين ماجرايِ آلونکآبادهايِ شهري .لعنتي خيلي مفتضحانهست
!«ولي، لعنت بهش، «جيمز
،اوه، من و اون، سرِ اين موضوعات .«با همديگه اتفاقِنظر نداريم، «فرانک
.بهگمونم نداشته باشيد
«نه، نگهش دار. ممکنه «مارگارت .دوست داشته باشه ببيندش
.احتمالاً دوست داشته باشه ببيندش .از نظرِ مادرش، پسره نميتونه کارِ خطايي بکُنه
جالبه که نميشه .منکرش شد
ما نميتونيم کارگر گير بياريم .چون اونها همهشون ميخوان برن به شهرها
،و موقعيکه ميرن اونجا .مسکنِ کافي واسشون وجود نداره
،واسه همين، «آرتور» سعي داره براشون مسکنهايِ بيشتري تأمينکُنه .«و اينطوري، تو و من، کارگرهايِ کمتري گيرمون مياد، «جيمز
گاهياوقات با خودم فکرميکُنم .کشاورزي رو بيخيال بشم
جالبه که نميشه .منکرش شد
.خُب، من ديگه ميرم
!مسکنسازي
،خُب، مسکنسازي رو ميفهمم ولي آخه چرا بايد مجبور باشه دست بده؟
،فکرکردم نمياي .واسه همين شروعکردم
.اشکالي نداره، عزيزم
روزنامهام کجاست؟
کدوم روزنامه؟
«جين» تلفن کرد و گفت که «فرانک» .داره واسم يه روزنامه مياره
... خُب راستش
،روزنامه رو آورد .ولي انداختمش همونجا تويِ مزرعه
.فرانک» رو که ميشناسي»
!تا الان، به کُلِ اين حومه خبر داده - .بهش افتخار ميکُنم -
ولي دوستداشتم .عکسشو ميديدم
.بله بله، البته
،آرتور» داره زندگيِ خودشو ميکُنه» .اينش واسم مهم نيست
.ولي ميبايست ملاحظهيِ آدمهايِ ديگه رو هم داشته باشه - .داره همين کارو ميکُنه ديگه -
خودت خيليم خوب ميدوني .منظورم چيه
.همسرِ «ويليام» امروز اينجا بود حقيقت داره که مجبورن مزرعه رو ترک کُنن؟
!اي بابا، عزيزم - .بله «جيمز»، ميدونم -
«ولي آخه بابا «ويليام .سالها واسمون کار کرده
،اگه پسرش گذاشته رفته .تقصيرِ اون نيست که
.موضوع، بر سرِ قرارداده
... بله، ميدونم. ولي - .من دارم يه مزرعه رو اداره ميکُنم. بنگاه خيريه که باز نکردم -
«بابا «ويليام .کارش درسته
ولي تويِ خانوادهاش .کُلي الدنگِ بهدردنخور وجود داره
.«بسيار خُب، «جيمز
دکتر چي گفت؟
اوه، فقط همون چيزي که .قبلاً هم گفته بود
،من بايد مراقب باشم
،دچارِ هيجاناتِ ناگهاني نشم
،نبايد بارِ سنگين بردارم ... نبايد نگراني به خودم راه بدم
پس قاعدتاً نبايد بابتِ بابا «ويليام» هم .نگراني به خودم راه بدم
تمامِ حرفهايِ دکترو واسم گفتي؟ - .جوش نزن، «جيمز». همهچيزو واست گفتم -
.خيلهخُب
.از خودت مراقبت کُن، عزيزم
... ميدوني
... «اين موضوعِ «ويليام
خُب، «جيمز»؟
متوجهي؟ .موضوعِ قرارداده
!«اومفونديسي»
بله، دوستِ من؟
.ازتون خواهشي دارم - .پس بفرماييد -
شما «سيبهکو» رو ميشناسين؟
.بله
،«اومفونديسي» .سيبهکو» يه دختر داشت»
«دختره کلفَتِ مردِ سفيدپوست «اسميت .تويِ «ايکوپو» بود
،دخترِ «اسميت» که عروسي کرد ،به «ژوهانسبورگ» نقلِمکان کردن
No comments yet. Be the first to leave one.