முதல் 166 வரிகள்.
آنچه در هارتلند گذشت... - دارم توی مسابقهی «اسبِ کاریِ گله» شرکت میکنم
مسابقه نزدیک «بریبرن» برگزار میشه، ممکنه نگران شانسم باشم
برای برنده شدن، اگه تو و «بلو» هم توش شرکت میکردید
شاید منم وارد میدون بشم
یه خبرهایی در مورد «دَن» شنیدم. اون، اوم، فوت کرده
پیشنهادت رو قبول میکنم
که اگه مشکلی نیست، با من به مراسم ختم بیای
باید اینجا پیشش باشم
این آخر هفته برو بریبرن و به جای من با بلو سوارکاری کن
تو هم همونطوری من رو درک میکنی
که پدربزرگ رو درک میکنی
(جک): همینه ایمی! عالی بود
من برندونم، ملقب به «تاپ گان». - یه سوارکار جدید داریم؟
انگار ترسیده. - خب، نقشهت چیه؟
میخوام وقتی کسی نیست روش کار کنم
به کسی نیاز داری که از دوچرخه سردر بیاره
اگه چیزی درست باشه، ته دلت حسش میکنی
عاشق اون دخترم. - میدونی که ارزشش رو داره
حتی اگه ته دلت بدونی که ارزشش رو نداره؟
بعضی وقتها، چیزها تلاش میخوان
بالاخره رسیدی. - سلام بچهها
چرخهای باحالیه کیتی. خوب به نظر میرسه
جدی؟ شاید اگه سال ۱۹۸۲ بود
خیلی خوب تمیزش کردی. بیا
ببینیم چه کارهست. (صدای موتور)
هی کِیلِب. چه خبر؟ - سلام
خب، باید میاومدم برات آرزوی موفقیت میکردم
خوشحالم قبل از اینکه راه بیفتی دیدمت
هیجانزدهای؟ - یه جورایی
یه جورایی؟ - آره
منظورم اینه که هیجانزدهم چون «بلو» میتونه خودی نشون بده
یه کم، ولی خب، این دنیای من نیست
هیچکدوم از این آدمها رو نمیشناسم
و دلم برای لیندِی تنگ میشه
درک میکنم. جاده میتونه جای تنهایی باشه
اما فقط چند روزه
آره، درسته. یه چیزی برات دارم
برای من؟ - اوهوم
مردم از کنجکاوی
آره، آره. (خندهی ایمی)
چیز خاصی نیست ولی این رو برای کارسون دادم بسازن
چی؟ نه، این خیلی عالیه. ایمی، واو
واقعاً لطف کردی
میدونم داشتن اولین اسب چه حسی داره
خب، دیگه بهتره راه بیفتم
اوم، این آخر هفته کارسون پیش من نیست
یا کلاً برنامهی دیگهای ندارم
اگه حوصلهت سر رفت پیام بده یا زنگ بزن؟
شاید همین کار رو بکنم
میبینمت. - میبینمت
ای بابا
(بستن در ماشین)
کمک نمیخوای همسایه؟
خب اصلاً اینطرفها چیکار میکنی؟
دارم میرم همونجایی که تو میری
پدربزرگم نمیتونه بیاد بریبرن
برای همین من با بلو دارم به جاش میرم
اوه، نه
چی شده؟ - اون رو گم کردم
آچار مخصوصِ پیچهای چرخ رو
حتماً وقتی داشتم جای لاستیکها رو عوض میکردم، بیرون گذاشتمش
نگران نباش. من میرسونمت
بعد از مسابقه فکری به حالش بکن
بیا، بیا اسبت رو سوار تریلر من کنیم
خب، چطوری پیش میره؟
اوه، خوبه
راستش هنوز یه جورایی تعجب میکنم
که خانوادهی «دَن» از من خواستن سخنرانی کنم
به نظرت یه کم عجیب نیست؟
اوه، من اینطور فکر نمیکنم
خاطرههای زیادی هست که میتونی تعریف کنی
اوم... هیچکس دلش نمیخواد بشنوه
دربارهی دعواهای حماسیمون، اون که حتمیه
نه، حدس میزنم نه. حالا چی میخوای بگی؟
خب، داشتم به اولین باری فکر میکردم که
با هم رفتیم اسکی و اون چطوری من رو راضی کرد
که از مسیر اصلی خارج بشیم
و ما هم طبق معمول گم شدیم و هوا داشت تاریک میشد
اوه، ترسناک به نظر میرسه. - آره
مخصوصاً برای اون، چون میخواستم
سرِ از خود راضیش رو از تنش جدا کنم
باید قیافهش رو وقتی که بالاخره امداد اومد میدیدی
و اون رو از دست من نجات داد؛ چقدر نفس راحت کشید
خب، پس میخوای داستانی رو تعریف کنی که تهش
میرسه به یه دعوای حسابی. - نه! یعنی، نه
این داستانیه دربارهی اینکه چقدر ماجراجو بود
و اینکه، اوم، یه جورایی آدمِ باحالی بود
از سرما مردن پشت یه کوه، باحاله؟
منظورم رو میدونی. من... من
من بهش به چشم بیخیال بودن نگاه میکنم
و... نمیدونم، ما اونقدر درگیر
کسب و کارمون و حمایت از خانواده شدیم
که این روزها وقت زیادی برای ماجراجویی نداریم
نمیدونم، لیز
میدونی، هر روز با تو بودن خودش یه ماجراجوییه
ای جان. (هر دو میخندند)
خب تو، اوم، همون موقع دبیرستان از هادسن رفتی؟
آره. - چرا رفتی؟
اوه، اون دیگه خاطرات خیلی قدیمیه. - باشه
از اینکه برگشتی خوشحالی؟
بد نیست
شاید برای پدر و پدربزرگ من نه
اون فقط یه مسئلهی کاریه. - به نظر من که کاملاً شخصیه
خب... کار هم میتونه به اونجا بکشه
تو هم، اوم، امشب میری به اون مراسم استقبال توی سالن؟
میدونی، فکر کنم برم
فرصت خوبیه که رقبا رو بسنجم
تو چی؟ - فکر نکنم
میگن قراره ساندویچ گوشت بدن
اسپانسرش مائیم. - اوه
فکر کنم ترجیح میدم فقط یه ساندویچ
از پمپ بنزین یا یه جای دیگه بگیرم
هی کیلب. -
به سلامت رسیدی؟ -
لاستیکم ترکید و نزدیک بود از ته دره سر دربیارم
اوه نه! -
تازه آچار قفل چرخ رو هم تو انبار جا گذاشتم
برای همین حتی نتونستم لاستیک رو عوض کنم
نیثن پرایس، همون دشمنه؟
آره دیگه. واقعاً سفر لذتبخشی بود
آره. شانس آوردم. حالا هم توی اتاقم توی هتلم
خب، معمولاً اینجور مراسمها رو
با یه جور مهمونی شروع میکنن. -
از این کارها خوشم نمیاد، تازه تنهام هستم
نه، درک میکنم. منم به اندازهی خودم
توی این مراسمهای رودیو شرکت کردم، بعضی وقتها گشتن
با یه مشت آدم غریبه، آدم رو تنهاتر میکنه
تا اینکه واقعاً تنها باشی
ولی کسی چه میدونه؟ شاید بهت خوش گذشت
آره، فکر کنم باعث شه کمتر به دلتنگی برای لیندِی فکر کنم
دقیقاً
باشه. مثلاً برای یه ساعت میرم
باریکلا دختر. بعداً با هم حرف میزنیم، باشه؟
باشه. میبینمت
هی، کمک میخوای؟ - اوه، آره، حتماً
میخوای سالاد رو درست کنی؟ - حتماً
حالا که مامان رفته پیش بابا، واقعاً اینجا خلوت شده
آره، دیگه زیادی ساکته
مخصوصاً با وجود اینکه تو هم تمام روز بیرون بودی
اوم، داشتم با دوستهام وقت میگذروندم
اوه. نکنه یکی از اون دوستها
همون پسریه که توی رقص محلی دیدی؟
آره، برندون. - آهان
و این دختره، الی
که فکر کنم شاید دوستدخترش باشه
اوه. مطمئنی؟
نه، ولی یه جورایی از من بدش میاد
عزیزم، امکان نداره
نمیدونم، حتی مطمئن نیستم که باید
باهاشون بگردم یا نه
خب، یه کم پیچیده به نظر میرسه
اما میتونم بپرسم نظرت دربارهی برندون چیه؟
اصلاً بهش علاقه داری؟
منظورم اینه که هنوز دارم میشناسمش
ولی اگه دوستدختر داشته باشه، من اصلاً پام رو کج نمیذارم
دختر باهوش
میدونی، راستش از وقتی که «پارکر» یه جورایی رفت
از زندگیم بیرون، من
بیشتر برای پیدا کردن دوستهای جدید هیجان دارم
درسته، آره. پس شاید فقط یه کم تلاش کنی
که دل این الی رو به دست بیاری
بهش بفهمون که رقیبش نیستی
اینطوری جوّ بینتون آرومتر میشه
آره. مرسی. - اوهوم
سلام، اوم، فقط یه آب لطفاً
ممنون
No comments yet. Be the first to leave one.