முதல் 199 வரிகள்.
آن وقت بود که اختلاف بین شاهزادهی آمریکا
و پرنسسِ ناآرامش، ظاهراً به درگیری فیزیکی کشیده شد
کارولین از پشت میدود و به او هجوم میبرد
گردنش را میگیرد و چیزی نمانده او را به زمین بکوبد
منابع نزدیک به این زوج میگویند که «بست»
مستعد از کوره در رفتن و نوسانات خلقی است
و حتی گمانهزنی میکنند که «جان جان» آماده است به همهچیز پایان دهد
خانم کندی. ایشون اینجان. اومم
اوه
عصر بخیر، خانم کندی
بفرمایید، بنشینید
بیا دیگه
همم
تو من را یاد او میاندازی، جکی
اولین باری که جکی را دیدم سال ۱۹۵۳ بود، چند سال بعد از ازدواج من و بابی
هر سال این مهمانیهای روز «سنت پاتریک» را داشتیم، با لباسهای رسمی
عاشق این بودم که بقیه را توی استخر هل بدهم
اوه، ای وای
واقعاً؟
اوه، برای ذرهای توجه هر کاری میکردم
من یکی از شش فرزند خانواده بودم
خیلی زود یاد گرفتم که عشق، یک ورزش خونین است
به تمام مهمانها میگفتم سیاه بپوشند و خودم با لباس سبز ظاهر میشدم
هیچوقت قرار نبود زیبا باشم، اما همیشه میتوانستم خاص باشم
تا اینکه جکی آمد
من و لباس سبزم دیگر هیچ شانسی نداشتیم
حتی اگر مثل «حوا» برهنه هم میآمدم
هیچکس چشم از او برنمیداشت
حتی بابی
و درست مثل جکی
تو هم از خفتِ بیاعتناییِ دنیا در امان ماندهای
تو دیده میشوی
و حالا کاملاً به خودت بستگی دارد که این هدیه را بپذیری یا نه
هرچقدر هم که سنگین باشد، با وقار و متانت
اوه، جکی قطعاً همینطور بود
بعد از آن اتفاقی که در دالاس افتاد
او آن کت صورتی را تا بیست و چهار ساعت از تنش درنیاورد
گفت: «دلم میخواهد ببینند با جک چه کردهاند.»
او هیچوقت فراموش نکرد که چشمِ مردم به اوست
و بعد پنج سال بعد، وقتی نوبت بابی شد
و من نُه ماهه به دختری باردار بودم
که هرگز پدرش را نمیدید
من... چنان دردی میکشیدم
دردی از هر نوعی که بتوانی تصور کنی
اما اگر جکی میتوانست غرق در خون با دنیا روبرو شود
در زرهی از مرگ
پس من هم میتوانستم، در زرهی از زندگی
دلم میخواست ببینند با خانوادهام چه کردهاند
سختیهای زیادی کشیدی
خب، من از موهبتهای زیادی برخوردار بودم که حالا از دستشان بدهم
همانطور که تو بودی
اما دیگر هرگز از موهبتِ حُسنِ ظنِ دیگران برخوردار نخواهی بود
هرچقدر هم که این زشت و ناعادلانه باشد
اوه، کارولین، این مردها قلب تو را خواهند شکست
دیوانهات میکنند. کاری میکنند که بخواهی فریاد بزنی
نزن
تمام دنیا تماشایت خواهند کرد
این انتخاب توست که بخواهی آنها چه چیزی را ببینند
این خانواده برای مردم معنا و مفهومی دارد
این را میفهمی؟
انگار من تنها کسی هستم که این را میفهمد
من کسی هستم که سعی دارد آبروی این خانواده را حفظ کند
اوه، پس داری این کار را میکنی؟ حفظ آبرو؟
من یک بار گند زدم. فقط پانزده دقیقه غفلت کردم
پس آن سی و شش سالِ قبل از آن چی؟
بابت آنها هیچ اعتباری پیش تو ندارم؟
رضایت دادن به چنین کارهایی، تو را هم شریک جرمِ تمام اینها میکند
کدام بخش این را نمیفهمی؟
فکر میکنی خوشم میآید مطبوعات کشوری سایهبهسایهام بیایند؟
این تقصیر من نیست، کارولین
خودت بودی که گفتی باید مسئولیت کارهایم را بپذیرم
تو هیچوقت با هیچکدام از دوستدخترهایت اینقدر ناآرام نبودی
آره، خب، سالِ ناآرامی بوده
کارولین اولین کسی است که با او بودهام
و احتمالاً اولین کسی که در زندگیام دیدهام که به من نگاه میکند
و چیزی فراتر از آن پسر کوچک میبیند
در ضمن، او دوستدختر من نیست
من، اه... متوجه نمیشم. یعنی، به هم زدین؟
او نامزد من است
این را میدانستی؟ نه
یا عیسی مسیح، جان
اگر او هم ۲۴ ساعته زیر ذرهبین مردم بود
خدا میداند مطبوعات چه اراجیفی دربارهی او و «اد» مینوشتند، میفهمی؟
اومم
مثلاً، او خیلی راحت و بدون اینکه کسی متوجهش شود، زندگیاش را میکند
نمیداند چقدر خوششانس است
کتاب چطور است؟
آره، خب، جامع و کامل است
اومم
فکر کنم منظور «کارولین» فقط این بود که نقطهی شروعی باشد
اما آن نقطه بیشتر شبیه یک پرتگاه است
اوه خدای من، آن کت و شلوار را یادم رفته بود
اوه، خیلی گشاد است. «اد»، آخه چرا؟
شبیه «دیوید برن» شده
البته شبیه کسی که تا حالا اسم «دیوید برن» هم به گوشش نخورده
بسیار خب
ببین، کتاب را فراموش کن
تو چی میخواهی؟
نمیدانم
هیچوقت به مراسم عروسیام فکر نکرده بودم
مراسم ازدواج هیچوقت به اندازهی زندگیِ متاهلی رمانتیک به نظر نمیرسید
پس بیخیالش. بیا برویم شهرداری. بیا برویم زندگیمان را شروع کنیم
جدی میگویم
نه
نه، نمیتوانیم. نمیتوانیم
خبرنگارها میفهمند
در ضمن، مادرم من را میکشد. اومم
همینطور خواهرت
اومم
و دلم میخواهد آدمهایی که دوستشان داریم آنجا باشند
فقط نمیدانم چطور ممکن است
بدون حضورِ دویست نفری که به زور تحملشان میکنیم
میدانستی بابی بیست و یک نفر ساقدوش داشت؟
و چی؟ تو بیشتر میخواهی؟ سی تا؟
چهل تا؟ کارولین، منطقی باش
من کلاً حدود چهل نفر مهمان میخواهم
خب، پس کلاً چهل نفر مهمان خواهیم داشت
و از پرتاب کردن دسته گل هم خبری نیست. نه
دوربینهای یکبار مصرف هم روی هر میز نباشد. اه
گیفتِ مهمانی هم نه. نه
جشن حمامِ عروس هم نه. کی به آن احتیاج دارد؟
رقص پدر و دختر هم نه
در واقع اصلاً نمیخواهم پدرم آنجا باشد، تمام
تمام
از ناهارِ مفصل هم خبری نیست. کی وقتِ خوردن دارد؟
فکر کنم باید یک جای رمانتیک، دورافتاده و باصفا باشد
باید طوری باشد که انگار فقط ما دو نفر آنجا هستیم
و برای اینکه همهی اینها عملی شود
فقط باید از دست تکتک خبرنگارهای این کشور فرار کنیم
آره. باید به اندازهی کافی راحت باشد
راستش
پیشنهادی برام داری، کندی؟
شاید یک جایی را بشناسم. اومم. ادامه بده
بدون فرودگاه تجاری، یک هتل و جمعیتی حدود بیست نفر
بگو، میشنوم
بدون جادههای آسفالت. اومم
بدون شهر
فقط بلوطهای صدساله و اسبهای وحشی در ساحل
عزیزم، چرا حس میکنم یک کاسهای زیر نیمکاسه است؟
یک بار آنجا بودهام. با یک دوستدختر سابق
«داریل»؟ نه
«بروک شیلدز»؟
خب، من هیچوقت با «بروک شیلدز» رابطه نداشتم. فقط یک بار او را بوسیدم، آن هم وقتی مادرش آنجا بود
«سارا جسیکا»؟ «مدونا»؟
«کامیل پالیا»؟
نه. «والیس سیمپسون»؟ «اسمورفت»؟
نه. «کریستینا». درست بعد از دانشگاه
کجاست؟
جزیره کامبرلند، جورجیا
نمیتوانم خواهرت را توی یک جادهی خاکی تصور کنم
حتی به زور میتوانم تصور کنم پایش را از خیابان ۵۹ام پایینتر بگذارد
اوه، او قرار است بیشتر از الان از من متنفر شود
نه، او دوستت دارد
خب، از تو متنفر نیست
چرا، هست
رابطهی ما هنوز تموم شدهست
لعنت به من
ممکن است «ناتالی لی» را از دست بدهیم؟
لی؟
منظورت همان «لی»، خواهرِ مادرت است؟
او از لحاظ روانی قادر به حفظ کردن راز نیست
در ضمن، او از اینکه مادرم نامش را از وصیتنامه خط زده، عصبانی است
خب، من قرار نیست کسی باشم که به او خبر میدهد
اوه، بفرما، خودش است
صبح بخیر مایکل. سلام مایک
واو، عجب عملیات فوقسریای این پایین راه انداختی، ها؟
حس میکنم توی «اتاق وضعیت» کاخ سفید هستم
من که نمیدانم چطور است
میتوانیم حرف بزنیم؟ خصوصی؟
میتواند منتظر بماند؟ نه
ببین، «ویلیام موریس» مدام پیگیر است که یک قرار ناهار فیکس کنیم
نمیتوانی رزرو کنی؟
میدانی جان، تو مدام داری این قضیه را از سرت باز میکنی
تلویزیون. این همان راهی است که «مارتا استوارت» یک مجله را به یک امپراتوری میلیارد دلاری تبدیل کرد
آره، و این برای مارتا عالی است
اگر منابع درآمدی جدیدی پیدا نکنیم، بدبخت میشویم. تمام
خیلی خب، قرار را بگذار
تا زمانی که برای همه روشن باشد که حضورِ من
در یک برنامهی تلویزیونیِ «جورج»، فقط در حدِ تهیهکنندگی است
میدانی، تو تکتک روزهای زندگیات سوژهی عکاسی هستی
چی شده؟ یکدفعه از دوربین فراری شدی؟
دربارهی پیشنهاد دیگرم فکر کردی؟
کدام؟ چاپ کردن عکسهای عروسیام در مجله؟
آره
آره، حسابی به آن فکر کردم و با خودم گفتم، چرا همینجا متوقف شویم؟
چرا متنِ عهدهای ازدواجمان را چاپ نکنیم؟
یا عکسهای برهنهی کارولین در حال آماده شدن؟
اینطوری واقعاً پولِ خوبی به جیب میزنیم
احمقِ لعنتی
گوشوارههایت را دوست دارم، کارولین
زیباست. ممنون
مالِ مامان بودند، درسته؟
قبلاً بودند
از زمانِ «پوزیتانو» به بعد، دیگر بعد از پاستا، سالاد نخورده بودم
اومم. جالبه
«خواهش میکنم.»
من رگ و ریشهی ایتالیایی دارم. یک مادربزرگ در «بی ریج» دارم و همهچیز
اوه، خدای من
عالی است. ممنون. بسیار خب
No comments yet. Be the first to leave one.