முதல் 200 வரிகள்.
خب، انگار یه زوجی امروز صبح اشتهای در حد نوجوونها دارن
اوه، باید جواب اینو بدم
خیلی خب. متأسفم که نمیتونیم امروز رو با هم بگذرونیم
ولی آنجی منو میکشونه به یه همایش نویسندههای جنایی
اصلاً وسواس آنجی رو یادم رفته بود
دوران دبیرستان اونقدر عشقِ شرلوک هلمز بود که
یه مهمونی معمای قتل راه انداخت
آخرش هم باعث شد
عادتهای دلهدزدیِ معلم زبان لو بره
اوه. آنجیه دیگه، همون همیشگی
از چه نظر همیشگی؟ - خانم برولینگز، یادت نیست؟
پرونده ضبطصوت گمشده که نوار لورین هیلِ تو هم داخلش بود
قشنگ مصداق آهنگِ «با ملایمت منو میکشه» بود
خیلی خب. اگه بزنین زیر آواز، من میرم
اوه، نگران نباش. وقت نداریم. همایش سالانه
انجمن نویسندگان جنایی نیم ساعت دیگه شروع میشه
دوباره بهم بگو اصلاً چرا دارم میام اونجا؟
به عنوان همراه خوشتیپ؟ - نه، واسه کمک
تا بفهمیم کی دعوتم کرده. و ازم فیلم بگیری
وقتی دارم طرف رو له میکنم، اگه معلوم شد یه مزاحمه
آره، من همون گزینه همراه خوشتیپ رو انتخاب میکنم
واسه کل آخر هفته برنامه ریختم
تا بیشترین استفاده رو از زمان و تفریح ببریم
اول از همه، پذیرایی. بنوشیم و معاشرت کنیم
برم پیش میزبان، نویسنده محبوبم
خانم دیدی فرایرز. بعدش هم یه نشست خیلی جالب
درباره روشهای مدرن در بازپرسی
اوکی. فقط بهم قول بده که مراقب خودت باشی؟
بابا، تو بهش میگی؟
کار ما خطرناک نیست. - خطرناک نیست
خب... - ممنون بابا. واقعاً کمک کردی
فکر میکردم سر و کله زدن با نوجوونها
سخته. اوه، راستی... - اوه، صبر کن، صبر کن
یه چیزی برات دارم
بفرما، بگیرش
اِم
تو منو میشناسی دیگه، مگه نه دان؟
گلهای ستارهای ارغوانی! اینا واسه گردهافشانی عالیان
درسته! من و جولز کل روز داریم اینا رو پخش میکنیم
داری به پارک محله کمک میکنی و
محله رو خوشگل میکنی. - جیدا
تو منو درک میکنی
بده به من
مال تو رو توی مدرسه میکارم
تو کی رو درک نمیکنی؟
گرفتمش. - ممنون
این کیف گنده چیه دیگه؟ - چی داری میگی؟
یه کیف کاملاً با اندازه معمولیه
سلام. من تیموتی برنز هستم
آقای برنز. بفرمایید. خوش بگذره
ممنون. - خوش اومدین
ممنون. آنجی اورت، مت شید
آها
اینم نقشهای شما واسه بازی معمای قتلِ امروز عصر
ممنون، جناب
اوه! من نقش
«تیپی وستوود واگنر
یه زن ثروتمند و سرشناس» رو بازی میکنم. از این خوشم اومد
«که به تازگی با رولاند واگنر ازدواج کرده
همون مرد عیاش و شیطون.»
به نظر از اون آدماییه که با یه نگاه
دلت رو میبره. - میخوای این دلبری
از همین الان شروع بشه یا بعداً؟ - پس تو اون مرد عیاش و شیطون منی؟
همیشه امیدوار بودم با یه آدم پولدار ازدواج کنم
ممنون
میدونی
بابام اولین رمان جناییم رو
وقتی ۱۵ سالم بود بهم داد
«قتل در قطار سریعالسیر شرق»
از اون موقع تا حالا دارم این کتابها رو میخونم
اون تیفانی می هستش! رمانهای مهیجِ عصر ویکتوریا مینویسه
خب، کلاً یه رمان نوشت. هنوز منتظر بعدی هستیم
شاید اون تو رو به این مهمونی دعوت کرده
شید، قرار بود کمک کنی
میدونی، حق با توئه. احتمالاً کار کسیه که
تو رو میشناسه و از عشقت به رمانهای جنایی خبر داره
خب معلومه! - شاید یه مشتری قدیمی
یه همکار، یا یه عاشق دلشکسته
یا شاید هم... هر سه مورد
رولاند عزیزم، داری چرت و پرت میگی
به به، سلام
تکس
اینجا چیکار میکنی؟ - دارم غافلگیرت میکنم
من از غافلگیری متنفرم. - میدونم
ولی این یکی با نویسندههای جنایی همراهه، پس
میبینم که شید رو هم آوردی. - آره. برنخورد بهم
هه. خوشحالم میبینمت پسر. - آره، منم همینطور
هی، به دل نگیر، ولی، خب، تو اینجا چیکار میکنی؟
اوه، من این یکی دو سال اخیر
واسه چندتا رمان جنایی مشاوره دادم. یکی از نویسندههایی که باهاش کار میکنم
ازم خواست توی یکی از نشستها صحبت کنم
و چون میدونستم آنجی چقدر عاشق معماست
تو گفتی منو دعوت کنن. - خب، چیز مهمی نیست
نه، خیلی هم مهمه
راستش منظورم اینه که... مخصوصاً بعد از اینکه
برگشتم سیاتل و تو دیگه هیچوقت بهم زنگ نزدی؟
اوه، پس قراره به اون قضیه ضایعِ بینمون بیتوجهی نکنیم؟
نه. نه، وگرنه چه کیفی داره؟
کی دلش یه نوشیدنیِ یه کم سنگینتر میخواد؟
من که حتماً میخوام
اوه. باید باهاش آشنا بشی
اوه. معرفیم میکنی؟ - آره، حتماً
اوه، از این طرف. - اوه! تکس اونجاست
مشاور محبوبم
دیدی فرایرز. - سلام
من... اونقدر... و نمیتونم
دیدی، بذار آنجی اورت رو بهت معرفی کنم
اون یه کارآگاه خصوصی فوقالعادهست
اوه
بعضی وقتا حتی میتونم جمله هم بسازم
ایشون ایو هریدان هستن. اولین رمانش برای نوجوونها
تا دو هفته دیگه وارد بازار نمیشه
ولی همین الان قرارداد فیلمش رو بسته و تور آمریکای شمالی داره
قراره یه بمب واقعی بشه
تبریک میگم. - ممنون. دارم بخشی از
یه فصل از کتابم رو جلوی جمعی میخونم که در واقع همهشون
الگوی من بودن. - اصلاً هم استرسزا نیست
اگه بالا نیارم، یعنی موفقیت بزرگی بوده
من همیشه سعی میکنم تهِ سالن بشینم
ببخشید. - دیدی؟
بله؟ - میشه لطفاً
یه چیزی رو واسم امضا کنین؟
حتماً. اوه، این یکی از محبوبترینهای خودمه
هه. شاید... بشه چندتای دیگه رو هم امضا کنین؟ - اوه، حتماً
چندتایی رو میتونم، آره. اوه، شد سه تا
چهار تا
مثل کیف کتابیه که... تمومی نداره
این دیگه رسماً یه مجموعه کامله. همهشون رو داری
هی بچهها
چه خبره؟ - اوه، همین الان
پنجتا کتاب رو امضا گرفتم. - اون پرسی واسه
اسمش آشناست
نویسنده کتاب «بحران قانون اساسی»
«مبارز واشنگتن» و «پروتکل دلتا» ست
اوه، پروتکل دلتا. من عاشق اون فیلم بودم
پروتکل دلتا ۲ زیاد جالب نبود. - اوه، کاملاً باهات موافقم
ولی ۳ و ۴ ترکوندن، مگه نه؟
۳ و ۴ باورنکردنی بودن! - محض اطلاعتون بگم
ای طرفدارهای دوآتیشه، همه اون فیلمها
بر اساس رمانهای پرسی ساخته شدن و اون خانم؟
اون همسرش، هلن واس هستش
بزرگترین نویسنده جناییِ واقعیِ زمانه ما
آره، همونیه که کمک کرد
اون قاتل زنجیرهای رو دستگیر کنن. کی بود؟ - خفهکننده سیاتل
شش ماه پیش گرفتنش و این اولین قاتلی نیست که
فرستاده پشت میلهها. - نویسندگی یه
تجربه لمسیه؛ وزنِ ماشینتحریر
بالا پایین شدن کلیدها و صدای حرکت نوار
اینجوریه که شخصیتهام از زبون من حرف میزنن
البته مسلماً اگه استعداد زنم رو داشتم
فقط یه تیکه کاغذ هم واسم کافی بود
عزیزم، داری خجالتم میدی. - خب، و اما در مورد پیرنگ
من دوست دارم بنویسم... - اوه، بیخیال بابا
چقدر ازخودراضی. - اون یه نابغهست
ببخشید، آنجی؟ - من عکس نمیگیرم
ایو، همهچی مرتبه؟ - اگه واقعاً یه کارآگاه خصوصی
فوقالعاده هستی... فکر کنم به کمکت احتیاج دارم
اومدم توی اتاقم و این رو پیدا کردم
«دوران اوجت تموم شد. اون بالا فقط جا واسه یه نفره.»
واو. عجب پایانِ نفسگیری
کسی به ذهنت میرسه که بخواد اینطوری
به یه روش... خاص، تهدیدت کنه؟
فقط یه نفر؟ اینجا همه از من متنفرن
همه؟ - میدونم اغراقآمیز به نظر میاد
ولی حقیقت داره. کتابم خیلی سر و صدا کرده
منظورم اینه که قرارداد فیلم واسه نویسندهها مثل رسیدن به آرزوهای محاله
و هیچکس اینجا فکر نمیکنه من لیاقتش رو دارم
حالا چرا تبر؟ - کتابم درباره زنیه که
توی یه دنیای ویرانشهر معماها رو حل میکنه
سلاح اصلیش هم یه تبره. - پس این پیامیه
از طرف کسی که کتاب رو خونده، ولی... دیدی گفت هنوز چاپ نشده
فقط آدمهای کلهگنده این صنف خوندنش
کسی از اونها اینجا هست؟ - من واسه هلن واس فرستادمش
ولی اون جناییِ واقعی مینویسه، نه رمان نوجوون
خب، من سه سال دستیارش بودم
امیدوار بودم یه متنی واسه پشت جلدش بنویسه
و چی شد؟ - قبول نکرد
خیلی ضایع شدم. باید فکرش رو میکردم
چطور؟ - آخه وقتی
استعفا دادم، قاطی کرد. بهم گفت خودخواه و نمکنشناس
به نظر میاد یه نفر ازت کینه به دل داره
بهت قول میدم، تهوتوی این قضیه رو درمیاریم
زنگ میزنم به زویی. - خیلی خب
دمِ کافه ببینمت؟ - حتماً
آنجی! هه. شنبهستها. بهم مرخصی دادی
داشتم میاومدم اون بسته چیپسی که هیچوقت نمیخوری رو بردارم
چه شانسی آوردم. - من دیگه دارم میرم بیرون
اوه، بیخیال زویی. به کمکت احتیاج داریم
میتونی دوشنبه و سهشنبه رو مرخصی بگیری
در ضمن... ناهار هم مهمون منی
چی لازم داری؟
ویسکیِ خالص
ممنون
واسه منم یکی از همونها بیار
خب، چرا آنجی قیافه جدیِ موقع کارش رو به خودش گرفته؟
داستانش جالبه. کلاً مگه چقدر اینجاییم
کلاً ۴۵ دقیقه نشده که یه پرونده پیدا کردیم
کجاش جالبه؟
خب، آدم فکر میکنه اونها تو رو استخدام کنن
چون بیشتر از یه ساعتِ که میشناسنت
No comments yet. Be the first to leave one.