முதல் 200 வரிகள்.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
تو سالهای پایانی سلسلهی «سویی»،
قدرت به فساد کشیده شده بود و مردم در عذاب بودن،
نارضایتی هم کل امپراتوری رو فرا گرفته بود.
از دل این آشوبها، «ژیشیلانگ» قد علم کرد؛
کسی که «شورش گلها» رو به راه انداخت.
اون عهد بست که غبار رو کنار بزنه...
و روشنایی رو دوباره برگردونه.
امپراتور مامورانش رو به دورترین نقاط جاده ابریشم فرستاد،
تا «ژیشیلانگ» رو دستگیر کنن؛
تحتتعقیبترین مردِ کلِ امپراتوری.
خاندان «مو» و «ههایی» سردمدارِ پنج خاندان بزرگ غرب بودن.
به همراه شمشیرزنها، تکاورها و مزدورهای «تخاری»...
همگی برای قدرت و سلطه بر این سرزمین بیابانی میجنگن.
تنش داره بالا میگیره... همه منتظرِ یه جرقهان.
خروسی فراز درختای توت آواز سر میده
حیاطی غرق در سکوت و آرامش، عریان و رها...
اتاق خالی، کلی جای دنج و فراخ داره.
«جایزهبگیر - دائو ما شیائو چی»
من...
خیلی وقته...
خیلی وقته که...
خیلی وقته که زندگی میکنم...
توی یه قفس...
خیلی وقته که توی قفسی از دلسوزی و مراقبت زندگی میکنم،
دوباره برگشتم به هوای آزاد.
نگاه نکن.
"شهر چیشا"
یه پیک دیگه!
عمو، یه استیک مهمونم میکنی؟
اسمم «دائو ما»ـه.
اگه میتونی یادت بمونه، اگه نه هم که فراموشش کن.
اسمها اهمیتی ندارن.
جونهایی که گرفتی، دردسرهایی که راه انداختی...
همهشون دیگه مال گذشتهست.
مهم اینه که
واسه سرت هشتصد تا سکه جایزه گذاشتن
«کلهتخممرغی - دارودستهی تندر»
ولی اگه سه برابر اون رو بهم بدی
وانمود میکنم اصلاً همو ندیدیم
بکشیدش!
اسلحههاتون رو بردارید!
یک
دو
سه
چهار
پنج
شیش
هشت
چطور بعدِ شیش شد هشت؟
«سون» منم!
دو ماه تمام رد اون سوژه رو زدیم
که آخرش بازی رو به اون یارو ببازیم!
قربان، از این طرف تشریف بیارید.
اینا رو امتحان کن.
اون شمشیرزنه پدرته؟
چرا به اسم صداش میزنی؟
دیگه هم داری؟
اول جواب منو بده.
اومم... بعداً بهت میگم.
این مرد رو دیدی؟
نه، ندیدم.
اگه دیدیش، بهم خبر بده.
جایزهاش اونقدری هست که بشه باهاش یه مسافرخونه دیگه باز کرد.
به درگاه الهه «گوانیین» دعا میکنم.
که این نکبت رو بیارید
به مسافرخونهی من.
کاپیتان لین!
کاپیتان لین،
لازم نبود این همه راه رو تا اینجا بیاید.
پول یه قسط دیگه رو دقیقاً جور کردم.
همین الان میخواستم بیارمش برات.
فکر نمیکردم خودت شخصاً پاشی بیای.
بعداً به حساب تو میرسم.
کمرم درد میکنه...
عجب بزدلیه.
آخه چرا باید همچین پدری داشته باشم؟
آلای! در مورد پدرت اینطوری حرف نزن.
صاحب این شمشیر، مایل به دیدارتونه.
«اقامتگاه چانگ گوئیرن»
- «ارباب چانگ - نمایندهی ویژهی امپراتور» - به پاسِ دستاوردهام
توی نبرد علیه تُرکها
امپراتور فقید، این شمشیرِ زرهشکن رو بهم اعطا کرد
بعد از سالها جستجو
غلاف اصلیش رو پیدا کردم
خودم با لاجورد تزئینش کردم.
این شمشیر برازندهی یه شمشیرزنِ بزرگه.
محشر نیست؟
هدیهست برای من؟
شمشیرِ خوبیه.
ولی مگه یه ابزارِ کشتار...
باید انقدر زیبا باشه؟
نظرت چیه با طلا طاقش بزنم؟
یه تیمِ سی و سه نفره از تکتیراندازهای زبده دارم...
که توی نبردهای دوربرد، رنگِ شکست رو ندیدن.
ولی نقطهضعفشون نبردِ تنبهتنه.
چیزی که بهش نیاز دارن... یه استادِ کارکشتهست.
با این استعدادِ درخشانی که داری...
چرا به ما ملحق نمیشی؟
بهجای اینکه یه مزدور باشی، بیا و ژنرال شو.
من دیگه دِینم رو به اون سیستم ادا کردم.
خوب میدونم اون تو واقعاً چه خبره.
بذا اینجوری بگم، من اصلاً واسه اون کار ساخته نشدم.
یعنی یه نگهبانِ سابقِ «سوارهنظامِ دلاورِ جناحِ چپ»...
اونقدر به خفت افتاده که بخواد سرِ جونش قمار کنه؟
واسه یه جایزهی ناچیزِ هشتصد سکهای؟ دائو ما.
منو میشناسی.
وقتایی که دنبالِ جایزه جمع کردنی...
یه جایزهبگیری...
اما بقیهی وقتا...
تو هم فقط یه راهزنی، مثل بقیه.
درست مثل من.
سی ساله که دارم این شهر رو اداره میکنم.
راهزنها فکر میکنن من خودِ قانونم.
اما قانون... من رو هم یه راهزن میبینه.
احمقها جوری رفتار میکنن که انگار قدرتی دارن.
اژدهاهای بزرگ خوب میدونن...
چطور باید قدرتشون رو مخفی کنن.
شاید جهت باد عوض بشه،
ولی ما همچنان شکستناپذیریم.
این یه چیزیه که...
فقط آدمایی مثل من و تو میتونن درکش کنن.
دیگه جوون نیستم.
این شهر حتی از دسترس امپراتور یشم هم خارجه.
همهش میتونه مال تو بشه.
شاید هرچی که دنبالش بودی رو پیدا کنی.
مگه من دنبال چی بودم؟
وقتت تمومه، مسافرخونهچی!
این مسافرخونه داره توقیف میشه
تا مالیاتهای معوقه تسویه بشه.
سروان لین!
فقط یه ذره دیگه وقت میخوام، سروان لین.
خواهش میکنم بذارید ارباب چانگ رو ببینم.
خواهش میکنم از جونمون بگذرید!
ولش کن، کثافت!
آلای!
اگه فقط میتونستم چند کلمه باهاش حرف بزنم،
ازت التماس میکنم!
لطفاً بهمون رحم کن.
چرا هیچکاری نمیکنی؟
ساکت باش.
یالا، بگیر بخواب.
هیس...
ولم کن!
حبسشون کنید!
مردا رو بفرستید برای ساختن دیوار بزرگ.
خواهش میکنم، نکنید.
و تو هم میتونی...
توی پادگان وسیلهی سرگرمی باشی!
تو...
مار دو سر؟
"مار دو سر"
میتونی شکستم بدی...
میتونی تحقیرم کنی.
اما وقتی به خونوادهم آسیب بزنی، دیگه پاتو از حدت فراتر گذاشتی!
برو!
پدر!
پدر!
عزیزم!
پدر!
پدر!
فکرشم نمیکردم این شهر کوچیک
این افتخار نصیبش بشه که
میزبانِ اینهمه شمشیرزنِ ماهر باشه.
دیگه وقتشه که بریم.
شیائو چی، بیا بریم.
داداش آلای اینو بهم داد.
پدر!
ارباب چانگ!
ارباب چانگ!
پدر!
پدر!
عزیز دلم!
پدر!
ارباب چانگ میخواد ازم دزدی کنه
از این غنیمتِ ناچیز؟
شمشیرزن!
شمشیرزن! خواهش میکنم پدرم رو نجات بده!
شمشیرزن!
اینجا خبری از شمشیرزن نیست.
امروز، من یه جایزهبگیرم.
اومدم اینجا تا باباتو بکشم.
باورم نمیشه.
یه نگهبان از سوارهنظام دلاور چپ...
هیچوقت اینقدر احمق نمیشه.
«سوارهنظامِ دلاورِ جناحِ راست» هم همین فکرو میکردن.
شاید یه اتاق پر از گنج داشته باشی،
ولی من همین شمشیرِ ساده رو دوست دارم.
حیف شد.
اینم یه احمقِ دیگه.
میتونیم با جنگیدن از اینجا بزنیم بیرون.
واسه سرم هشت هزار تا سکه جایزه گذاشتن.
همهاش مال خودت.
به شرطی که زنده بمونی.
جنازهات فقط دو هزار تا میارزه.
حرکاتش خیلی سریعان.
مگه بهت نمیگن مار دوسر؟
سالها زندگی توی آرامش و مخفیکاری...
مهارتهات رو کُند کرده.
No comments yet. Be the first to leave one.