முதல் 197 வரிகள்.
مترجم: « پارسا سرپرست »
وای، چه زیباست!
وای!
ریچل
ریچل!
- حالت خوبه؟ - وای خدا!
- میخوای من بشینم پشت فرمون؟ - نزدیک بودا!
- میدونم - وای دلم ریخت!
- میخوای من رانندگی کنم؟ - ببخشید، نه، خوبم
- خیلیخب - وای خدا، ببخشید
میشه با من صحبت کنی تا دوباره خوابم نگیره؟
آره، باشه...
راستی، شعبهی اصلی "کُلدیز" توی شهر بعدیه (کاستاردفروشی)
- عه؟ - آره
- کُلدیز، چی هست؟ - مگه تو "اورِگِن" شما کُلدیز نداشتید؟
خب، حداقل اسمش که به گوشت خورده، نه؟ همون کاستاردیخیفروشیِ معروف؟
- نه - شوخی میکنی دیگه؟
لَری پول، موسس کُلدیز رو هم نمیشناسی؟
چطور موسسِ بستنیفروشیای رو بشناسم که حتی اسمش رو نشنیدم؟
خب، اون همچنین ۳ تا خانم رو هم کُشته
و کاستاردفروشیه... نه بستنی
یا خدا، چطور؟
- طرز تهیهش با بستنی فرق داره - نه
فکر کنم تخم مرغی چیزی به موادش میزنن
فکر کنم بیشتر، قربانیهاش رو خفه میکرده
یه پادکستی هم در مورد لَری پول هست،
در مورد یه خانمی صحبت میشه که اون قصد داشت تو اوایل دهه ۹۰ بکُشتش
و اون موقع تقریبا ۸ ماهه باردار بود
و خانمه خودش تعریف میکنه که مجبور شد دست به چه کارهای وحشتناکی بزنه تا زنده بمونه
خب، مثلا چه کارهایی؟
من توی ماشینش بودم. اون داشت من رو از یه بزرگراه دورافتاده و خلوت رد میکرد
و درست همون لحظه یه کفشِ کوچولو کنار پام دیدم
انگار که کفش باربی بود، با خودم گفتم شاید یه دختر کوچیک داره
برای همین بهش گفتم منم یه دختر باردارم
مدام بهش یادآوری میکردم که من باردارم...
بعدش یه تابلوی استراحتگاه دیدم
بهش گفتم میشه اونجا وایسیم؟
بعد اون... دستش رو دراز کرد سمت من و گلوی من رو بُرید
خونی که داشت از گلوم میزد بیرون، احساس داغی بهم دست داده بود
و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که وقتی خون زیادی از دست میدی،
یه جور احساس سرخوشی بهت دست میده
عه...
دقیقا همون حسی بود که روز عروسیم داشتم
بیشتر از اینکه نزدیک حس مرگ باشه،
انگار شبیه حس عشق بود
و بعد، لَری من رو انداخت بیرون کنار جاده
مدام توی ذهنم میگفتم:
"اگه چشمهات رو ببندی، همینجا میمیری"
پس، بلند شدم
در حالی که گلوم رو محکم گرفته بودم، از کنار جاده راه میرفتم
کمکم اون حس سرخوشی رفت و یه حالت ذوب شدن اومد سراغم
انگار که دارم محو میشم
ولی در عین حال، انگار داشتم یه ماراتن میدویدم
و داشتم میبردم، داشتم جدی جدی میبردم
به استراحتگاه رسیدم، یه زوج جوون اونجا بودن
چشمهاشون از یادم نمیره...
وای خدا، از دیدن من وحشتزده شده بودن
ولی خیلی مهربون بودن
یعنی، فقط خدا رو شکر که اونجا بودن، خدا خیرشون بده
اون زوج جون من رو نجات دادن
من میرم از سوپرمارکت پمپ بنزین یه فندک بگیرم، تو چیزی میخوای؟
- آدامس دارچینیای چیزی؟ - اونقدر چندش نیست
خیلی هم چندشه. راستی، میشه یه میز برامون بگیری...
کنار پنجره باشه، آره
اینم ۱۰.۷۵
[برای دختری زانو بزن که حاضره روی دو زانوش برات بشینه]
و فقط هم همین نیست، شنیدم میتونی واقعا حس کنی که
استخونهات و اعضای بدنت جابهجا میشن تا برای بچه جا باز بشه و بیاد بیرون
بعضی خانمها بچههای غولپیکر باردار میشن، در موردش چیزی شنیدی؟
مثلا بچههای ۵.۵ کیلویی، با کلههای گنده، همهچی رو پاره میکنن
ما بچهی درشت نصیبمون نمیشه
از کجا میدونی؟
خب، من فکر میکنم بچهی آیندهمون...
خب؟
ظریف و خوشگل میشه
تضمینی که وجود نداره
من دوست ندارم پاره شم
کوچیک میشه، قول میدم، دقیقا همینقدر
- کوچیکتر - کوچیکتر؟ باشه
از اون هم کوچیکتر
- کوچیکتر - از این هم کوچیکتر؟
- نمیشه که... - خیلیخب، حالا خوب شد
صبر کن ببینم
خیلی شبیهش شد، پشمام
- جدی؟ - آره، بذار نشونت بدم
اون انگار نفرین شدهست، همیشه یه بلایی سرشون میاد
- پس چرا مدام یکی جدید میگیره؟ - نمیدونم، یارو عاشق سگه
اگه عاشق سگه، پس چرا همش گم میشن؟
توقع داری چی بگم؟ خب، سگ فرار میکنه و گم میشه دیگه
- نه، سگها گم نمیشن - چی؟
- گربهها گم میشن - اینجوری که میگی نیست
مطمئنی که این لوگو رو قبلا ندیده بودی؟ با طرحی که کشیدی مو نمیزنه
هوم
عجیبه
ژست و همهچی رو درست کشیدی
- آره، نمیدونم - جالبه
تو حتما حس ششمی چیزی داری
تا حالا در مورد دوستدختر بابام بهت گفته بودم؟
- همونی که یه دختر به نام کتی هم داشت؟ - نه، ادامه بده
خب، این دختر بچه ۴ ساله، کتی، میتونست زندگی قبلیش رو به یاد بیاره
و همیشه درباره "شوهر مرحوم"ـش حرف میزد
و اینکه چطور موقع نجات دادن پسرشون از تندآب رودخونه، غرق شد و مُرد
انگار کتی قوه تخیل خیلی قویای داشت
نه، من فکر میکنم بچهها میتونن به طور غیر قابل توضیحی تو یه بعد سوم وجود داشته باشن
یا حداقل زندگی قبلیشون رو به یاد بیارن، نمیدونم، یا حتی آیندهشون رو
و فکر میکنم چیز عجیبیه، خوشم نمیاد
یا اینکه... کتی قوه تخیل قویای داشت
تو کتی رو نمیشناسی، اون انگار تسخیر شده بود
من... بچهی تسخیر شده نمیخوام
- خب، ما هم نمیذاریم بچهمون جن زده بشه - همون حالتی به دنیا میان
- تو که جن زده نیستی - از کجا معلوم
امیدوارم بچهمون مثل خودت به دنیا بیاد
لطف داری
حداقل مامانم مجبور نشد این بخش رو تجربه کنه
کدوم بخش؟
کل قضیه رو، منظورم اینه مگه بچهها اساسا حکم یه ظرفی رو ندارن
برای اینکه آدمهای مسن اون رو لبریز از عشق و محبتشون کنن؟
تا فقط از تنهایی اجتنابناپذیری که با پیر شدن سراغ آدم میاد، حواسشون پرت شه
نهار خیلی خوبی بود
چه دلیلی داره که یه آدم مدام سگش رو گم کنه؟
عمدی که نیست، اصلا کی اهمیت میده؟
مشکل چیه؟
چیزی نیست، من حتی مامانم رو ندیدم
- آره - چیزی نیست
هفت ماه و نیم خیلی خوبی رو با هم گذروندیم
دیگه واقعا بهش نیازی هم نداشتم
آره، آره، این رو قبلا شنیده بودم
در واقع... این یه راز برای داشتن بزرگسالی سالمه
چی؟ اینکه مامانت فوت کرده باشه و بابات هم "آگورافوبیا" داشته باشه؟ (هراس از مکانهای باز و شلوغ)
- رازش اینه؟ - آره، عالیه
فکر کنم یه مقاله "نیویورک تایمز" در موردش خونده بودم
و همچنین مطرح شده بود که یه نفر با پدر و مادر کنترلگر
بهترین گزینه برای کسیه که مادرش فوت کرده و پدرش هم عجیبه
پس، یعنی باید ازدواجی چیزی کنیم؟
اوه، داشتم فکر میکردم توی کلبهی دنج و کوچیک پدر و مادرم توی جنگل،
یه مراسم کوچیک و ساده بگیریم
هیچکدوم از اون دنگ و فنگهای عروسی نباشه، فقط طبیعت زیبا
از پنجره برف رو تماشا کنیم
و نیازی نیست پرواز کنیم
میتونیم ماشین رو بندازیم تو جاده و دم شیکترین رستورانی که پیدا کردیم وایسیم
خودشه، تمام، من باهات ازدواج میکنم
خیلیخب، به سلامتی
جرینگ
- دوست دارم - دوست دارم
- راستی، - هوم؟
خونوادهم عاشقت میشن
مرسی، ایشون حساب میکنه، ما داریم ازدواج میکنیم
- و اینکه... - هوم؟
بچهمون بینقص میشه
زیاد به بچهمون فشار نیار
بچهمون کاملا معمولی میشه
بعضی بچهها پدر و مادر خودشون رو میکُشن
خیلیخب، چطور بچهمون میخواد ما رو بکُشه، وقتی کلا این قدیه؟
اون سگها رو میکُشه، مگه نه؟
چی چی؟
میشه عوضش کنی؟ بس کن
آمادهای؟ سه،
دو، یک
هوم
اهم
هوم
هوم
اهم!
هم
هم
اوهوم
هوم
اوهوم!
لعنتی!
اه!
عشقم
جان؟
- تو آماده نبودی! - ببخشید، تونل درازی بود
از شانس بدمون
ببخشید
تو راه برگشت انجامش میدیم
لعنتی!
ا.ر.ا.ئـ.ـه از سـ.ـا.یـ.ـتِ سـ.ـی نـ.ـمـ.ـا
تـ.ر.جـ.مـ.ـه از پـ.ا.ر.سـ.ا ســ.ر.پـ.ر.سـ.ت
گوه توش!
وای خدا، من باید بشاشم!
وای خدا! نیکی! بیا اینجا!
- چی شده؟ - بیا اینجا!
- نگاه کن - وای خدا
به نظرت حالش خوبه؟
خیلیخب، همینجا بمون
- کجا میری؟ - میرم دستشویی رو چک کنم
- ریچل، این چه کاریه... - دنبال پدر و مادرش میگردم
- تو همینجا بمون، الان میام - ریچل!
اِ...
خیلیخب، سلام، کوچولو، چطوری؟
نه، نه، نه، گریه نکن، بخند
آهای؟
کسی اینجا هست؟
یا خدا!
آهای؟
No comments yet. Be the first to leave one.