முதல் 200 வரிகள்.
هنوزم هست
مسخرهام میکنه
بیعرضگیم رو به خاطرم میاره
یعنی، حقیقت اینه که...
من از اداره یه کشور چی میدونم آخه؟
درمونده و آشفتهام
احتمالا فقط یه دخترِ مایوس با یه دهن گشادِ پُر از
حرفای پرمعنیَم که برای عمل کردن دیگران الهام بخشه
اما روی خودم این تاثیر رو نمیذاره
درواقع...
ای کاش میتونستم با لئو توی یه جایی دراز بکشم،
به خورشید خیره بشیم و بخندیم
انقدر بده؟
تو خیلی خرسِ گستاخی هستی
- کجا داریم میریم؟ - صبر کن تا ببینی
امیدوارم که همچنان باشه
ببین
ببین
یه پرندهست
میتونم ساعتها تماشاش کنم
چرا باید بخوای اینکار رو بکنی؟
خب من تغییر کردم گریگور
وقتیکه داشتم میمردم یه اتفاقی برام افتاد
در هر صورت هنوزم باورم نمیشه که یکی سعی کرد منو بکشه. کی حاضره همچین کاری بکنه؟
حقیقتا که غیرقابلفهمـه
یه کسی به هم ریخته، اما...
با وجود اینکه توی تخت من دراز کشیده بودم و میدونستم این منم که دارم میمیرم
اما این منی نبود که میخواستم باشه
این چقدر دیگه عجیبه؟
- قربان! - اینا کیان؟
چشندهی غذای جدیدم لیزاوتا و ایشونم تارتار نیکـه
لعنتی قاتلـه. یه مجموعهای از تموم نایهای مقتولینـش داره
توشون حفره ایجاد میکنه و مثل فلوت باهاشون آهنگ میزنه
- صدای قشنگیم داره درواقع - که اینطور
توتها سمیان قربان
خب محض اطمینان امتحانشون کن
منم اینطور فکر میکنم امپراطور باب شده که...
نیک. وظیفهی تو؟ کشتن آدماییِ که قصد کشتنِ من رو دارن
وظیفه ایشون؟ چشیدنِ غذا. هوم؟
غذاست. بچش
اما من که میدونم سمیان...
همهچیز مفرحتره گریگور همهچیز
بیا برگردیم میخوام که با دربار صحبت کنم
مترجم: iredprincess
صبح همگی بخیر
کل دربار رو جمع کنید میخوام یه چیزی بگم
خدای من
واقعا؟
یا خدا
خدای من
هرکسی که دستی توی سوپ برش داشت رو کشت
کشاورزی که چغندر رو پرورش داد، مردی که به اینجا آوردشون،
آشپزی که پختش و خدمتکاری که سروشون کرد
و نگهبانانی که با سوپ راه رفتن
باورم نمیشه که آشپزش لویی رو کشته
لویی رو دوست داره
خدایا
خدای من
همهچیز مرتبه؟ بهت مشکوک شده؟
نه، فقط میخواست که یه پرندهای رو بهم نشون بده
- یه پرنده؟ - بعله
خیلهخب، بنظر میاد همه هستن
مشخصه که هفته پیش برای همه وحشتناک بوده
اما من زنده موندم
هورا!
هورا
اما مشخصه که یه نفر نمیخواسته که من زنده بمونم،
و احساس رضایت نداشته و این ناراحتم میکنه
من میخوام که دوست داشتنیترین حاکم تاریخ روسیه باشم
خوشحال میشم اگه مشکلاتتون با من رو باهام درمیون بذارید
همین حالا هرکسی که با من مشکلی داره پاپیش بذاره
آمادهی اصلاح شدنم، پس...
نگران جسدها نباشید
با این قتلها دیگه جریان تمومه
در آخر به خدمتکاری ناراضی یا آشپز شک دارم
من دسر کلافوتی لوئیس رو بیرحمانه انتقاد کردم اما خب حق داشتم
میوهی کاراملی میوهی سوخته نیست
بااینحال، امروز روزی جدیده
پرندهای رو دیدم که...
گریگور
پرندهای شگفت انگیز
پس امروز روز جدیدیه. من آدم جدیدی هستم
بانشاط. احیا شده. هورا!
هورا!
به افتخار خودم کیک درست کردم
کیکی برای آغازی جدید با عسل و انجیر تازه
- هورا! - هورا!
روز خوبی داشته باشید
لیزاوتا کدوم گوریه؟
- این جسدها ترسناکن - بطرز عجیبی خویشتن داری کردم
اما اگه بخوایم ادامه بدیم، به افرادی نیاز داریم که حاضرن مبارزه کنن
منظورم اینه که ببین الان چیکار کرده ما اینطوری نیستیم
قبوله. میدونی شاید بهتره از نو شروع کنیم
فقط دوباره فکر کنیم و دوباره گروه بندی کنیم
ولمنتاف، برگشته به جبهه،
اما فکر میکنم که باید برم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم
حدس میزنم که میتونه برنده بشه
منم باید به جبهه برم
- تو؟ - یکمی پیشنهاد ترسناکیه،
اما همونطور که اغلب میگفتی باید شجاع باشیم
من حرفای زیادی میزنم قطعا همینطوره
بله
اینو ببین
این شراب دام پرینگنونـه که اخیرا توی فرانسه ابداع شده
میگن شهدِ بهشتیه که راهبها درستش کردن
شامپاینی که تا نداره
همینطوریشم باحاله
نمیخوام بخورم
اما باید بخوری. باید چیزی که الان دیدیم رو پشت سر بذاریم
حیاتیـه
اگه ملکه میشدم چی؟
اگه میمُرد، فکر میکنی چه اتفاقی میفتاد؟
- بر سر ما؟ - بر سر روسیه
فکر میکنی خوب بودم؟
من فکر میکنم که مثل الانت استثنائی میشدی
معلوم شد که استثنائی نیستم کسی نیستم که خودم میخوام
ما همیشه به خوبی و قابلیت و ذکاوتی که خودمون میخوایم نیستیم
آدما همینطوری هستن که خودشون رو ناقص میبینن
چونکه افکارمون با واقعیت قابل لمس نیست،
درحالیکه بدن و روحمون باید با دنیا برخورد کنه،
و دنیا معادلهی چه کسی بودنِ ما رو متعادل میکنه
متاسفانه شاید حق با تو باشه
کجاییم؟
توی آپارتمانم
با کی؟
با همدیگه
این...
چیه؟
زینگ، معرکه
بینی رو میسوزونه
توی این دنیا،
بین این دیوارها، ما خوشحالیم
همهچیز داریم
این تنها کاریِ که الان میتونیم بکنیم
به خوبی میتونیم انجامش بدیم
خاک بر سرم
یه لحظه
- از دستم عصبانی هستی - عصبانی بیدار شدم،
با بوی گند توی دماغم
مثل همیشه یه روز دیگهست
منم با احساس ناخوشی بیدار شدم با...
ترسوییت، کاهلیت،
- ناتوانی توی دیدن... - خودم میتونم کلماتم رو پیدا کنم ماریال
و من خدمتکار توئم
وظیفمه هرچیزی که نیازه رو برات فراهم کنم
چای، حموم...
کلمات، شجاعت، نمیتونم اینکار رو بکنم
اما شاید یکم خاویار با شامپاین بتونم بیارم خدمتت
قبل از اینکه کل بعد از ظهر رو با رومیو حال کنی
متاسفم
همهچیز رو مثل بچههای دو ساله مدیریت کردم
بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم محدودم
تو میخوای تسلیم بشی. میتونم ببینمش
فکر میکنم لحظهای استراحت خوبه
برای فکر کردن دوباره و از سر گیری و...
خب من ارلو رو فرستادم که به دیدن ولمنتاف بره
پس مشخصا من...
همچنان مصمم هستم
وای دختر!
دوست کوچولوی عزیزم
برای سفرت
- دیر کردی - سلام
مُردهای نه؟
- بشین - موذی کوچولو
ریدم دهنت
هیچوقت ازش خوشم نمیومد
در هر صورت ممنون
خودت کشتیش؟
البته. خونوادمه
نمیذاشتم غریبه انجامش بده
خب یه چندسالی اضافه دادی بهش
اگه به من بود، همون موقعی که مادرش رو کشتیم، این رو هم میکشتم
تو واقعا بچه دوست داری
درسته، دوست دارم
چه بد که بچه خودت مُرده اسمش چی بود؟
چه احساسی داری؟
احساس عالی دارم
اینجا بودنم یکم عجبیه
خوابهای پریشونی درمورد خدا و کلاغ دیدم
بعد خواب مامان رو دیدم که من رو گاز میگرفت
فقط یکبار انجامش داد و خیلی کوچیک بود
بزرگش نکن عزیزم
فکر اینکه ممکنه بمیری وحشتناک بود
دلت برام تنگ میشد؟
البته
و عواقبش
کاترین بیچاره کاملا سردرگم شده بود
خب اون که فقط یه زنه ذهنی ضعیف و سینههایی بزرگ داره
- سختگیرانه قضاوتش نکن - مردم شکنندگیش رو دیدن
برای یه لحظه فکر کردم که باید بکشیمش،
و اینکه من باید اینکار رو بکنم و برای چنین کاری سرم شلوغه
به بچه دار شدن علاقمند شدم
دوست داری سکس کنی توی خونمون هست
و عزیزم تو باید با زنت سکس کنی
ما به یه وارث نیاز داریم. ترجیحا مذکر
دارم سعی میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.