முதல் 200 வரிகள்.
بدو! نه، عقب بایست!
برو تو سالن!
هی تو! وایسا!
بدو!
سیری!
کی هستی؟
من سیریلا اهل سینترا ام
تو دختر من نیستی!
کجاست؟
کجاست؟
اینجا چیزی که دنبالشی رو پیدا نمیکنی
فقط جفتمون رو به کشتن میدی
از طرف ویلگفورتز اومدی
تو از شاگردهای آرتوزا هستی
با من بیا. امن خواهی بود. هیچ جا امن نیست!
با جادوگرها هستی. خواهرانت.
ویلگفورتز... بدنم رو شکنجه کرد
ذهنم رو!
پس اون موقع خواهرام کجا بودن؟
من اینجا یه آزمایش نیستم
من یه شاهزادهام
من نمیرم
متجاوزها تو اتاقهای سلطنتی!
آژیر رو به صدا دربیارید!
وقتی امهیر سیریلا رو پیدا کنه، میکشتت
لطفاً، اول کمک کن اون رو پیدا کنیم
اینجا چیکار کنیم؟
متجاوزها! حرکت کنید!
میدونستیم سیری تو خطره ولی الان میدونیم چقدر زیاد
نمیذاریم این اتفاق بیفته
شما این سرزمینها رو طی کردید. چطور به قلعه امهیر برسیم؟
به سمت شرق همش باتلاقه
گذرگاه آلدیس ما رو از جنگل رد میکنه
میتونه پوششی ایجاد کنه
اون جنگلها رو دارن برای چوب جنگی پاکسازی میکنن
سربازهای شمالی حسابی ازشون محافظت میکنن
آره. من دیگه با کسی نمیجنگم
تا وقتی که این گرگ اینجا اون چوب کبریت پشتش رو بندازه
و یه سلاح درست و حسابی واسه خودش دست و پا کنه
هه! حداقل شمشیر این نلفگاردی از جنس درست و حسابیه
به سلامتی بهترینهای ماهاکام
برای آخرین بار میگم، من نلفگاردی نیستم
از من به تو نصیحت، اعتراض کردن فقط بدترش میکنه
اگه ظرفیتمون برای جنگیدن ته کشیده، فقط یه راه داریم
از باتلاقها رد میشیم
همه موافقید؟
آره
پس همینطور باشه
میلوا؟ من یه چیزی دارم بگم
هیچوقت خوابشم نمیدیدم این رو با کسی در میون بذارم
چه برسه به شما دستهی بدبخت!
فکر میکردم خودش حل میشه. نشد
اشکالی نداره. میتونی به ما بگی
تو بین دوستات هستی. آره
بهتون از زمانی که با اسکویاتائل بودم گفتم
شبی که به جشنشون... پیوستم
داستان ادامه داره چون من بچه یکی از اونها رو باردارم
نه؟
منتظر بودم خودت سر فرصت بگی
چقدر خوشحالم گفتی. تو میدونستی؟
ضربان قلب دوم، البته
ضمن اینکه، اگه دوره ماهانهت شروع شده بود بوی خونت رو حس میکردم
من دیگه زیاد باهاتون سواری نمیکنم. و من اهل خداحافظی نیستم
اه! لعنتی!
من به خیلی از زنها تو این وضعیت رسیدگی کردم
برای بعضیها، اسبسواری اصلا مطرح نیست
اون به استراحت و تغذیه منظم نیاز داره
البته. همه اینها به وفور تو سفرمون موجوده!
شاید یه دهکدهای باشه که اونجا امن باشه
منظورت دهکدهایه که در حال سوختن نباشه؟
میگن ملکه جنگجو گارلا یه کرم رو شیر داد
در حالی که با پتک جنگیش با سواران شیطانی کاربانوگ میجنگید
آره!
چیزی که باید در نظر بگیریم اینه که این یعنی چی
بس کنید!
من نظر نخواستم
این فقط اطلاعات بود. همین
هوم
خب، اون راه دیگهای که گفتی ما رو به نلفگارد میرسونه چی بود؟
نمیتونه اونقدرها هم بد باشه، میتونه؟
باتلاق یزگیت
آسون نخواهد بود. نمیدونیم چی اونجا منتظرمونه
آه، همه جور موجود لیز و لزجی
مارها. مارماهیها
زالوها. از خونخوارها متنفرم
آره. امم
ببخشید
اوه، من از آب متنفرم
خوبم
بریم
این سفر بیپایان به نظر میرسه ولی خوشحالم که هدفمون حالا مشترکه
خوابهای سیری... دیگه چی دیدی؟
تصاویر مبهماند. ترسناک
دیدم که میکشه
با لبهای خونین لبخند میزد. تاریکی تو چشماش بود
نگران نیستی، گرالت
که دیگه اون بچهای نیست که قسم خوردی ازش محافظت کنی؟
نگرانم که اون تو همچین تاریکیای گیر افتاده
گیاهان اینجا فوقالعادهاند
واقعاً کمیاب. میتونم با اینا انواع داروها رو آماده کنم
بله، خیلی قشنگه. بیشتر از حد لازم اینجا نمونیم.
میلوا، میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
بله، نه ماه طول میکشه و نه، مسری نیست.
تقریباً همه چیزو گفتم؟ نه، من...
من... فقط میخواستم بدونم میتونم... کمک کنم.
اوه
نه.
ممنون.
اوف.
خیلی عقب نمون. اوف.
گرالت!
گوش کن.
اون چیه؟
چی چیه؟
گرالت!
صداها. اومدی دنبالم؟
من چیزی نمیشنوم.
گرالت!
اما اگه تنها نیستیم،
این هیچ آرامشی بهم نمیده.
نزدیک بمون. یه چیزی درست نیست.
"خب، بفرما جاسکیِر. بله، یه جفت چکمهی کاملاً نو."
"بریم باهاشون تو باتلاق قدم بزنیم."
هاه!
همه اون طرفید؟
ما که تمام روز وقت نداریم.
سفت بچسبید، بچهها!
نمیخواید تو این بیفتید.
زولتان! لعنتی!
زولتان؟ زولتان!
چی داره میشه؟
میبینیش؟ نمیدونم. اصلاً نمیتونم ببینم!
زولتان! زولتان!
کجان؟
زولتان! یارپن؟
چی شده، گرالت؟ یارپن! زولتان!
زولتان! پرسیوال؟
لعنت!
زولتان! پرسیوال! اونا اینجا نیستن.
باید باشن! مگه اینکه یه چیزی برده باشدشون.
منظورت "یه چیزی" چیه؟
آه، عجیبه این ناپدید شدنها.
عجیب؟ این لعنتی وحشتناکه! یارپن؟
من میشنومشون.
من نمیشنوم. آره، منم همینطور.
این دیگه چیه...
ام... همه اینو میبینید؟
تو گوش کن.
این باتلاق زندهست.
تو... گرالت... پیدام کن.
صدای یه دختره. نمیشنویش؟ نه.
حالش خوبه؟ فقط با اون حرف میزنه.
دقیقاً "اون" چیه؟ کمک!
نمیدونم. نه!
کمک!
اما اون بردتشون و ما باید دنبالش کنیم.
آه، هیچی به یه روز استراحت نمیرسه.
بدون دردسر، پر از پاداش.
نمیتونم آرامش داشته باشم. همیشه حس میکنم قراره یه اتفاق بدی بیفته.
اون گذشتهست که داره حرف میزنه. بهش بگو اونم یه روز مرخصی بگیره.
به اون اسب نگاه کن. نباید اینطور به گاری بسته شده باشه.
وقار یه کلپی رو داره.
اون اینجاست، بالاخره.
دیر کردی.
اونایی که خبر میارن هیچوقت دیر نمیکنن.
فقط اونایی که بهشون وابسته هستن، زود رسیدن.
بهتره پول داشته باشی. مردی که از نمایشگاه اومده بود؟
با خبرها شروع کنیم.
بارون کاسادِی قسم خورده همهتون رو حلقآویز کنه.
از قرنیزهای قلعهش.
به جز دوشیزه فالکا، حدس میزنم.
و تو کی هستی؟
من هاتسپرنم.
و تو همونی که اون میخواد زنده پوستت رو بکنه.
بذار امتحان کنه.
زیادی شجاع نباش.
اگه شایعات درست باشن، پس خود لئو بونهارت دنبال پاداشه.
گفته میشه که گورستانها با جسد کسانی که کشته پر میشن.
ما بونهارت رو میشناسیم. قبلاً باهاش سروکار داشتیم.
شاید ما به جاش اونو شکار کنیم.
یه پیشنهاد جایگزین که ممکنه جونتون رو نجات بده.
امپراتور در حال و هوای جشن و سروره.
از وقتی که نامزدیش رو با توله شیر سینترا اعلام کرد.
چی؟
خدمت وفادارانه شما خیلی به دردش خورده.
اگه بخوام... "شمارو راه بدم"، همونطور که میگن.
میتونیم با حکم سلطنتی سایهی اون گرگها رو از سرتون کم کنیم.
اون... اون نمیتونه با توله شیر سینترا ازدواج کنه. این غیر ممکنه.
هوم. ما یه متخصص دیپلماسی بینالمللی اینجا داریم.
آره، حتماً. خودمونو تسلیم کنیم.
تا زره تنمون کنن و وصل بشیم به ماشین جنگیش.
من قبلاً جونمو کف دستم گذاشتم برای اون ارتش. عمراً.
امام. ما نه.
خب، در این صورت... شعلهی سفید میخواد از خدمتتون تشکر کنه.
و مطمئنم اون میخواد که شما هم تو نوشیدنیهاتون شریک باشید.
موشها جاویدان!
موشها جاویدان! آره لعنتی!
موشها جاویدان! برای این کار، نصیحت ناچیز من اینه:
بونهارت تو "جِلِسی" هست. تو یه مسافرخونه به اسم "سر کایمرا".
کار احمقانهای نکنید.
No comments yet. Be the first to leave one.