முதல் 200 வரிகள்.
...آنچه در "دیمین" گذشت
همیشه یه چیزی
مثل ابر تیره روی سرم سایه افکنده
نادیده گرفتمش، انکارش کردم
ولی اون... همیشه وجود داشت
معنی خاصی برات نداره؟
رنیوس کشته شده
پلیسا میگن یه حیوون بهش حمله کرده
!یکی منو گرفت
دو حادثه در چند روز اخیر
خیلی عجیبه
ما میدونیم اون اینجاست
این یکی از هفت خنجر کلیسای مگیدوئه
صاف بزن وسط قلبش
مردی که سعی داشت تو رو بکشه
یکی از اینا داشت، مگه نه؟
با من بیا
به خونه خوش اومدی دیمین
کاراگاه جیم شی؟
جیمز - یه کپی از پروندهم رو براتون آوردم -
راجب پفسوری که اون شب بهش حمله شد
آه، آره ممنون
آره، یه سر رفته بودم بیرون
چنتا از بچه ها رو واسه نوشیدنی دیدم
خوشحالم گیرت آوردم - یا خدا، عجب آشفته بازاری -
...اون جسد رو ببین ،گلو پاره شده
جای دندون که تا استخون رفته
واسه یه محقق دینی خیلی بی رحمانهس
ببین اینهمه یادگیری کارش رو به کجا کشوند
والدینم سعی کردن منو کاتولیک بار بیارن
گفتم به خودشون زحمت ندن
آره، هیچوقت نگفتی تصادف تاکسی
چه ربطی به حملهی این سگ داره
کسی که مُرد یکی از شاگردهای همین رنیوس بود
وقتی مُرد که سعی داشت یکی رو با چاقو بزنه
تو میدونی یه گله از سگای وحشی
همون اول چطوری وارد دفتر اون پروفسور مُرده شدن؟
خب، یکی دو نفر بعدازظهر اون روز زودتر به دیدنش رفته بودن
در تلاشم که پیداشون کنم تا ثابت کنم در یک زمان اتفاق افتاده
چیزی هم دستگیرت شد؟
به طور خلاصه اون شب با طرف صحبت کردم
هنوز منتظرم جواب تلفنم رو بده
اسماشون رو داری؟
آره یه گزارشگر...کلی بپتیست
آره، اون زنگ نمیزنه
...اونم همون شب مُرد یه حادثهی عجیب دیگه
اونیکی مهمونش چی بذار حدس بزنم
دیمین تورن؟
میشناسیش؟
آره
ممنون از همکاریت
آره، قابل نداشت
این یه سلاح آدم کشی ـه
تو مادرت رو نکشتی
من دویدم سمتش از بالکن هولش دادم
اگه این نبود پس چطوری مُرد؟
پیچیدهس
...از وقتی که من به دنیا اومدم
تو بخشی از اینا بودی؟
اونقدرام خوش شانس نبودم
یه پرستار بچه رو یادم میاد
خودش رو تو یه مهمونی کشت
و بعدشم خانوم بیلاک
اون رو میشناختی؟
یه بار دیدمش وقتی یه دختر بچه بودم
منو وحشت زده میکرد
نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد
به قتل رسید
...پدرت کشتش
همون شبی که ...سعی کرد تو رو بکشه
مثل ابراهیم که اسحاق رو قربانی میکرد
ابراهیم زنده موند تا پدر امت بشه
پدر من از اون شانسها نداشت
بهت که گفتم اون پدر واقعیت نبود
من وقتی اومدم که تو توی کاخ سفید زندگی میکردی
دورادور تو رو بزرگ کردم
من خودم بزرگ شدم
منو یه دست راهنما فرض کن
کی تو رو آورد؟
من عضو گروهی هستم که واسه حفاظت از تو به وجود اومده
خیلیای دیگه هستن که آرزوشونه هیچوت به دنیا نمیاومدی
کم کم دارم باهات موافق میشم
تا چه حد قراره پیش بره؟
چند نفر باور دارن که من یه ضد مسیح هستم؟
...راستش، من - باهام روراستی؟ -
راستش، من نمیدونم
فکر کردم همه جوابها رو داری
هیچکس همه جوابها رو نداره
پس این وقت تلف کردنه
بعضی گروهها میخوان تو رو پرستش کنن
بقیه میخوان تو بمیری
مثل همون یارو که اومده بود سراغم؟ اون کی بود؟
یه مزدور به درد نخور
خب، تقریباً داشت موفق میشد که منو بکشه
داشت به ضرر تو میشد که فرشتهی نگهبان من هستی
من تنها منبع حفاظت از تو نیستم
نیروهای پیچیده دیگه ای هم وجود دارن
بعضی میخوان تو چیزی رو کامل کنی که معتقدن تقدیرته
چی، نابود کردن دنیا؟
...برای تکمیل خواست خدا
که مسیح دوباره ظهور کنه
بقیه میخوان به هر قیمتی شرایط فعلی رو حفظ کنن
دیگه چیزی نمونده
که واتیکان وارد عمل بشه
مگه اونا ظهور دوباره نمیخوان؟
اگه کلیسا کارش تو یه چیز خوب باشه
اونم حفظ کردن قدرتشه
اونا واسه هیچکس سر خم نمیکنن
و بعدشم نوبت به آشوب طلبها
و شیطان پرستا میرسه
این لیست همینطور ادامه داره
تو چی میخوای؟
...فقط با تو باشم
همین کافیه
منو پس نزن
من یه دوستم
قبل ازین که بری راجب دمشق برام بگو
اتفاقی نیوفتاد
...اشکالی نداره، تو خیلی چیزا واسه فکر کردن داری
بعداً بازم حرف میزنیم
نه نمیزنیم
میتونی بهم اعتماد کنی
اتاق رو نشونش دادی؟
چه واکنشی نشون داد؟
اون برمیگرده
به نظر میرسید واسه رفتن خیلی عجله داره
بهش زمان بده جای دیگه ای واسه رفتن نداره
کسی که بهش حمله کرد یه دانشجوی خداشناسی بود، هرمون سرایان
به نظر نمیرسه با کله گندههاشون در ارتباط بوده باشه
پس خنجر مگیدو رو از کجا آورد؟
نمیدونم
به نظر میرسه تنها کار میکرده
بس کن
هیشکی تنها کار نمیکنه
مطمئن شو هرکدوم رو حداقل 12 اینچ جدا از هم میکاری، خب؟
پدر اسپارزا
سیمون، سلام - سلام -
یه خورده پیش داشتم با پدر و مادرت حرف میزدم
ممنون که حالشون رو پرسیدی
میتونی صحبت کنی؟ - البته -
چی تو فکرته؟
این
مال کلی ـه
به نظر میرسه که خواهرت داشته راجب یه داستان مذهبی تحقیق میکرده
آره، ولی ویراستارش چیزی راجب این نمیدونه
چرا اینو میخونی؟
چون اصلاً با عقل جور در نمیاد
نبایدم با عقل جور دربیاد
من راجب مرگ کلی حرف نمیزنم
راجب اینکه این چقدر عجیبه حرف میزنم
اون داشت کتاب وحی رو بررسی میکرد
شیطان - نه، متوجه ام -
تو دنبال یه ارتباط میگردی
دنبال جوابهایی میگردی که اونجا نیست
من دیوونه نیستم
من که نگفتم دیوونه ای، عزیزم
ولی تو از فقدان خیلی بزرگی رنج بردی
ممنون، پدر
سیمون
!سیمون
!پدر
!پدر
چی شده؟
باید اینو ببینی نگاه کن
چیه؟
ببین
بله، زایشگاه سنتا ماریا ، رُم
بله، بله، ممنون
کِی آتیش گرفت؟
بایگانیهای بیمارستان چی؟
نه، دیگه هیچی ممنون
تاحالا راجب آرمیتاژ گلوبال شنیدی؟
آره، سرمایه بین المللی، بانکداری
...خب، یه کله گنده هست اَن روتلج
اون همه وسایل منو تو خونهش داره
تو خونهی اون چیکار میکردی؟
اون یه عالمه عکس داره
همه وسایل مربوط به بچگیم
لباس فرم مدرسهام اولین دوربینم
واو
یه مجموعهی کامل
از وسایل تو؟ - آره -
هیچکس باورش نمیشه که اَن روتلج طرفدار تو باشه
خب، تو حرفمو باور میکنی
فکر کنم اتفاقای
عجیب زیادی برات افتاده
این ده روز گذشته یه عالمه زمان داشتی
ببین، سیمون و من رفتیم سراغ وسایل کلی
اون یه عالمه یادداشت از تو داشت چیزای مربوط به انجیل
ما نوار رو دیدیم
اون پیرزن با تو چیکار کرد؟
اینا چیان؟
نمیتونم توضیحش بدم
چرا با فوتوشاپ گذاشتیش اینتو؟
من با فوتوشاپ نذاشتمش اون یهو توشون ظاهر شد
اینجا تو نیویورک دیدمش
همون که تو دمش بود؟ اینجا تو نیویورک؟
باهاش حرف زدم
...اون
اون چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.