முதல் 200 வரிகள்.
تيــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــديم ميـــکـــند
نايدا، جريان چيه؟
...اونها
دارن ميان
مهم نيست چي ميشه تو بايد نزديک من بموني
مي فهمي؟
نگاهم کن و بگو فهميدي
آره، فهميدم
الان وقتشه
يا الان ميريم يا خيلي دير ميشه
برادر
من ازتون محافظت مي کنم
پدر، بنجامين، زود بيايد
خدايا
پدر، پدر- بهش فشار بيار-
خيلي سريع داره خون از دست ميده
چيزي نيست عزيزم درست ميشه
همه چيز درست ميشه
از هوش رفته
حالش چطوره؟
خوبه
اون خيلي خسته است همين هم انتظار ميرفت
اسمش ، چيزي ازش ميدوني؟
هنوز نه
وقتي بيدار شد اصرار مي کنم پيشمون بمونه
تو موافق نيستي؟
نمي تونم به برگردوندنش فکر کنم
فکر کنم اين بهترين کاره
خدا ميدونه قبل از اين که
برسه اينجا چي به سرش اومده
تا جايي که مي توني استراحت کن
اگر چيزي نياز داشتي من اينجام
درست ميشه
اسمت چيه؟
ناکومي لي
اسم قشنگيه
من اتلم
پدرم، توماسه و برادرم بنجامينه
همه نگرانت بوديم
نايديا کجاست؟
کجاست؟
چيزي نيست، متاسفم ناکومي
خيلي خيلي متاسفم
خيلي متاسفم ناکومي
دستات خيلي سردن
بشين تا برات چاي بيارم
آقاي توماس
ديگه نمي تونم بيشتر اينجا بمونم و اذيتتون کنم
شما خيلي کارها برام کرديد ...من
... بقيه چه فکري مي کنن اگر بدونن تو
بهم پناه دادي؟
من به نظر ديگران، اهميتي نميدم يا به نظر
هيچ کدوم از خودمون درباره اون موضوع
تا وقتي که دوست داري اينجا بموني
قدمت روي چشم
کسي هست که بخواي بهش بگم
جات امنه؟
کسي نيست
واقعا متاسفم که اينو مي شنوم
....مي دوني
.... فکر نمي کنم ما رو اتفاقي پيدا کرده باشي
فکر کنم بايد پيدامون مي کردي
اين دور و برها، اوضاع خيلي بهتر نشده
از چي حرف مي زني؟
گروهي اينجا هستند که به سرشون ميزنه
و همه خرابکاري توي مرز انجام ميدن
بعضي از بدترينشون اينه که تمام شهرها رو به آتيش مي کشن
و زنان رو مي دزدن
اين خوب نيست، پسر
فکر نمي کني که
ناکومي؟
من بهش فکر کردم
به دردي که تحمل کرده
خيلي به کاري که اين مردها مي کنن شبيهه
اگر موضوع اينه، خيلي چيزها رو توضيح ميده
واقعا توضيح ميده
من فقط خدا رو شکر مي کنم اونجا پيدامون کرد
من هم همين طور
!ناکومي
من هيچ کاري جز خبر دادن از دور بهت نتونستم بکنم
حالت خوبه؟
....مادرم
...اون خيلي زيبا بود
....مادر خودش موقع وضع حمل مرد
... و اونو تنها گذاشت تا با پدرش بزرگ بشه
اون مست ميشد و به طرز وحشيانه اي تجاوز مي کرد
يک روز فهميد که ديگه نمي تونه اين وضعو تحمل کنه
پس از خونه فرار کرد
خيلي براي بيرون موندن توي اون شهر جوان بود
چيزي نگذشت که با يک مرد جوان روبرو شد
پدرم
اون يک سفيد پوست بود
با شخصيتي نجيب
فوق العاده تحصيل کرده
عاشق هم شدند و سريع ازدواج کردند
من و برادر و خواهرهام بزرگ شديم تا انگليسي ياد بگيريم
خواندن و نوشتن
... سه سال قبل
.... خونه و زمينمون شبانه ، آتش گرفت
همه چيزمون از دست رفت
پدر و مادر هرکاري مي تونستن کردند
تا ما رو از ترس و وحشت حفظ کنن
اين آخرين باري بود که ديدمشون
...از اون موقع به بعد
من، برادر و خواهرم رفتيم تا
از خودمون محافظت کنيم
...جايي براي رفتن نداشتيم
چون توسط خيلي از سفيدپوست ها
و افراد قبيله خودمون پذيرفته نميشديم
متاسفم
متاسف نباش
هيچ وقت براي باز کردن دلت، متاسف نباش
اين شجاعت زيادي مي خواد
مرسي که اونقدري بهم اعتماد داشتي که اسرارتو بهم گفتي
تو خيلي شجاعي
انتظار نداشتم اين وقت شب ببينمت
مي خواي بهم ملحق شي؟
...من
...فکر کنم
ببخشيد
چي کار داري مي کني؟
متاسفم
مي خواستم دعا کنم
...خداي عزيز
براي اين همه بخشش ازت ممنونم
باشد که از اين براي تغذيه بدنهايمان بهره بريم
و از بدن هامون براي خدمت به تو
آمين
امروز زياد اين دور و بر نديدمت
...من فقط
...فکر کردم يک ذره تنهايي خوب باشه
مي فهمم
اميدوارم اين غذا خيلي روي برنامه هات اثر نگذاره
نه
نه اصلا
مرسي
خوب بهم بگو
عاشق چي هستي؟
ببخشيد؟
....من
من فقط مي خوام بهتر بشناسمت
همين
مي بينم که از نوشتن خوشت مياد
اکثراً شعر
من هم شعر دوست دارم
دوست دارم کاراتو بخونم
...اوه، من
نمي دونم.... فقط
...من هيچ وقت نميذارم کسي نوشته هامو بخونه قبل از
همين
شايد يک روزي نظرتو عوض کردي
دوباره بابت غذا ممنونم
خوب بود
مرسي که بهم ملحق شدي
مصاحبت با تو باعث افتخار بود
بنجامين، عزيزم چه سورپرايز خوبي
که تو رو مي بينم
حالتون چطوره خانم هاروي؟
بيا تو
فرانک از مصاحبت باهات خوشحال ميشه
حالش چطوره؟
آقاي هاروي
حالتون چطوره قربان؟
اوه، بنجامين
... خيلي خوبه
که ميبيني يک صورت دوست داشتني منتظرته
مي دوني
اخيرا واقعا توي ذهنم بودي
من قربان؟
... مي دوني، پسرمون
...ويليام
.. اون
مي خواست پا جاي پاي من بگذاره
...وقتي ويليام رفت
...خيلي فکر کردم
که کي مي خواد راه منو ادامه بده
... بن، من واقعا مي خوام
اوني باشي که کارهاي کليسا رو به دست مي گيره
..... و مي دونم
اين درخواست بزرگيه که ازت دارم
.... مي توني بري خونه
و براش دعا کني، خيلي خوب؟
مي کنم، قربان
ممنونم
مراقب خودت باش
مرسي بنجامين خدا به همراهت
اتفاق خيلي بدي افتاده
فکر نکنم بتونم درکش کنم
چرا اون؟
نايديا خيلي جوون بود
چرا جاش منو نبردن؟
چطور اين اتفاق افتاد؟
ما مدتي فراري بوديم
فکر کردم جامون امنه
برادرم هم همين فکرو مي کرد
به هرحال پيدامون کردند
پوستين هامونو، همه چيزمونو بردند
همه چيزو
هرکاري که از دستم برميومد، کردم
سعي خودمو کردم
No comments yet. Be the first to leave one.