முதல் 200 வரிகள்.
روز فوقالعادهای میشه، عزیز دلم
مثل آب برای شکلات
دارم کاری رو میکنم که باید انجام بشه، مگه نه؟
اگه از ته دلت باشه
پس داری همون کاری رو میکنی که درسته
هی، برو بریم
گریس بهت میگه کی حلقهها رو بیاری
باشه؟ بله، بابا
بسیار خب
بابا گفت تو بهم میگی کی حلقهها رو بیارم
درسته. اما من چطور باید...؟
خودم بهت میگم کی، نگران نباش
عروس داره میآد
خوب شدم؟
مثل پرنسسها شده
ممنون، دلفینو
مرسی
کمکم میکنی، دلفینو؟
ممنون
خوش آمدید، برادران
باشد که برکت خداوند قادر متعال
بر شما باشد
خداوند فرمود
«خوب نیست که مرد تنها بماند
یاوری شایسته برای او خواهم ساخت.»
تو از روی هوسی ناپاک
با این زن ازدواج نمیکنی
بلکه با پاکترین نیتها این کار رو میکنی
خداوند بزرگ
رحمتت رو شامل حال ما کن
و بذار در ملکوت تو در کنار هم باشیم
همهمون، در کنار هم
این کلام خداوند است
ستایش باد تو را، ای خداوند. (همگی) ستایش باد تو را، ای خداوند
بلند شیم
ما اینجا، در مقابل محراب هستیم
چون خداوند باشکوه و بیهمتا
ضامن ارادهی شما برای این پیوند زناشویی خواهد بود
رو به روی هم بایستید
به هم نگاه کنید
حالا، سوال اینجاست
آیا شما اینجا هستید
بدون هیچ اجباری
آزادانه و با میل قلبی؟
بله، پدر
با میل قلبی
آیا متعهد میشید که به هم عشق بورزید و احترام بگذارید
و تا پایان عمر در پیوند زناشویی با هم زندگی کنید؟
آیا متعهد میشید که به هم عشق بورزید و احترام بگذارید
و تا پایان عمر در پیوند زناشویی با هم زندگی کنید؟
متاسفم
نمیتونم
نه
چی شد؟
پدرو
مراقب باشید، خانم
ممنون، دلفینو
تیتا
تیتا
اون کجاست؟
چی شده؟ (روسائورا) تیتا
روسائورا
تو میدونستی، مگه نه؟
تو بهش گفتی بذاره بره، آره
من... آروم باش... (روسائورا) چیکار کردی؟ ولم کن
روسائورا، خواهش میکنم، باید آروم باشی
برگشتی
روسائورا
چی شد؟
کجا رفتی؟
باید حرف بزنیم
نه
نگو، نمیخوام صداتو بشنوم
من با تیتا میرم
دیگه نمیتونیم اینطوری به زندگی ادامه بدیم
نه، این اتفاق هیچوقت نمیافته
مگه هر دومون به اندازهی کافی زجر نکشیدیم؟
اگه توافق مادرم رو قبول نکرده بودی
الان هیچکس زجر نمیکشید
من به هیچکس خیانت نکردم
من باهات ازدواج کردم چون عاشقت بودم
من هیچوقت عاشقت نمیشم
میدونم
اینو میدونم
حتی برام مهم هم نیست
چه بخوای چه نخوای، تا دم مرگ کنارت میمونم
هنوز وقت داریم
تو هم میتونی خوشبخت بشی
من هیچوقت خوشبخت نمیشم
نمیذارم تو یا تیتا هم خوشبخت بشید
اگه از این خونه بری، دیگه هیچوقت اسپرانزا رو نمیبینی
همین حالا هم یه پسرت رو از دست دادی
میخوای اون رو هم از دست بدی؟
شما دوتا دارید میرید؟
اونوقت کجا میخواید زندگی کنید؟
فعلاً هیچی نمیدونم
مهم اینه کاری رو کردم که باید میکردم
میدونستم مرددی
خیلی طول کشید تا تصمیم بگیرم
ازدواج با دکتر وظیفهی تو بود
تنها کاری که باید میکردی همین بود
وظیفه، سنت، نزاکت. دقیقاً مثل مامان حرف میزنی
هیچکدوم اینها مهم نیست؛ کی میخوای اینو بفهمی؟
نزنش
اگه مامان اینجا بود، هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد
ازش اطاعت میکردی
اون به ما دروغ گفت. خودش رو مجبور به ازدواج کرده بودن
اون عاشق یه مرد دیگه بود
این حقیقت نداره
اینم از اون نزاکت و ادبِ کذاییت
دروغه، هر دوتاتون دیوونه شدید
دارید سعی میکنید بهم صدمه بزنید! تمام عمرتون علیه من بودید
تو فقط به ظاهر اهمیت میدی
هیچوقت برات مهم نبودیم
گورتون رو از خونهی من گم کنید، لعنتیها
هر وقت تو و پدرو تصمیم گرفتید چیکار کنید، بهم خبر بدید
مراقب خودت باش
دوستت دارم
عاشقتم
اگه خوآن پیداش نشه
گوشِشو میگیرم و میآرمش پیشت
از بیضههاش بگیر
جان
اینجا چیکار میکنی؟
اومدم خداحافظی کنم
این برای توئه
هدیهی عروسیت بود
همهی ما توی وجودمون یه قوطی کبریت داریم
فقط کافیه یه چاشنی پیدا کنیم
افسانهها فراتر از اینها میگن
باید مراقب باشیم
و کبریتها رو یکییکی روشن کنیم
وگرنه اگه احساسات خیلی شدید بشه
و همهی کبریتها با هم روشن بشن
شعلهاش تا ابد میسوزه
نمیخواستم بهت صدمه بزنم
میدونم
میدونم
اگه دنبال توضیحی، فعلاً حرفی نمیزنم، حداقل نه امروز
نه
دوری از شما دوتا برام قابل تحمل نیست
حالا دیگه اون پسرِ توئه
من یه آدم عوضیام
آره، درسته، یه عوضی
منو ببخش
و؟
تو بهم خیانت نکردی
تو قابل اعتمادی، گرترودیس
و؟
حرف دیگهای هم داری؟
حسادت کورم کرده بود
یه احمقِ تمامعیار بودم
واقعاً ناراحت شدم چون فکر میکردم که
که تو عاشق یکی دیگه شدی
خب؟
منو ببخش
دلم خیلی برات تنگ شده
منو ببخش
گرترودیس
میآی یا نه؟
ببرش به تخت
چی میخوای؟
من دیگه بچهای نمیخوام
اسپرانزا تا دم مرگ پیش من میمونه
نمیفهمی این سنت چقدر آسیبزا بوده؟
این تنها چیزیه که دارم
اسپرانزا حق داره اونطوری که دلش میخواد زندگی کنه
حاضرم اینو قبول کنم
اما پدرش رو ازش نگیر
برو یه جای دور
و دیگه هیچوقت برنگرد
دلم برات تنگ شده بود
من بیشتر
یه جای امن نگهش دار
یه روز، خوسهسیتوی ما اونو میبینه
آره
باید برگردم
مطمئنم راه دیگهای برای تغییرِ اوضاع هست
میخواستی مثل من بجنگی
چی شد؟
خب، الان یه پسر داریم
آره، درسته
اما نمیتونم به آدمهام پشت کنم
نمیتونم همینطوری غیبم بزنه
من آدمِ فرار نیستم
معلومه که نه
نیستی. اینو میدونم
اما خوسه بهت نیاز داره
پس بیا بریم
نه تو از آرمانت دست میکشی و نه من از آرمانم
چارهی دیگهای ندارم
واقعاً چی میخوای؟
میخوام مراقب خودت باشی
برمیگردم دنبال هر دوتاتون
قسم میخورم
بفرمایید
آمادهای؟
بله
چی شده؟
روز خیلی طولانیای بود
No comments yet. Be the first to leave one.