முதல் 189 வரிகள்.
پروانه نمایش
آدمهای خیلی کمی توی این دنیا این موهبت رو دارن که بتونن
اتفاقات آینده رو دقیقاً به همون شکلی که
قراره رخ بدن، ببینن
دانشمندان اسم این پدیده رو الهام
«ایاسپی» یا ادراک فراحسی گذاشتن
چنین قدرتی توی این چشمها هم نهفتهست
چشمهایی که میتونن اتفاقات آینده رو با تمام جزئیات
از زمان و مکان گرفته تا حتی صحنههای وقوعش رو ببینن
اینها چشمهای قهرمان داستان ما، «دِوی» هستن
هی، الو! چی شد؟ دوی، چه اتفاقی افتاد؟
دوی، حالت خوبه؟ چی شد؟
یه مرد رو با بارونی دیدم. و یه دختر که داشت موهاش رو خشک میکرد
صورتش رو ندیدم، ولی انگار میشناختمش
بعد یه اسلحه... بعد یه اتفاقی افتاد
سشوار از دستش افتاد. همهی اینها رو با چشمهای خودم دیدم
با چشمهای خودم دیدم. اما آخه کجا دیدی؟
اینجا که کسی نیست
کجا دیدم؟ توی خیالم
اما آخه چرا باید همچین چیزهایی رو تصور کنم؟
همهچیز رو خیلی واضح دیدم. با همین چشمهای خودم
تو خیلی فیلم میبینی
حتماً یه صحنه از یه فیلم ترسناک یادت اومده
نه سودا، من قبلاً هیچوقت چنین چیزی ندیده بودم
پس حتماً خواب بوده. بیداری و داری خواب میبینی
نه، خواب نبود
قطعاً قراره یه اتفاقی بیفته
حتماً یه خبری هست
فهمیدی سونیل؟ امشب؟
آره، امشب! منتظرتم. فعلاً خداحافظ
ترسید
سونیل، تویی؟
«یه دختر معصوم بود که از هر حرکتی میترسید
و برای هر چیز کوچیکی گریه میکرد.»
واقعاً؟ آره
«یه روز یه بچهی کوچیک که سن و سالی نداشت،»
«اومد جلو و بهش گفت...»
چی گفت؟
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«دختر معصوم حین بازی و شادی
عصبانی شد و گذاشت رفت.»
«دختر معصوم حین بازی و شادی
عصبانی شد و گذاشت رفت.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«این مرامِ آدمهای بزرگهِمته.»
«این مرامِ آدمهای بزرگهِمته.»
«اونها یاد میگیرن که مثل شاهها زندگی کنن.»
«اونها یاد میگیرن که مثل شاهها زندگی کنن.»
«چرا باید از چیزهایی بترسیم
که هیچ کنترلی روشون نداریم؟»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
کجا رفت؟ دنبالش بگردید
کی چراغها رو خاموش کرد؟
ای خدا
چی شد؟
«اگه یه روباه لباس ببر بپوشه،»
«فقط چند ثانیه میتونه حکومت کنه.»
واقعاً؟ آره
«وقتی مردم بهش سنگ میزنن و فرار میکنه،»
«مردم میان و بهش چی میگن؟»
چی؟
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
«میگن وقتی مرگِ روباه نزدیکه،»
«میذاره فرار میکنه سمت شهر.»
«میگن وقتی مرگِ روباه نزدیکه،»
«میذاره فرار میکنه سمت شهر.»
«گبر سینگ این رو گفت و رفت:»
«هر کی بترسه، میمیره.»
خب جناب سونیل، از ایدهمون خوشت اومد؟ این به اون در نشد؟
این ایدهی احمقانه کار اون بود. هی
من یه ایدهی دیگه دارم
چی هست؟
یه روز میام و تو رو با خودم میبرم
قبلش باید از من اجازه بگیری
بیا دعای خیرم رو بگیر. برو بابا، نیازی به اجازهی تو ندارم
اول باید از خواهرش، راما، اجازه بگیرم
کی جرئت داره با اون حرف بزنه؟
پس با من مشورت نمیکنی؟ نه
از من نمیپرسی؟ بحث زندگی منه! نه
چی رو بپرسم؟
همونطور که پلیس دستبند میزنه
منم یه انگشتر تو انگشتت میکنم و بعدش ازدواج
گمشو! اصلاً قیافهت رو توی آینه دیدی؟
هر روز میبینم. مگه خوشگل نیست؟
شوخی کردم
دوی، سونیل ما واقعاً پسر خوبیه. ازم تشکر کن
ممنونم
میدونی، خیلی وقته که با یه انگشتر
دنبالت راه افتاده
خب پس تو بپوشش
دوی گوش کن! من پسفردا میرم لندن
میدونی که برای قرارداد رقص باید ۳ تا ۴ سالی برم
ولی قرار بود ۲ تا ۳ ماه دیگه بری
آره، ولی یه تماس فوری داشتم، باید همین الان برم
ناراحت نیستی؟ چرا ناراحت باشم؟
خوشحالم که ۳-۴ سال قیافهش رو نمیبینم
واقعاً؟ بذار برگردم، اونوقت به حساب هر دوتاتون میرسم
خب، دیگه دیرم شده، باید زود برم
باشه. بعداً میبینمت
خداحافظ! خداحافظ
مراقب خودت باش! فعلاً
اونجا زیاد کیک نخوریها
دوی، اون واقعاً دوستت داره. و تو حتی
اون دوست دوران بچگیمه. همهچیز رو در موردش میدونم
عادتشه که همش شوخی کنه. بیا بریم
بریم
نه
دوی، چی شده؟ باز کابوس دیدی؟
آبجی! آبجیم راما کشته شد
بهش شلیک کردن. با چشمهای خودم دیدم
دوی، باز داری خواب میبینی
چیزی که روز دیدی، شب اومده توی خوابت
آره، دقیقاً
گفته بودم که اون دختر رو میشناختم
خواهرم راما بود. حتماً توی دردسر افتاده
بهش زنگ میزنم و میام. گوش کن
الو
سلام آبجی، من دوی هستم! خوبی؟
برای تو اتفاقی افتاده؟
چرا این سوالهای مسخره رو میپرسی؟
ترسیده بودم آبجی. خواب دیدم یکی
تو رو کشت
پس عمرم طولانی شده
میگن خواب مرگ کسی رو ببینی، عمرش زیاد میشه
امیدوارم حق با تو باشه. خیلی ترسیده بودم
عمو چطوره؟
خوبه! رفته کلکته
یعنی تنهایی؟ آبجی، مواظب خودت باش
نگران من نباش. درسهات خوب پیش میره؟
آره آبجی! امروز سونیل اومده بود
چی؟ اونجا واسه چی رفته بود؟
اصلاً ازش خوشم نمیاد. بهش بگو دیگه اونجا نره
آبجی، چرا عصبانی میشی؟
اون فقط دوستمه. بحث نکن
کاری که گفتم رو بکن. فعلاً! شب بخیر
شب بخیر! مراقب باش
ترسو! حالا خیالت راحت شد؟
خیالم راحت شد
ولی نمیدونم چرا هنوز میترسم
الو! الو
چرا جواب نمیدی؟ الو
«۵ سال بعد از این ماجرا...»
سلام عرض شد، قربان
صبح بخیر قربان
چرا نیومدی فرودگاه؟
شما گفته بودید که فردا میاین
گفته بودید بعد از تماس گرفتن، فردا میاین
چطور شد که امروز اومدید؟
دیوانه! وقتی دیروز گفتم فردا
یعنی اون فردا، میشه امروز
اینطوری نمیشه آقا. من یه بار دم یه کفشفروشی دیدم
نوشته بود: «امروز نقد، فردا نسیه.»
خب منم فرداش رفتم که نسیه بگیرم
صاحب مغازه دوباره همون تابلو رو نشونم داد
گفتم من این تابلو رو دیروز هم دیدم
گفت فردا، فرداست و هیچوقت امروز نمیشه
من گیج شدم آقا
چطوری فردای شما، امروز شد؟
میشه به من بگید آقا؟ محض رضای خدا خفه شو بالام
تعجب میکنم که چطور اینهمه مدت تو رو اینجا نگه داشتم
چرا نگه داشتید آقا؟
به خاطر صداقتت، وگرنه
خیلی وقت پیش پرتت کرده بودم بیرون
ممنون آقا. برنامهی فردا رو بگم؟
بگو، بگو! (بشکن زدن)
وقتی حرف میزنم، میگه چرا حرف میزنی؟
وقتی ساکتم، میگه باید حرف بزنی
داری چی میگی؟ حرف نمیزنم، دارم میخونم
گوش کن، یکشنبه ساعت ۳ با وکیل
و دوشنبه ساعت ۱۰ با دکتر
ببخشید، اشتباه کردم. زبونم چرخید
یعنی چرخشِ زبون شد
یکشنبه ساعت ۳ با دکتر و
No comments yet. Be the first to leave one.