முதல் 200 வரிகள்.
خب دوستان، جین و رافائل رو یادتونه که
مخفیانه با هم قرار میذاشتن. اما تصمیم گرفتن که
دیگه وقتشه که رابطهشون رو علنی کنن
باید به خانوادههامون بگیم که با همیم
اوضاع خوب پیش نمیره؟ نویسندگیِ جین رو بگو
آخه یه نقد بد درباره کتابش گرفته بود
و از اون موقع به بعد، کلاً خودشو گم کرده بود
آینده شغلیم صفره
نه مدیر برنامهای دارم، نه ناشری، نه حتی یه ایده
کی دیگه گم شده؟ پدر و مادر واقعیِ رافائل
راستش رفیق، اصلاً نمیدونم کی هستن
جین یه نظری داشت
فکر کنم باید دنبال پدر و مادر واقعیت بگردی
میدونم. عجب معماییه
که یادم انداخت... وکیل پترا، "جی.آر"
داشت با یه آدم مرموز همکاری میکرد
تا مطمئن بشه پترا میافته زندان. اما بعدش
نظرش عوض شد و همهچی رو به پترا گفت
تو اون پیچها رو جاسازی کردی
نه. حتماً کار اون باجگیره بوده
احتمالاً کار مادرت بوده
اون به پترا قول داد که کمکش کنه
اوه، و چیزی که قضیه رو پیچیده میکرد
خوابِ فانتزیِ پترا بود
آره دیگه، دقیقاً مثل یه تلهنوولا، مگه نه؟
خب، اینو تصور کنین: پدر جین داشت سعی میکرد
سریال "عشقهای سانتوس" رو به آمریکا بیاره
اما برای انتخاب بازیگر مقابلش به مشکل خورده بود
که باعث شده بود از زن جدیدش غافل بشه
من فقط دارم سعی میکنم تکلیف زندگیمو روشن کنم
که اگه دقت میکردی، متوجهش میشدی
و شیومارا؟ خب
گفت میخواد بره کلاس رقص درس بده
ولی سر از اینجا درآورد
میدونم. یا خدا، مگه نه؟
حالا بریم ببینیم چی میشه
یه حقیقتی هست که همه میدونن
اینکه همه منتقد بار اومدن
از اون بالش خوشم نمیاد
مخصوصاً جین
انگار اصلاً وجود نداشته
خب؟ عالیه که
خانوادهم قراره کُپ کنن
اوه، مخشون سوت میکشه
آپارتمان رافائل خوشگله
ولی دقیقاً در حد مجلههای دکوراسیون نیست
ممکنه سرِ "آبوئلا" واقعاً منفجر بشه
عکس قشنگیه ولی نمیدونم
در اون حد باشه که سر کسی رو منفجر کنه
عالیه
داشتم فکر میکردم اونجا میتونه میز پاتختیت باشه
واسه وقتایی که شب اینجا میمونی
نمیدونم بابام چه حسی پیدا میکنه
و مامانم که اصلاً پیشبینیناپذیره
ممکنه هر واکنشی نشون بده
عمراً. ته دلش
فکر کنم همیشه میخواست ما با هم باشیم
اوه! ایول
دارن درباره این حرف میزنن که به همه بگن با هم قرار میذارن
قطعاً یه نفر اشکش درمیاد
آره، خودِ تو
منتظر چی هستیم؟ بریم واکنشها رو ببینیم
یه خبری داریم
ما با همیم
رد کنین بیاد، شما دوتا
مامان، بیانصافیه! فقط چون
بدشانسی آوردی. همین امروز بود
بین اینهمه روز! نمیخوام بهونه بشنوم
تو اول روزت رو انتخاب کردی، آلبا
فقط پولو بده به من. باشه، بگیر
چه خبره؟
اون شرط رو برد که کی بهمون میگین
شما میدونستین؟ از هفتهها پیش
خیلی تابلو بودین. اون قضیه "کشیدگی عضله"؟
رافائل فقط داشت، اِم، بهم کمک میکرد با
اِم، کشوهای، اِم
من آسیبدیدگیِ بعد از رابطه رو از دور میشناسم
آره، خوبم میشناسی
راستش فکر میکردم اون قرارِ چهارنفره با کریس
باعث بشه کم بیارین
جدی؟ همه میدونستن؟
خب، نه همه
باورم نمیشه
قلبم انگار داره... انگار
میدرخشه؟ آره
دقیقاً! انگار داره میدرخشه
گفته بودم
خیلی خب. اینجا باید مواظب باشیم
پترا ممکنه... اعصابخردکن باشه
قضیه حساسه. من خیلی احساس غریبه بودن میکردم
وقتی شما با هم بودین، واسه همین میخوام مراعات کنم
غافلگیر شدی انگار
در واقع شوکه شدم
واسه همین وسطِ روز جلسه مهم خانوادگی گذاشتین؟
وسط روز؟
که بگین با هم قرار میذارین؟
مگه سال دوم دبیرستانیم؟
ازت خواست بری جشن فارغالتحصیلی؟ اصلاً خبر داری
که من الان تحت بازجویی واسه قتلم؟
فقط خواستیم حواسمون باشه. حواسمون نبود
شما با همین
چی میخواستی؟ آتیشبازی راه بندازم؟
نه، معلومه که نه
بسیار خب، حالا اگه اجازه بدین
یه جلسه مهم با وکیل کیفریم دارم
تا درباره راههای نرفتن به زندان حرف بزنیم
ولی تبریک میگم به زوج جدید
خبری نشد؟
دو روز گذشته
چطور هیچ خبری ازشون نیست؟
پترا، آروم باش. تو آروم باش
یه نفر داره برام پاپوشِ قتل درست میکنه
و من دارم روش کار میکنم
با چی؟ و اصلاً نگو
"منتظر موندن". منتظر موندن
شاید کار خودته. شاید هنوز داری باهاشون کار میکنی
نه. چرا، ممکنه! قبلاً بودی
و من واقعاً چی میدونم
درباره تو؟ پترا، بس کن
نفس بکش
ما با هم توی این قصهایم، خب؟
من واسه هیچکس دیگهای کار نمیکنم
اگه تو غرق بشی
منم باهات غرق میشم
حالا، لیست رو آماده کردی؟
آره
اینا تمام کساییان که فکر میکنم
ممکنه بخوان منو پشت میلهها ببینن
"پامی طوطیه"؟
اون یارویی که نقش طوطی رو تو هتل ماربیا بازی میکنه
من اغلب باهاش خیلی تند برخورد میکنم
اسمش چیه؟
اسمشو نمیدونم
بهش میگم "یاروی طوطیه"
واسه همینه که اسمش تو لیسته
باشه
آمار "یاروی طوطیه" رو درمیارم
آخ، عجب انتقالِ نرمی
برو بنویس. بعداً میبینمت
و اگه چیزی از ایتالیا اومد...؟
رافائل داشت میگشت
دنبال مادر واقعیش
صبر میکنم با هم بازش کنیم
بیشتر از اینکه یادت بیارم، دارم بهت میگم
که تصمیم گرفت دنبالش بگرده. استرس داری؟
چون اگه میخوای حرف بزنی یا هر چی
میتونم بمونم و با هم قدم بزنیم
میدونم داری چیکار میکنی
من از نوشتن فرار نمیکنم! تو داری از نوشتن فرار میکنی
باشه، یه ذره. اونم چون
چیزی واسه نوشتن نیست
پس بشین جلوی کامپیوتر و بهش زل بزن
برو دیگه
اوه! انگار جین بالاخره داره پیشرفت میکنه
ببخشید
نمیخواستم مزاحمت بشم
فقط میخواستم برات شام بیارم
اوه، ممنون
چیزی نوشتی که بتونم بخونم؟
نه، هنوز نه
این نامهست؟ اومم
چه خبر شده؟
اگه خیلی واجبه بدونی
دارم جواب اون منتقدی رو میدم که نقدِ بد برام نوشته بود
چی؟ فکر کردم از این قضیه گذشتی
گذشته بودم
ولی بعدش رفتم تو صفحه کتابم در آمازون
میدونی، که اعتمادبهنفسم بره بالا
به خودم یادآوری کنم که من یه نویسنده لعنتیام که کتاب چاپ کرده
و اونا اون نقد رو لینک کرده بودن
اولین چیزی که بقیه موقع خرید کتابم میبینن
یه دلیله واسه اینکه کتابم رو نخرن
ای عشق من. و دوباره خوندمش
و خدایی، این یارو اصلاً نفهمید من چیکار کردم
گفت شخصیت اصلی بعضی وقتا آدم رو معذب میکنه
چی؟ چطور جرئت کرده؟
ولی نکتهش همینه
آدما کامل نیستن. جناب، تا حالا اسم والت ویتمن به گوشت خورده؟
"آیا با خودم در تضادم؟ خب که چی؟ با خودم در تضادم."
"من وسیعم، در من دنیاها نهفته است!"
و اینو تو نامه نوشتی؟
صد در صد. و مچشو گرفتم
به خاطر تعصبات فرهنگیش
آخه یعنی چی "رئالیسم جادوییِ بیش از حد"؟
از این یارو متنفرم
شاید تا حالا اسم گابریل گارسیا مارکز رو نشنیده
مارکز میگه رئالیسم جادویی در رگهای خیابونهای ماست
نکته خوبیه. مگه نه؟
ببین، این یارو کلاً اشتباه متوجه شده
یعنی اون میگه "تقلیدی"
من میگم "ادای احترام"
و شاید به نظر اون "بیروح" اومده
ولی شاید فقط به خاطر دیدگاهِ کجوکولهی یه مرد سفیدپوسته
گل گفتی
و مسلماً که قرار نیست اون نامه رو بفرستی
میدونم، میدونم
اون دیگه خیلی زیادهروی میشه
که من اهلش نیستم
خب، دیگه باید بیخیالِ خوندن اون مقاله بشی
میدونم. حق با توئه
No comments yet. Be the first to leave one.