முதல் 129 வரிகள்.
دختر سرگشـــته
:کارگردان لوکا گوادانینو
.دنیل اونجا بود، تنها
.اوه، ادواردو و لیام هم دیدم
،اونا یه دختر کوچولو رو به فرزندی گرفتن .کلارا
.سلام هم رسوندن
هنوز اونجایی؟
.آره
نوشتن چطور پیش میره؟
.فرانچسکا، دلم برات تنگ شده میشه بیای خونه لطفاً؟
.به آرامی من را جذب خود میکند
.او جذاب است
.من را میخنداند
،وقتی اُپرا دوباره شروع میشود
به آریا گوش میسپارم ...در حالی که گردنم را میبوسد
.انگشتانم را
.هجوم شور و هیجان
،همسرم روی صندلی نشسته .احتمالاً متعجب از اینکه کجا رفتهام
.دستانش را روی لباسم میگذارم
.روی بدنم
...نمیدانم که چه کسی بود، اما
در تمام زندگیام هیچ وقت .اینگونه احساس سر زندگی نکرده بودم
!ورا - .فرانچسکا -
.هی - .سلام -
.سلام
!پاتریزیو، ببین کی اینجاست
!سلام
چطوری؟
.خوب
.با من بیا
.وحشتناک ترسیده بودم .عملاً غیرممکن بود
...هر چیزی که داشتیم
توی یه ساعتی که نبودیم .ناپدید شده بود
چی؟ چطوری؟ - .هیچی به فکرم نمیرسه -
بیشتر از خود این اتفاق .رازآلود بودنش منو شُکه کرده
پاتریزیو سرکار بوده .خواهرش با دوستدخترش میان برای شام پیشش
.بنابراین من رفتم فروشگاه
،برگشتم، با آسانسور رفتم بالا .درُ باز کردم
.و همه چیزُ برده بودن
،مبلها، نقاشیها .میزی که تریستِه خریده بودیم
تنها چیزی که میدیدم .دیوارهای سفید و کف چوبی بود
هر چی دستم بود انداختم :و سریعاً به پلیس خبر دادم
!پلیس! پلیس! سریع خودتونو برسونید" "!ازم دزدی شده
و میدونی بهم چی گفتن؟
.گفتن طبقه رو اشتباهی رفته بودی
!چطوری انقدر سریع مسئله رو حل کرد
...فکر کردم که عقلم رو از دست دادم
پس، حالت خوبه، آره؟
خاطراتت به کجا رسید؟
خاطراتت به کجا رسید؟
.آهسته مینویسم
.یه شاهکار میشه
.ورا
!آنجلو - چطوری؟ -
منو معرفی کردی؟ - .این دوست عزیز ماست، فرانچسکا مورِتی -
چطورید؟ - فرانچسکا مورتی؟ -
.همین الان برمیگردم
.چیزی دارم که میخوام بهتون نشون بدم
.البته - دنبالم میاید؟ -
...فکر میکنم یکی داشته باشم
.توی دفترم
.سوفیا مورتی
1973.
.خب، فرانی
من یه ایده دارم، خب؟
،فکر میکنم پدرت
فکر میکنم خیلی خوشش بیاد .اگه اینو بپوشی، یالا
چرا نمیپوشیش؟ .بدو
.بپوشش
.و منم باهات میام .و با هم سورپرایزش میکنیم
باشه؟ .بیا
.و اون دیوونش میشه
اینو یادت میاد؟
.نقاشیهای زیادی بودن
.سلام - .فرانچسکا -
.خیلی خوشحالم میبینمت - .منم -
.صبرکن، بذار کمک کنم - .ممنون -
امروز حالش چطوره؟
.صبحها حالش بهتره
.از این طرف، خانم
.بله، میدونم
چرا انقدر همهچیز اشتباه به نظر میاد؟
...او گردنم را میبوسد
.انگشتانم را...
مثل این بود که انگار
.خوابم داشت به وقوع میپیوست
.و کاملاً هوشیار بودم
.انگار داشتم از یک شفیره بیرون میاومدم
.اون من رو تغییر داد
.و با اینحال میدونم که اشتباهه
همیشه آرزو میکنم که .میشد دوباره ببینمش
و اون از زیاد از حد ...به انعکاس خودش خیره شد
که در نهایت توی آب افتاد .و غرق شد
.پس مغرور نباش، فرانچسکا
،یا اگه هم غرور برِت داشت .حداقل چاق نشو
،پس عمل کن
.ولی من به ناامیدیت، امیدوار نیستم
همیشه فکر میکنی این .به تو مربوطه
!خب داره
شما بودید این کارو نمیکردید؟
یه جوری زندگی میکنی .انگار همش یه جور بازیه
عذرخواهیم برات کافی نیست؟
.شما لباسهای اونو تن دخترمون کردید .شما مریضید
!ماتئو
چرا یه لباس زیبا رو از بین بردی؟
.تو باید خواب باشی
.نمیتونم بخوابم
چطور به نظر میام؟
.مثل همیشه
.شکست خوردم
چون هرگز بهت یاد ندادم .که یه دروغگوی خوب باشی
مامان، میتونم بذارمت توی تختت؟
...منو بذاری تو !نه، قرار نیست منو بذاری توی تخت
!دارم کار میکنم
.میدونی که میدونم برای چی اومدی
و همین الان بهت میگم که .کاری از پیش نمیبری
.تنها اینجا بودن برات امن نیست
.خونه خیلی بزرگه
...چون، منظورت اینه که
...من خیلی پیرم
و نمیتونم خوب ببینم؟ - ...خب، من -
ولی من نجات پیدا کردم، میدونی؟ - ...اونها دلنگرانی های جدی هستن -
میدونی؟ - .و من نگرانم -
!برونو اینجاست
.من همیشه نمیتونم اینجا باشم
!آره، وقتشه
باشه؟ - .من نمیرم -
.من نمیرم -
!اَه - !اوه -
No comments yet. Be the first to leave one.