முதல் 197 வரிகள்.
از لحظه لذت ببر، مل مداردا
هیچی مثل بار اول نمیشه
من یکی از شمائم؟
یه ساحرم؟
هرکدوم تعابیری داریم
تعبیر تو خیلی نادره
یک امپات
هماهنگ با عالم اتیری
میتونی ضمایر بقیه رو حس و جادوشون رو مهار کنی
،هم یک مجرای ارتباطی هستی هم یک آینه
اونوقت تو چی هستی؟
حتی الان هم چهره واقعیت رو پشت توهمات، مخفی میکنی
حقیقت، بزرگترین توهمه
بهنظرم زیر اون نقاب، ترسیدی
حقههات برام آشکارن
این باعث میشه برات یک تهدید باشم
برای افراد مستعد، غرور بزرگترین تهدیده
قدرتت ارزندهست
ولی اگر کسی بخواد بکشتت
با یه چاقوی ساده میتونه کارت رو بسازه
برادرم کجاست؟
متاسفانه، سرنوشتش لابلای دروغهای مادرت نبود
کشتیش
به آمبسا همهجور فرصتی دادم تا خطاهاش رو جبران کنه
غرور رو به تخم و ترکهش ترجیح داد
ولی لازم نیست جرائمِ اون پای تو نوشته بشه
آزمون
هدف از این نقش بازی کردنها
جذب کردنِ منه
استعدادهات سریع شکوفا شدن
اتفاقی نیست
آرکین داره بیدار میشه
مادرم چی کار کرده؟
یک فاجعه در راهه
که در مقیاس جنگهای رونیِ باستانیه
آمبسا سکانش رو به دست داره
و تشنگیش به میراثش، کورش کرده
اقداماتمون جهت منحرف کردن مسیرش با شکست، مواجه شدن
توان یک شکست دیگه رو نداریم
یه همچین فکری دربارهم کردی؟
من رو آبِ روی آتیش میدونی؟
من رستگاریِ شهر تو
و کلی شهر دیگه رو میبینم
اون مادرمه
برخلاف نقصهاش
همیشه کاری رو کرده که از نظر خودش به صلاح خانواده بوده
برادرت هم همین فکر رو میکرد
تا اینکه به رازش، پی برد
زاده شدنِ تو
کل مسیر زندگیت
تصادفی نبوده
تو رو مخفی کرد، چون تو همونی هستی که بیشتر از هرچیزی بهش چشم طمع داره
یه سلاحی
امروز، در یک خانواده جدید زاده شدی
متاسفانه اونچه که کشف میکنی برگشت ناپذیره
اونایی که توسط آرکین لمس نشدن ازمون هراس دارن
این چیه؟
دعوت به آیندهت
دنیا برای یک ساحر تنها ...جای خطرناکیه
خواهر
«آرکین: لیگ افسانهها»
«مترجمان: داوود آجرلو و علیرضا نورزاده» ::. Highbury & MrLightborn11 .::
بابت اینکه نتونستم نجاتش بدم پشیمونم
جراحتهاش خیلی شدید بودن
ما پس از مرگ یک جنگجو عزا نمیگیریم
انتقام خونش رو میگیریم
منادیشون چی؟
خون بایستی تا مدت کوتاهی کفاف ویکتور رو بده
دیگه بقیهش به اراده خودش برمیگرده
تو وعده علاجِ مرگ رو داده بودی
نتیجهای که به زنده موندنِ ویکتور بستگی داره
دکتر
مهارت و نبوغت، شایستهی تحسینه
ویکتور
...من
قدردانم
...دنیایی که الان میبینم، از همیشه
وضوح بیشتری داره
میتونی پیروانت رو تسخیر کنی؟
ما یکی هستیم
این تکاملِ باشکوهه
یا اقلاً میتونست باشه
حس میکنم گرگ و میشم داره فرا میرسه
یک ناهنجاری زیر هکسگیتها داره چرک میکنه
به عقیده من، ظرفیت تکمیلِ دگرگونیِ دکتر رو داره
این بهت این قابلیت رو میده تا بقیه رو تکامل بدی؟
بهلحاظ تئوری
ولی حمله جیس، کار خودش رو کرده
قوتِ چیرگی بر دفاعش در برابرم رو ندارم
تو رو به این ناهنجاری میرسونم
به شرطی که به تمام سربازانی که برات میارم، قوت ببخشی
تمام کسانی که مایل باشن رو تکامل میدم
وای؟
وای؟
وای؟
یالا
باید از اینجا بریم
نه
ایشا
هیس، آروم باش
مداوا کردنت، سهتا دکتر طلبید
لوریس؟
مطمئن نبودم که زنده میمونی یا نه
پوست کلفت بودنت به کارت اومد
بقیه کجان؟
کیت؟
جینکس؟
جینکس
کیتلین میخواست خودش بیاد و بهت بگه
لوریس
بگو چی شده
شاید بتونیم مذاکره کنیم
با آمبسا نمیشه
از طرز نگاهش مشخص بود
بهخاطر خیانتِ من، پیلتوور رو با خاک یکسان میکنه
نباید خودت رو سرزنش کنی
به تسلی خاطر نیازی ندارم
به نقشه نیاز دارم
دستگیر؟
بسپارش به من، مدی
میری یه سر به پدرم بزنی؟
وای - جونت رو نجات داد -
...اگه میشه یه لحظه آروم بـ
با اینکه میدونست تو هیچوقت واسه خودش چنین کاری نمیکنی
هیچوقت قرار نیست این رو بفهمیم، هان؟
اون بخش از نقشهتون رو بهم نگفتی
مشخصاً تصمیم درستی بود
چرا که هنوز بهش اعتماد نداری و باید حتما محبوسش کنی
اعتماد؟
فکر کردی اونقدر احمقم که متوجه نقشه پشتیبان نمیشم؟
،بهخاطر خودم نیومده بود چون بهم اعتماد نداشت اومده بود
مگه به ناحق بوده؟
چند وقت با اون خوکِ جنگطلبِ مکار و سودجو میپلکیدی؟
کلمات سمیش رو توی گوشت خوند
و تو هم باور کردی
میدونم
،تنها چیزی که برای جینکس مهم بود بردنت به یه جای امن بود
بعدش تسلیم شد
قبل از اینکه دستگیرش کنن وقتِ کافی برای فکر کردن رو نداشتم
توی پناهگاه نگهش داشتن تا یه فکری به حالش بکنم
منتظر بودم تا تو بهبود پیدا کنی
کیت، اون عوض شده
ما نمیتونیم اشتباهاتمون رو پاک کنیم
هیچکدوممون نمیتونیم
کی تشخیص میده که کی لایق فرصت دوبارهست؟
...اگه اومدی بکشیم
حتماً کارم رو یکسره کن
وای معتقده که عوض شدی
اون نمیتونه چیزی که من و تو میدونیم رو بپذیره
پایان خوشی وجود نداره
فقط همین رو داری که بگی؟
محاکمهای صورت نمیگیره
بهت یه فرصت میدم تا اعمالت و دردهایی که به بقیه تحمیل کردی رو
توجیه کنی
هیچ میزان عمل خیری نمیتونه جرائممون رو جبران کنه
کاری که بهخاطرش اومدی رو بکن
...نفرت از تو
من از خودم نفرت داشتم
صرفا دیگه انرژیش رو ندارم
نمیدونستم مادرت اونجا بود
...احتمالا فرقی نمیکرد، ولی
نمیدونستم
جیس؟
چه اتفاقی برات افتاده؟
مهم نیست
یه اتفاقی واسه من هم افتاده
بهخاطر تو بود که توی اون حمله نمردیم
اینطور بهنظر میاد
چند وقته که میدونی؟
از اون موقع شروع شد
احساساتی شروع شدن که توجیهناپذیر بودن
...ولی این رو
هنوز کامل درک نمیکنم
چرا فقط من؟ چرا همهشون رو نجات ندادی؟
تصمیم که نبود. یه لحظه داشتی با اعضای شورا، صحبت میکردی
.یه لحظه بعدش زیر آوار بودیم آگاهی زیادی نداشتم
از کجا معلوم که دروغ نمیگی؟
چرا فکر میکنی دروغ میگم؟
چون از من و ویکتور، برای هکستک استفاده کردی
ما رو «سرمایهگذاری» خطاب کردی
دوتا مخترع جوونِ باهوش که علاقه مشترکی به شگفتیهای غیرممکن داشتن
جادو رو از دل افسانه به درون دستگاهها ریختن
دل یک ملت رو به دست میآوردید و بهشون امید میدادید
سرمایهگذاریِ عاقلانهای بودین
بذار یک لحظه متمدن باشیم، جیس
باید صحبت کنیم
ویکتور
چطور اومدی اینجا؟
یه زمانی از شناختم نسبت به اینجا نفع میبردی
اون مالِ خیلی وقت پیش بود
اگر فرصت میدادی
مزایای کارم رو نشونت میدادم
کارمون
نه، این وسواسِ خودته
هر کاری که با این آدمها کردی، تنها انجامش دادی
شاید
ولی دیگه تنها نیستم
No comments yet. Be the first to leave one.