முதல் 200 வரிகள்.
داری چه میکنی؟ دارم میروم
باید امروز در پاریس باشم
چمدانهایم هنوز در اتاقم هستند
بگیر بخواب. چه شده؟
چرا اینقدر رسمی؟ یک شب را با هم گذراندیم
تو حتی اسمم را هم نمیدانی. چه کار باید بکنم؟
بگیر بخواب، هنوز خیلی زود است
پس هر کاری دوست داری بکن
چه فکری کردی؟ دیوانه شدهای؟
کبوتر
صورتحساب پرداخت شده. تو مهمان ما هستی، مارک
بیا برویم، واقعاً دیرمان شده
به مادرت سلام برسان، مارک، و باز هم بیا
خداحافظ
آن زنی که در راهرو بود که بود؟
نمیدانم. ظاهراً چیزی گم کرده بود
باد آن را با خودش برد. زیبا نبود؟
چرا، متوجه شدم
تا همین اواخر با کسی بود
تا همین دیروز. یک آمریکایی بود
بدون او رفت. همسن پدرش بود
یک صبحانهی درستوحسابی میخواهم. بالای پشتبام خواهم بود
همانجا میبینمت
بابت امروز صبح متأسفم. حتماً مزاحم بودم
برای من که مزاحمتی نداشت
برای سوزان مزاحمت داشت. همان خانمی که با شما زندگی میکند؟
بله، من ماری هستم. شما؟ کاترین
کاترین کروی
برای تعطیلات اینجایید؟
بله، یکجورهایی
من همیشه در تعطیلاتم، شما چطور؟
همیشه در تعطیلات؟
منظورم این است که، اینجا برای تعطیلات آمدهاید؟
بله... نه
وقتی تنهام، انگار در تعطیلاتم
کاترین، سوزان
قبل از اینکه خیلی گرم شود، کمی پیادهروی میکنم
میبینمت
سفارش دادی؟
اینجا چیزهای بیشتری برای دیدن هست تا من
من همهاش را از برم
اهل ونیزی؟ بله
چرا اینجا پیاده شدی؟
همینطوری. همینطوری؟
خوشم میآمد که سنگینی نگاهت را پشت سرم حس کنم
اما اگر بیشتر طول میکشید، عصبی میشدم
این دوروبرها را به من نشان بده
بسیار خب
همهی این نقاشیها اثر «ورونزه» هستند
این کلیسای اوست
او زیر ارگ دفن شده است
او که بود که برایش دست تکان دادی؟
فقط میدانم اسمش ماری است. او را میشناسی؟
اغلب او را با خانمی در این اطراف دیدهام
قبل از سوار شدن به کشتی من را دیده بودی؟
نه
آن پسری که با او حرف میزدی که بود؟
دوستم اوجنیو
من ساندرو هستم. من هم کاترین
خداحافظ ساندرو، حالا تنهایم بگذار
کاترین
وارن کجاست؟ برگشت نیویورک
و تو ماندی؟
خوب است
به قول معروف، گاهی میبری و گاهی میبازی
آنها کی هستند؟ کی؟
آن دو زن. آن دختر؟
چطور، به او علاقهمند شدی؟
در هتل من اقامت دارد. دختر زیبایی است
بله، یک بانوی واقعی است
بینهایت ثروتمند، یتیمی که در این دنیا تکوتنهاست
به جز سوزان برگر بیچاره، مادرخواندهاش
که او را میپرستد و همهجا دنبالش میرود
این تمام چیزی است که میدانم
سه هفته است اینجا هستند و دارند خوش میگذرانند
کافی است؟ زیادی است
فقط کمی دوروبر قدم میزنم
پیانیست؟
تو پیانیستی؟ نه
گاهی مینوازم
کارهای زیادی میکنم، اما هیچکدام کار بخصوصی نیست
یک آدمِ هیچکاره
هیچکاره یعنی چه؟
آه، بله
من فقیرم، اگر منظورش این است
تو چه کار میکنی؟
من؟
من از دامنم سکه میبارانم
ماری، سوزان، ایشان ساندرو هستند
زیاد تنها نماندی
ساندرو میگوید تو را میشناسد
واقعاً؟ حقیقت دارد
چیزی به تو نشان میدهم. با من بیا
خواهی دید که تو را میشناسم. بیا
این پرترهی توست
او همزاد توست. به آن میگویید «همزاد»؟
من هرگز بهتر از این نخواهم شد
هرگز
بهتر از او؟ چرا که نه؟
او خیلی دلنشین است اما تو بهتری
او خیلی زیباست اما زیباییاش واقعی نیست
منظورم این بود که از امروز صبح همهچیز عالی بوده است
هیچوقت حالم به این خوبی نبوده
خوشحالم که امروز تو را دیدم
دوست داشتم شبیه او باشم
او خیلی رنگپریده است
حتی دستهایش هم شبیه دستهای توست
مال من بزرگترند
دستهای من غولآسا هستند
نه، کوچکاند
تو از او بهتری
اما شباهتی وجود دارد
میتوانی شباهت را ببینی؟
نه، نمیدانم
کجاییم؟ تماشاخانهی لا فنیس
تو دربارهی او مقاله مینویسی؟ او؟
طوری حرف میزنی که انگار او یک زن است
من دربارهی اتفاقاتی که در لا فنیس میافتد مینویسم
من نقد موسیقی مینویسم
شِکِل چیست؟
سکه باریدن یعنی چه؟
یعنی من یک روسپیام
یک تنفروش تلفنی، متوجهی؟
آره
اما دیگر تمامش کردهام
دیگر برای چند سکه با کسی همبستر نمیشوم
اما
تو به همان خوبی که پیانو میزنی، بوکس هم بلدی؟
دستمال؟
آنها شب خوبی میداشتند
این را بگیر
چرا؟ نمیخواهم
بگیرش
الان وقت خوبی نیست
تو داری از سکههایت میگذری
در پاریس به دیدنم بیا
کجای پاریس؟ در هتل
من همیشه در هتل زندگی میکنم. کی؟
هر وقت به تو گفتم. بهت زنگ میزنم
من تلفن ندارم. زیاد هم در دفتر روزنامه نیستم
تلگراف میفرستم. از نوشتن متنفرم
بگیرش
کمی قبل بالای برج ناقوس بودی
مرا دیدی؟ نه
فقط میدانم که آنجا بودی
تا سرحد مرگ مرا ترساندی
این چیزی بود که میخواستی؟
نه
میخواهم به پاریس برگردم
این چیزی است که آزارت میدهد؟
پس همین امروز برمیگردیم
امشب سوار قطار میشویم، خوب است؟
گمانم من باعث شدم بمانی
اینجا با خاطراتم خوش بودم
تقصیر من است. به نفع من شد
بله، تو یک مستبدی
وقتی دکتر پونس را به تنهایی دیدی، چه گفت؟
کی به تو گفت دیدمش؟
خودش نه
تو هم که نه. این اولین بار است که حرفش را میزنم
درست حدس زدم
حدس میزنم تو در جریان آن راز نیستی
او رازی نداشت
حالت خوب نیست؟ نمیدانم
بد نیست که بفهمیم
ناراحتی؟ اصلاً
اما گاهی از خودم میپرسم... که مریضی؟
نه، که آیا همهچیز را دارم؟
بین همهی آدمها، تو همهچیز داری
تا کی؟
میخواهی دکتری ببینی؟ به من بگو چه شده
شاید زیادی خوشبختم
خب؟
فقط همین
زیادی خوشبخت بودن
بهسختی میتوانم تحملش کنم
میخواهی چه کسی را ببینی؟
پونس مرا به پروفسور لوکیرش معرفی کرد
آن مرد جوان که با کاترین است واقعاً شیرین است
من فردا میروم. ما تصمیم گرفتیم امشب برویم
با قطار میروید؟ بله! من و هواپیما با هم نمیسازیم
زود به دیدن ما میآیی؟ قول میدهم
تو هم به پاریس میروی؟
نه امشب، نه فردا
یک روزی
یادت باشد
به من زنگ نزن و نامه ننویس
خودم پیدایت میکنم
لعنتی
تویی؟ سلام بابا
میتوانم چراغ را روشن کنم؟ ابداً
فکر کردم خارج از شهری
امروز صبح رسیدم
بهتری؟ چرا باید بهتر باشم؟
سراغ خواهرت را نمیگیری؟
من دیگر با او حرف نمیزنم
نگاه کن
ما برای هم در اتاقهایمان یادداشت میگذاریم
چیزی برایم آوردهای؟
نه، دیگر برایت پولی نمیآورم
No comments yet. Be the first to leave one.