முதல் 200 வரிகள்.
چقدر دیگه مونده، لوییچ؟
کمی دیگه مونده.
- بزن کنار، سرباز. - وایستا.
این بیلها روب یار.
راه رو نشونمون بده، لوییچ.
پخش بشین.
اینجا.
بِکنین.
یه چیزی پیدا کردیم.
رسیدیم.
چی میخواد؟
آزادی در کشوری که خودش میخواد.
و یه پول مناسب برای باقی عمرش.
خب، اول بذار ببینیم چقدر خوبه.
مترجم رو بیارین.
- در زدن بلد نیستی؟ - قربان.
آقایون، میتونم کمکتون کنم؟
بیا تو.
قربان.
باید با نخستوزیر حرف بزنم.
باید پادشاه رو ببینم.
همهمون بهش شک داریم.
این برگهها نباید هیچوقت پخش بشن، وینستون. هیچوقت.
پخشش باعث صدمهی بزرگی به «نشنال اینترست» میشه.
خیلی زیاد.
چیزی که اینجا نوشته شده باعث بزرگترین شرمساری این خانواده میشه.
مردم ما هیچوقت ما رو نمیبخشن.
در جلسهی اول «هرینگی آرنا» در لندن...
جمعیتی بیش از 11 هزار نفر بریتانیایی...
از واعظهای آمریکا به سرپرستی «بیلی گراهام» شرکت کردن.
آقای گراهام که یک کت و شلوار خاکستری و یه کراوات مشکی به تن دارد
آن را نشانگر ساده زیستی مینامد.
انجیل نشون میده که همهی ما داریم اشتباه میکنیم.
هر کس به نحوی خودش رو گمراه کرده.
و وقتی گمراه میشین...
خیلی نادر و ترسانکه که آدم مذهبی...
به این جوونی ببینی.
- اون جوون نیست، همسن منه. - دقیقاً. یه بچهاس.
بنظرم این حرفای الهام بخش و مذهبی...
باید توسط یه آدم باتجربه گفته بشه.
نه کسایی که توی کارولینای شمالی یاد گرفتن...
چیزای خودشون رو به همسایههاشون بفروشن.
اما تواضع خاصی توش هست که من خوشم میاد.
اون آدما دارن گریه میکنن؟
«بیلی گراهام» با...
یک و نیم میلیون آدم صحبت کرده تا...
- چه بلایی سر این کشور اومده؟ - و اکنون به پا میخیزد.
مردم بریتانیای کبیر نباید در طول این جنگ گریه کنن.
ولی الآن دارن مثل بچهها گریه میکنن.
من همه رو به یک احیأ فرامیخونم که باعث میشه هر مرد و زنی...
به فروشگاه و دفترش برگرده
و رابطهی روزانهاش رو بر اساس حرفاهای مسیح بگذرونه.
میخوام از امید بگم نه از ناامیدی
امید به زندگی، امید به جامعه و امید به جهان.
داره اونا رو مثل یه آمریکایی متعصب بار میاره.
اون یه آدم متعصب نیست.
اون داره داد میزنه، عزیزم. فقط آدمای متعصب داد میزنن.
وقتی چشمانت رو میبندی
و گوشهات رو به روی راه خدایی میبندی
خیلی زود حرفهای خودت رو به حرفهای خدا ترجیح میدی.
وارد مرحلهی میشی که شیطان خودت خوبه
و خوبیهای خدا شیطانه.
با شمارهی سه.
تولدت مبارک، تروپر!
پسر خوب.
شلیک خوبی بود! آفرین.
مرحبا.
و الآن داریم میبازیم.
- نوبت منه؟ - نوبت منه، نوبت منه.
نه، دیگه نمیخورم.
اوه عزیزم، سربازت کو؟
خیلی زیبا شدی.
کلاه!
- موسیور. - خب، چطور شدم؟
- عالی! حرف نداره! - خوشم نمیاد.
اوه، نه، نه، نه نمیتونم اینطوری بیام.
چرا؟
حداقل اینطوری یه بار مثل ملکهها میشم.
میخواین بدونین روز من چطوری بوده؟
نگو. مثل بقیه روزا بوده.
دیر از خواب پاشدم. از 11 گذشته بود. بعدش سری به باغ زدم.
و بعد نهارم رو با آدمای معمولی خوردم.
- دوستای من! - آدمای معمولی.
هیچوقت فکر نمیکردم اینو بگم
اما لذتهای زندگی محدودیتهای خودش رو داره.
سعی کن با یه نفر مثل خودت زندگی کنی.
حرف من، به عنوان ولیعهد ولز این بود... "من خدمت میکنم".
قلبم میگه باید به کشورم خدمت کنم.
من یه کار میخوام، یه هدف.
- نه این... - خودشه.
خب، از کجا میخوای یکی رو پیدا کنی؟
مجبور میشم برم لندن و اوضاع رو بررسی کنم.
میخوای بهت بگم این خانواده واقعاً چی داره؟
توهم.
اونا تو رو توی کشور تنها نمیذارن که بری دنبال کار.
- وکیلها اینو نمیگن. - تو با جورج حرف زدی؟
- چرا بهم بگفتی؟ - خب، الآن دارم بهت میگم.
من هنوزم متفقینهای دارم، میدونی؟ متفقینهای مهم.
آدمای راستگویی که به دنبال عدالت هستن
کسایی که میتونن نظرهاشون رو بگن
یه کمپین راه بندازن... تا پادشاه قبلی بخشوده بشه.
بالأخره دولت یه کاری ازمون خواسته، خانوم
تا فرودگاه جدید «گاتویک» رو افتتاح کنین.
چندتا تاریخ پیشنهاد دادن.
فکر کنم سوم ژوئن واسه ما خوبه.
- باشه، خوبه. - و کار من تموم شد.
ممنون، مایکل.
- اوه یه چیز دیگه بود - یه چیز دیگه هم...
خانوم.
اگه بخوام کشیش گراهام رو ببینم
فکر میکنی بشه ترتیبش رو داد؟
همون واعظ، خانوم؟
بله.
خب، باید در موردش فکر کنم.
ام...
میشه به این فکر کرد که این دعوت رو تبدیل کنیم به...
یه واعظه در «کلیسای ویندزور»
و یه نهار خصوصی با ایشون.
عالیه.
با این حال باید مراقب باشیم، خانوم.
هر گونه دعوت یا همکاری با «کشیش گراهام»
مهر تأییدی برای اون...
جنگهای مذهبیشه.
و با وجود سرپرستی کلیسا...
وجه خوبی برای شما نداره.
من مطئنم که به خوبی حلش میکنی، مایکا.
حرف دیگهای نداری؟
بله، ام...
والاحضرت، «دوک ویندزور» یه درخواست نوشته.
- اوه. - واسه چی؟
- تا بهشون اجازهی ورود به کشور رو بدید. - مخالفم!
تا در مورد کتابی که میخواد بنویسه تحقیق کنه.
در چه موضوعی؟
چه شاه خوبی. یه کتاب راهنما.
همم.
همچین چیزی نگفته.
بنظرم میتونیم بذاریم توی «کاخ کنزینگتون» بمونه.
راستش اون قصد داره همراه دوستش، «سرگرد متکاف» به اینجا بیاد.
فروتی؟ مگه اون توی «ساری» زندگی نمیکرد؟
- فکر کنم «ساسکس» باشه. - اوه، خوبه.
- دور از چشم مردم. - هر چی دورتر باشه بهتره، اگه نظر منو بخوای.
پس قبول میکنید؟!
- نه! - بله.
- نه! - بله.
بله، بذار بیاد.
خانوم.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.، قربان.
کار اون کاغذها رو تموم کردی؟
بله، قربان.
- ممنون. - این واسه آقای «سویت»ـه.
- این یکی... - صبح بخیر، «مارگارت».
صبح بخیر، قربان. موسیو روبرت.
بله، خانوم.
یه نگاهی به این بنداز.
این محرمانهاس.
قربان.
از این باخبرین؟
بله.
مثل گذشته ما وظیفه داریم حقایق رو چاپ کنیم، بدون استثنا.
در غیر این صورت داریم چیکار میکنیم؟ محافظت از نازیها؟
محافظت از یه چیز دیگه.
دستهایی من بستهاس.
اما دستهای اون بسته نیست.
درسته.
من به ادارهی کپی استاد آمریکا دسترسی دارم.
که شامل این سند هم میشه.
اگه دولت بریتانیا نمیتونه کاری کنه...
هیچی نمیتونه جلوی انتشارات دولتی آمریکا رو بگیره.
"همسر دوست داشتنی من
"امیدوارم بقیه راه مثل سفرم بد نباشه.
"هوای اینجا بسیار نامطبوعـه.
"آدمای روی کشتی هم تعریفی نداشتن
"آدمای معمولی و ناخوشایند
" که مدام ازم دعوت میکردن تا برای مشروب خوردن و کارت بازی برم پیششون
"وقتی به لندن رسید حالم یکم بهتر شد
"چون گروه بزرگی برای خوشآمد گویی من اومده بودن اسمم رو فریاد میزدن...
و کلاهشون رو برمیداشتن.
"و برادر زادهام، ملکه یکی از اون ماشینهای قدیمی رو دنبالم فرستاده بود.
"میترسیدم در پایان روز اوضاع از بد به بدتر تبدیل بشه
"درست همون لحظهی که وارد خونهی کوچیک «فروتی» شدم.
یه جایی در ساسیکس.
فروتی.
- والاحضرت. - حالت چطوره؟
- عالی. - والاحضرت.
«بابا»، عزیزم.
"اما مثل همیشه جورج از همهشون بهتر بود.
و کارهایی که تا حالا کرده بود رو بازگو کرد."
البته که هیچکس نباید دلیل اصلی این دیدار رو بفهمه.
اگر کسی بفهمه والاحضرت برای کار اومدن اینجا
ممکنه بنظر بیاد...
دارن پیمان بعد از استعفا رو نقض میکنن.
و نتنها ممکنه از والاحضرت بخوان...
کشور رو ترک کنه بلکه هیچ مستمری هم به ایشون تعلق نمیگیره.
پس باید بدونین این سفر چقدر مهم بوده.
- اعتمادم به شما کامله. - من با خودم قلم و مرکب آوردم.
با این وجود...
من یه کمپین روی راهاندازی کردم
دوستان و آدمایی که حمایتمون میکنن رو جمع میکنم.
و امید زیادی هم به آیندهاش دارم.
«والتر مانگتن» قبول کرده که میزبان یک نهار باشه
No comments yet. Be the first to leave one.