முதல் 200 வரிகள்.
تموم شد؟
جناب سرهنگ، اشکالی نداره یه بار دیگه این موضوع رو بررسی کنیم؟
وس، ۱۵ دقیقهی دیگه باید پادگان باشم
این قرصهایی که میخوری
واسه تهوعه یا درد؟
کدوم قرصها؟
مانیتول هگزانیترات
مانیتول هگزا-چیچی؟
اینکه خودت رو ببندی به نیتروگلیسیرین
راه حل مشکلت نیست
من مشکلی ندارم، وس
دیگه نمیتونم اجازه بدم این کار رو ادامه بدی
این بلا بالاخره جونت رو میگیره
میدونی ترومبوز قلبی چیه؟
نمیتونم بگم که میدونم
مثل یه گونی خاک میاندازدت زمین
باید بری بیمارستان
خودت میدونی اگه بهشون بگی چی میشه
آره، میدونم
بازنشستهات میکنن
کاری که خیلی وقت پیش باید میکردن
ریچارد، این قلبت داره با وقتِ قرضی میزنه
این بدهیاییه که از پس دادنش اصلا خوشت نمیاد
باشه
شاید... خب، آخر هفته رو یکم استراحت کنم
برم ونیز، یکم شکار مرغابی
هیچجا رانندگی نمیکنی
کی گفته؟ من میگم
باید بری بیمارستان. همین حالا! همین امروز
باید سیگار رو ترک کنی. لب به مشروب هم نباید بزنی
خیلی خب، بیا با هم معامله کنیم
اون گزارش رو تا بعد از آخر هفته گم و گور کن
وقتی از ونیز برگشتم
میذارم هر چقدر دلت خواست عمرم رو طولانی کنی
دوشنبه میبینمت، وس
آخر هفتهی خوبی داشته باشید، قربان
ممنون
تو توی ماشین من چه غلطی میکنی؟
ببخشید، جناب سرهنگ کنتول
خب؟
ام، قربان، سروان اونیل
پسرم، کسی بهت یاد نداده چطوری احترام نظامی بذاری؟
اوه، ببخشید قربان. بله قربان
سروان اونیل بهم گفتن که قراره رانندهی شما باشم، قربان
ممنونم، قربان. ممنون
راه بیفت، پسر
کجا میریم، قربان؟
ونیز
جناب سرهنگ، دنبال... چیز خاصی میگردین؟
منظورم توی ونیزه
اهل کجایی، پسر؟
یونیون، کنتاکی
قربان
قربان. قربان. ببخشید قربان
توی یونیون مرغابی شکار میکنن؟
ای بابا قربان، ما
ما توی کنتاکی تقریبا به هر چیزی که بجنبه شلیک میکنیم
راستی، اسمت چیه؟
من... من جکسون هستم، قربان
برنهام کجاست؟
برنهام... داره برمیگرده خونه، قربان
واسه چی آخه؟
خب، انگار کارِ ارتش باهاش تموم شده بود
به زودی کارشون با همهی ما تموم میشه
منم خیلی دوست دارم برگردم خونه، قربان
شک ندارم عمو جو استالین
از شنیدن این حرفت خیلی خوشحال میشه، سرباز
دیگه برام مهم نیست
حتی اگه روسها بیان
فقط میخوام برگردم خونه
فکر کنم عیبی نداشته باشه یه مرد بخواد برگرده خونهاش
واسه شما «خونه» دقیقا کجاست، قربان؟
جکسون، من اسمت رو پرسیدم
نخواستم باهام بیای سرِ قرار
آخه چرا باید همچین جایی رو نابود کنن؟
بشر قراره چه درسی از این کار بگیره؟
هوم. اینکه با نیروی هوایی آمریکا درنیفت
یا اینکه کلیسات رو نزدیک پل نساز؟
قربان، برنهام بهم گفت که اونها توی فرانسه دوشادوش شما جنگیدن
توی فرانسه، قربان
وقتی که به اون شهر پاتک زدین
آره؟ دیگه چی بهت گفت؟
خب، اینکه توی دو تا جنگ جهانی جنگیدین
اون به شما میگفت قهرمان
راستش قربان، لازم نبود اون چیزی بهم بگه
کل ارتش شما رو میشناسن
گروهبان، تو به قهرمانها باور داری؟
خب قربان، برادرم هر دو تا پاش رو از دست داد
توی اقیانوس آرام
بیشترِ همرزمهاش زنده نموندن
و واسه من، برادرم یه قهرمانه
برادرت از اینکه زندهست خوشحاله
یا بعضی وقتها آرزو میکنه کاش با رفقاش مرده بود؟
قربان، من... من هیچوقت
گروهبان، از دیوارنگاره خوشت میاد؟
پرسکو؟
دیوارنگاره. ۶۰۰ ساله که اونجان
توی تمام کتابها اونها رو به «جوتو» نسبت دادن
اسم این مدل نقاشیها اینه، قربان؟
خب، دلیل اینکه پرسیدم اینه که
چون یه جورایی یه تئوری دربارهی نقاشهای ایتالیایی دارم
ببین، وقتی از فلورانس رد میشدیم، رفتم به اون گالری نقاشی بزرگ
وقتی داشتیم از فلورانس رد میشدیم
قربان، بهتون بگم، اونقدر به مریم مقدس و حضرت عیسای نوزاد زل زدم
که دیگه داشت حالم ازشون به هم میخورد
تئوری من رو میدونی؟ میدونی ایتالیاییها
چطوری کشتهمردهی بچهها هستن؟
میدونی، هر چی کمتر غذا واسه خوردن دارن
بچههای بیشتری دارن؟
منظورت چیه؟
فکر کنم همهی اون نقاشهای قدیمی ایتالیایی
همون حسی رو به بچهها داشتن
که این ایتالیاییهای امروزی دارن
واسه همینه که همیشه
حضرت عیسای نوزاد و مادرش رو نقاشی میکردن
آهان
کل تئوریت همین بود یا بازم هست؟
قربان، چیزی که سعی دارم بگم اینه که
این باعث شد فکر کنم
واسه نقاش بودن، باید عاشقِ خودِ زندگی باشی
حتما. یه جعبه رنگ هم لازمه
جکسون، تئوری دیگهای دربارهی هنر رنسانس نداری؟
نه، قربان
خیالم راحت شد
حالتون خوبه، قربان؟
قربان؟
چی؟
حالتون خوبه، قربان؟
آره، خوبم
شما به قهرمانها باور دارین، قربان؟
من به شجاعت انسان باور دارم
اما خیلی وقتها توی جنگ دیدم که شجاعت چقدر بیهوده میشه
قربان، به من گفته شده بود نذارم این کار رو بکنید
کی گفته بود؟
دکتر اونیل، قربان
گفت چرا؟
خب نه، ولی حرفش خیلی صریح بود
میای یا نه؟
حواست به رفتنت باشه، گروهبان
هر وقت لازم بود برگردی اینجا، صدات میکنم
اوه. ام، قربان، من
بهم دستور دادن که همیشه پیشتون بمونم
و سالم برتون گردونم
وقتی کارتون با مرغابیها تموم شد، قربان
خیلی ممنون، «پرستار جکسون»
ولی برنامه عوض شده
الان بسلامت برو خونه
و به سروان بگو دوشنبه میبینمش
بله؟
انگلیسی بلدی؟
بلدم
دربستی؟
دربستی؟
آره دیگه، دربستی. بالاخره انگلیسی بلدی یا نه؟
هتل گریتی پالاس
گازش رو بگیر. جناب سرهنگ
جناب سرهنگ، صبر کنید
اسمت چیه؟
رناتا
زیاد شبیه راننده تاکسیها نیستی، رناتا
هیچوقت نگفتم هستم
اوه
خب، پس کی هستی؟
اسم من رناتا کنتارینیه
ولی فعلا دارم رانندگی میکنم
شما هم سرهنگ کنتول معروف هستید
آره
فعلا که اینطوریم
یه بار دیده بودمتون
توی اردوگاه موقت، داوطلب بودم
جدی؟
حتما ندیدمت
البته. دلیلی نداشت متوجهم بشید
حالتون خوبه؟ خیلی تند میرم؟
اوه، من خوبم
چقدر بدهکار شدم، رناتا؟
هنوز تصمیم نگرفتم
خب، اینجا چیکار میکنید جناب سرهنگ؟
خب، این داستانش طولانیه، رناتا
مرغابی
اومدم شکار مرغابی
پس اسلحههاتون کو؟
یه جایی توی آلمان
ولی یه نفری رو میشناسم که میدونه از کجا میتونم چندتا جور کنم
از اون خوبهاش
مال یکی از اون خانوادههایییه
که فعلا پول براشون واجبتر از اسلحهست
توی ونیز از این آدمها زیاد پیدا میشه
آره
شهر رو خوب میشناسید؟
نه اونقدری که دلم میخواست
«بایرونِ» شاعر رو میشناسید؟
نه حضوری
خب، اون هم یه سرباز بود
یه قهرمان جنگی مثل شما
یه مدتی توی اون خونه یه تخت داشت
اگه حافظهام یاری کنه، دو تا داشت
دومی توی طبقهی همکف بود
که اونجا رو با زنِ یه گوندولاران شریک بود
درسته
No comments yet. Be the first to leave one.