முதல் 200 வரிகள்.
ربودن هلن توسط پاریس، آغازگر جنگ تروآ بود
اهانتی که به منلائوس شد، اهانت به کل یونان تلقی گشت
و پادشاهان یونان، به رهبری آگاممنون، برادر منلائوس
با ارتشهای خود و هزار کشتی در آولیس گرد آمدند
و در انتظار وزش باد ماندند
میخوام رد بشم
بلندش کنید
پادشاه
دنبالم بیا
آگاممنون، کجا میری؟
همهشون رو بگیرید
گوزن! نه، گوزن رو نه
ایفیگنیا
تصمیم! تصمیم بگیرید
ما یه تصمیم میخوایم! تصمیم بگیرید
چرا رهبران چیزی نمیگن؟
چرا رهبران سکوت کردن؟
چرا هیچ حرفی از رهبران شنیده نمیشه؟
اودیسه
مردم دارن شورش میکنن
ارباب کوچک ایتاکا
دستکمش نگیر، منلائوس
اون هفتخطه و یه عوامفریبه
تصمیمگیری دیگه بسه
بریم به یه بندر دیگه! یه راه حلی پیدا کنید
حق
راهحلهای درست از دل صبر و اعتماد بیرون میان
اعتماد شما رو دارم؟
داری
اودیسه، برو جلو! ارتش پشتته
اونا دارن علناً ما رو سرزنش میکنن
به خاطر دودلیمون، به ما میگن عروسکهای خیمهشببازیِ آتریدسها
ما خونههامون رو رها کردیم که بجنگیم، نه اینکه زیر آفتاب بپوسیم
اون زمان که یونان برای جنگ بپا خاست و غوغا به پا کرد و ما رو تا آولیس بدرقه کرد
همهمون میگفتیم: «خدایان با ما هستن.»
و بعد ساکت شدیم. روزهای داغ رو یکییکی میشمردیم
و منتظر بودیم تا رهبرِ رهبرانمون تصمیمی بگیره
اما اون ترجیح داد با سکوتش جواب بده تا اینکه به بنبست رسیدیم
اگه لازم باشه، ما اولین کسایی خواهیم بود که سد سکوت رو میشکنیم
بله
وقتی انتخابی در کار نباشه
هیچ تصمیمی جز این وجود نداره
که ارتش رو منحل کنیم
این همون چیزیه که میخواید؟
دارم از شما میپرسم
من نه به عنوان برادر منلائوس حرف میزنم
و نه به عنوان همسر کلوتایمنسترا، خواهر هلن
من مثل یک یونانی حرف میزنم که یونان رو برتر از همه چیز میدونه
و میگم
میگم... ترجیح میدم همینجا در آولیس بمیرم
در حالی که چشمهام به تروآ خیره شده
اما عقبنشینی نکنم
و نشنوم که صدای خنده بربرها بلند شده
و به شرمساری من اضافه شده
در مورد خدایان، میگن اونا کسانی رو که دوست دارن، امتحان میکنن
پایداری ما باید اونا رو متقاعد کنه
خدایان سخن گفتهاند
خب! بگو
اگر ماه کامل بشه
و قربانیای که لایق خدایان هست بهشون تقدیم بشه
بادهای موافق خواهند وزید
خواستِ اونا انجام بشه. برو
خبر رو به ارتش بده
انبارها رو باز کنید. بهشون نوشیدنی بدید
امشب جشن میگیریم
صبر کن
برای انجام خواست خدایان، اول باید بدونی اون چیه
تو به ما گفتی
وحی الهی صریحتر از اینهاست
تو بخونش
«خطاب به آرتمیس...» بلندتر
«خطاب به الهه باکره...»
«نگهبان جنگل مقدس آولیس...»
«که با خون به دست یونانیان هتک حرمت شد...»
«پادشاه آرگوس...»
تو! بخون
«پادشاه آرگوس، آگاممنون، باید...»
«باید قربانی کند...»
«دختر اولش، ایفیگنیا را.»
«اگر او بپذیرد، کشتیها به حرکت درخواهند آمد...»
«یونانیان تروآ را شکست خواهند داد. وگرنه، هرگز از اینجا نخواهند رفت.»
نه
آگاممنون! آگاممنون
هیچکس نباید از این موضوع بو ببره. شنیدی؟
بهشون بگو خواستشون انجام میشه. من ارتش رو منحل میکنم
آگاممنون! آگاممنون
آگاممنون! آگاممنون
بذارید رد بشن
داریم میریم به تروآ! داریم میریم به تروآ
خدایانِ بادها، کاری کنید باد بوزد تا بتوانیم به تروآ برویم
کاری کنید باد بوزد تا به تروآ برویم
تا دیوارهای شهر را محاصره کنیم
ایفیگنیا
ایفیگنیا
از طرف پدره؟
ازدواج؟ من؟
بخون
«ازدواج با پسر پلئوس...»
«پادشاه تسالی و تتیس.»
شجاعترینِ یونانیان، آشیل
فردا حرکت میکنیم. دمِ صبح
اما پدر نوشته... بذار بنویسه
اون فقط یه مرده. اون چی میدونه؟
میخوای تنهایی به این سفر بری؟
و من نتونم لباس عروس تنت کنم؟
اون وقت من چه مادری هستم؟
این برای شوهرمه! و برای بچهام
و پسرم
طبل زدن رو بس کنید
چی شده؟ میخواد طبل زدن رو قطع کنیم
ایفیگنیا
خوابم نمیبره. طبیعیه
فردا صبح در آولیس خواهیم بود
باید استراحت کرده باشی
میخوای برات آواز بخونم؟
تا مثل قدیما که کوچیک بودی، خوابت ببره؟
بیا داخل
چیه؟
هیچی
انگار صدای وزش باد میاومد
آفرودیت
بگذار لذت را حس کنم
لذت عشق را
و نه
و نه جنونش را
و حتی نه
حتی نه اشتیاقی وحشیانه را
شنیدی؟ اشتیاقی وحشیانه
مثل خواهرش، هلن
او شوهر، خانه و فرزندانش را رها کرد
برای همبستری با پاریسِ بربر
اما فکرش را بکن، راه انداختن جنگی به خاطر یک زن
چقدر تا سپیده دم مونده؟
ستاره شِعرا نیمی از راهش را به سوی سحر پیموده است
چه سکوتی
نه صدای خشخش برگها میآید و نه آواز پرندهای
فقط شما پریشان هستید، سرورم. چرا؟
ارتش در خواب است و نگهبانان تمام شب بیدارند. همه جا آرام است
حالا برو بخواب
بهت حسودی میکنم، پیرمرد
به تو و تمام کسانی که در بیخبری زندگی میکنن
دوست ندارم اینجور حرفها رو از زبان مردان قدرتمند بشنوم
مگه تو زندگی چیزی شیرینتر از شکوه و افتخار هست؟
ممکنه شیرین باشه، اما پر از تلهست
هرچی بالاتر بری، حسادت راحتتر نابودت میکنه
پادشاه، چیزی آزارتون میده
پشتِ پیر من توانش رو داره. به من تکیه کنید
بگید تا بار دلتون سبک بشه
بیا بریم داخل
برای اینکه بادها بوزن، باید بچهام رو قربانی کنم
دخترم، ایفیگنیا رو
به محض اینکه پیام وحی رو شنیدم، میخواستم ارتش رو منحل کنم
میدونستم که از پسِ انجامش برنمیآم
و نه تنها برام مهم نبود، بلکه سرشار از شادی بودم
تا اینکه برادرم یقهم رو چسبید
اون با کلی دلیل و التماس محاصرهم کرد
تهدیدم کرد، از پا درم آورد
به همسرم نامه نوشتم که بچه رو بفرسته، اون طعمه رو
ازدواج با آشیل. ازش تعریف و تمجید کردم
گفتم که اون حاضر نیست به تروآ بره مگر اینکه خونش با خون ما یکی بشه
تا زنی از تبار ما از خودش به یادگار بذاره
پس با چنین کلمات بزدلانه و فریبندهای، برای همسرم تله گذاشتم
گفتم نمیشه. این همه روز گذشت
نمیشه. این همه روز گذشت
بادها خواهند وزید
و حالا
امشب دوباره براش نامه نوشتم
حقیقت رو نوشتم
و آشیل چی؟
اون چیزی نمیدونه
این نامه رو بگیر و فوراً برو
به پاهات بال ببند و بتاز
راه رو بلدی. مواظب باش خوابت نبره
نگران نباش. ششدنگ حواست رو جمع کن
کالسکه دخترم نباید از تو جلو بزنه
خیالت راحت باشه
افسار رو به دست بگیر و اون رو برگردون پیش مادرش در آرگوس
تمام امید من
در دستهای توئه
پاشو
خائن! برو تو، ای خائن
معنی این داد و فریادها چیه؟
از من بپرس. نه از این کرمِ کثیف. از من
خوبه. حرفهای من اهمیت داره
حالا پادشاهان در مقابل بردهها قرار میگیرن. چرا بهش توهین میکنی؟
به چشمهام نگاه کن، آگاممنون. بهم نگاه کن
اگه میخوای جوابت رو بدم
فراموش کردی که پدرمون، آتیروسِ شجاع
من رو قبل از تو داشت
من از چشمهای تو نمیترسم
این رو میبینی؟
میبینم. کی به تو حق داد مُهر من رو بشکنی؟
و کی به تو حق داد پشت سر من توطئه کنی؟
این خانواده منه یا نه؟ هر کاری دلم بخواد باهاش میکنم
تو حتی نمیدونی چی میخوای. داری دیوانه میشی
امروز این، فردا اون... گناه! گناه مادرِ وقاحت است
و ذهنِ آشفته، مادرِ خیانت است
تو بیادبی
گمشو برو
پشت خشمت قایم نشو تا از حقیقت فرار کنی
No comments yet. Be the first to leave one.