முதல் 200 வரிகள்.
" تقدیم به جانفدایان راه آزادی "
قانون مجازات
زنا و تجاوز، ۱۸ ماه حبس دارن.
در صورت آسیبدیدگی، مجازات یه درجه سنگینتر میشه.
شروع به سرقت، ۵۰ ضربه شلاق داره.
بسته به مقدار دزدی، مجازات میتونه از شلاق تا تبعید با اعمال شاقه متغیر باشه.
کسایی که به صورت شخصی سکه ضرب کنن، به تبعید محکوم میشن.
کارمندایی که رشوه بگیرن و قانون رو تحریف کنن، شلاق میخورن.
توطئه برای قتل یه کارمند دولتی، مجازاتش تبعیده.
اگه قربانی زخمی بشه، مجازاتش اعدام با طناب داره.
اگه قربانی بمیره، مجازاتش گردن زدنه.
کارمندایی که دزدی، کلاهبرداری یا اختلاس کنن، به مجازات سرقت با دو درجه تشدید محکوم میشن.
در موارد سرقت کلان، مجازات چوبه داره.
هر کسی که مرتکب قتل بشه، بدون استثنا گردن زده میشه.
هر کسی که با سلاح کسی رو بکشه یا قصد کشتن داشته باشه، دار زده میشه.
ترجمه: کلیتون جورج
افسره رسید.
مگه چه فرقی میکنه؟
زندگیش به فنا رفته.
درگیر شدن با اون مرتیکهی پست، فقط براش بدبیاری داشت.
حالا که انقدر برات مهمه، چرا بهش کمک نمیکنی؟
مگه اون فقط یه افسر نیست؟
کی این بلا رو سرش آورده؟
اون بیشرفِ مردهشورخونه.
تمام زنهای اینجا از دست اون زخم خوردن.
این دفعه...
میتونیم به عدالت امیدوار باشیم؟!
با وجود شاهد و مدرک...
دیگه نمیتونه قسر در بره.
خستهام.
دیگه نمیخوام فرار کنم.
مثل سگ افتادی دنبالم.
حالا نوبت توئه که فرار کنی.
حرومزاده.
سگِ پلیس.
مرتیکهی سگ...
ولم کن!
ولم کن!
نذارید فرار کنه!
- بگیریدش! - بگیریدش!
دارید چیکار میکنید؟!
دارید چیکار میکنید؟!
بگیریدش!
من واسه دولت کار میکنم!
کی اینو باور میکنه؟
- من واسه دولت کار میکنم! - نباید بذاریم اونو ببره!
من واسه دولت کار میکنم!
دارید چیکار میکنید؟!
سرورم.
دیگه دیره و هوا هم سرده.
یه چای داغ براتون آماده کردیم تا گرم بشید.
متوجهم.
پسرتون فعلاً میتونه همینجا بمونه.
منتظر میمونیم...
تا وقتی که تکلیف پرونده روشن بشه.
قربان.
این با قوانین جور در نمیاد.
قوانین؟
کدوم قوانین؟
اون متهم به تجاوز و ضرب و شتم شده.
طبق قانون، مظنون باید بازداشت و زندانی بشه.
لازم دارم که...
بهم یاد بدی چطوری با یه پرونده سر و کله بزنم؟
قربان.
همین الان شاهدها رو میآرم.
اون روسپی دنبال یه توضیحه.
این توضیحِ خوبی نمیشه؟
واقعاً خیلی خودشو بالا میگیره.
برو بیرون...
از اینجا گمشو بیرون!
اسم من «شو بو یی» هستش.
من یه مأمورم.
ده سال سابقه خدمت دارم.
و ده سال تمام یه بزدل بودم.
هی.
بذار کمکت کنم.
امروز زود اومدی.
تو که همش رشته میخوری.
امروز یه چیز متفاوت درست کردم.
میخوای امتحان کنی؟
به چیزای متفاوت عادت ندارم.
به سبک «بیانلیانگ»ـه، طعم زادگاهته.
ارنیانگ.
رشته
ارباب وی.
اینم از اجاره. تا چند روز دیگه اسبابکشی میکنم.
این کارو نکن.
اگه از این دکهی رشتهفروشی بری، کجا میخوای بری؟
اجارهت خیلی بالاست، از پسِ پرداختش برنمیام.
نمیخوام برات سختش کنم.
واقعاً برام مهمی.
به دستات نگاه کن.
پینه بستن.
بهتر نیست یه زندگیِ خوب رو با من داشته باشی؟
اوضاعت با من خیلی بهتر میشه...
میخوای ازش دفاع کنی؟
باشه.
تو...
اجارهی چند ماهِ آیندهی «اِرنیانگ» رو بده.
چقدر؟
ماهی ده تائل.
اول، پولِ سه ماه رو بده.
جمعشون نکن.
نگی که بهت فرصت ندادما.
بابت هر شیشه سس سویا که بخوری، یه تائل ازش کم میکنم.
این به تو ربطی نداره، بیخیالش شو.
خواهش میکنم.
بسه دیگه!
اینجوری نیست که مجبور باشم اینجا بمونم!
اگه عرضه نداری، الکی پز نده.
آخرِ سر، باز هم باید به اعتبار «ارنیانگ» تکیه کنی.
جدی نگیر.
شاید من آدم بیعرضهای باشم.
ولی حداقل میخوام «ارنیانگ» این خیمه رو نگه داره.
حتی اگه...
عالیه!
آقای «ژانگ» معرکهست! عجب حرکات پایی!
- بیا یه دست دیگه بازی کنیم! - بریم!
ادامه بدید!
بیا دیگه قربان!
خوبه!
بیمصرف.
آقای ژانگ، یه کم آب بخورید.
قربان، ببینید.
خوبه!
آقای ژانگ، معرکهست!
ایول!
عالیه!
بگو ببینم، از من چی میخوای؟
میخواستم...
ازتون بخوام یه کار درست و حسابی بهم بدید.
بالاخره سر عقل اومدی.
فقط میخوام یه پولی دربیارم.
منتظر خبرم باش.
اونو ببر بشور.
خزانهداری و انبار غله
زندانبان «ژانگ» فرستادت اینجا؟
بهخاطر سیل توی شهر «هدونگ»، دربار ۵۰۰ هزار تائل بودجهی کمکی اختصاص داده،
که همهش توی خزانهی ما نگهداری میشه.
شماها دو به دو تقسیم میشید و از امشب بهصورت ۲۴ ساعته گشت میزنید.
حواستون رو خوب جمع کنید، اشتباهی رخ نده.
همین بود. مرخصید.
برید و آماده بشید.
- باشه. - بریم.
هی، رئیس.
دستمزد نگهبانی از خزانه چطوری حساب میشه؟
پول بیشتری میخوای؟
حقوق دولتیت برات کافی نیست؟
خیلی زرنگیها.
چارهای نیست، بچهم بهش نیاز داره.
مال کدوم بخشی؟
تازه از بخش جنوبی منتقلم کردن.
خیلی تو دستشویی موندی.
دیشب زیادی نوشیدم.
باید کمتر بخوری.
زندانبان «ژانگ» بهت چی گفت؟
واقعاً بابت این کار پول اضافهای نمیدن؟
سرکارگر، این یه کادوی کوچیک از طرف مدیرمونه.
بزن بریم.
هی، اینجاست.
- این چیه؟ - خودت چی فکر میکنی؟
این دفعه چندتا تاجر غله از «لینژو» هستن، همهشون میخوان واسه فروش غلههای انبارشدهشون از بقیه جلو بزنن.
هر کی بیشتر پول بده، طبیعتاً معامله مال اونه.
بالاخره برداشتن این قدم اونقدرها هم سخت نبود.
سرکارگر.
سرکارگر.
تکون نخور!
این مرد به خزانه دستبرد زده.
زود دست و پاش رو ببندید.
داری چیکار میکنی؟! منم یکی از خودتونم!
قربان.
قربان...
ساکت باش.
زود تمومش کن.
اینطوری کمتر عذاب میکشی.
قربان.
این یعنی چی؟
به اندازه کافی واضح نیست؟
شهردار شهر پینگیانگ، «ژانگ یوژی»، مخفیانه با تاجران غلات و سرکردگان راهزنها تبانی کرده...
تا سی هزار تائل نقره که برای کمک به حادثهدیدگان در نظر گرفته شده بود رو بدزده و مچش حین ارتکاب جرم گرفته شد.
تو...
اعتراف میکنی؟
قربان!
اگه من نفوذی بودم، چرا باید واسه گرفتن این دزد جونم رو به خطر میانداختم؟
همه نگهبانها کشته شدن.
و فقط تو زنده موندی.
ای مارِ هفتخط...
ای مارِ هفتخط!
تو.
کمکش کن.
تو دیگه کی هستی؟!
من بازرس شهر «هدونگ» هستم.
«لی ژن».
این پرونده به دایرهی تحقیقات جنایی واگذار شده.
متهم همینجا میمونه.
میتونی بری.
من نمیتونم در مورد این مسئله تصمیمگیری کنم.
برگرد و منتظر بمون.
متهم با اثر انگشتش به جرمش اعتراف میکنه.
دیگه چی...
No comments yet. Be the first to leave one.