முதல் 200 வரிகள்.
آقایان، تپانچههایتان را مسلح کنید.
آقایان...
پدر بَری از همان ابتدا تربیت شده بود،
مثل بسیاری دیگر از پسران جوان خانوادههای نجیب،
برای شغل وکالت. - یک، دو...
بیشک او به شخصیتی برجسته در حرفهاش تبدیل میشد.
سه!
اگر در یک دوئل کشته نمیشد،
که بر سر خرید چند اسب درگرفته بود.
مادر بَری پس از مرگ همسرش،
چنان زندگی میکرد که هیچکس نتواند از او بدگویی کند.
مردان بسیاری که شیفتهی جذابیتهای دوشیزگی او شده بودند،
حالا پیشنهادهایشان را به بیوهی جوان تکرار میکردند.
اما او همهی پیشنهادهای ازدواج را رد کرد،
و اعلام کرد که اکنون فقط برای پسرش زندگی میکند
و یاد قدیس ازدسترفتهاش.
عشق اول.
چه تغییری در یک پسر جوان ایجاد میکند!
چه راز با شکوهی است که او با خود حمل میکند.
این شور لطیف، خودبهخود از قلب یک مرد فوران میکند.
او عاشق میشود، همانند آواز خواندن یک پرنده،
یا شکفتن گلی در دل طبیعت.
کیلارنی.
خب، چی شد حالا؟
برگرد و رو به دیوار بایست.
کانون توجه بَری،
و علت همهی مشکلات اولیهاش،
دخترخالهاش بود.
نورا بِرِیدی نام داشت.
روبان را از گردنم برداشتهام
و جایی روی بدنم پنهان کردهام.
اگر پیدایش کنی، مال تو میشود.
میتوانی هر جایی که میخواهی دنبالش بگردی،
و اگر پیدایش نکنی، من خیلی از تو دلسرد میشوم.
نمیتوانم پیدایش کنم.
خوب نگشتی.
نمیتوانم پیدایش کنم.
یک راهنمایی بهت میکنم.
روبان را حس میکنم.
چرا داری میلرزی؟
از...
از خوشحالی پیدا کردن روبان.
تو دروغگویی.
گروهان، به پیش!
قدم رو!
گروهان، توجه!
در همین حوالی،
بریتانیای کبیر در وضعیت هیجان زیادی به سر میبرد
به دلیل تهدید (که عموماً پذیرفته شده بود) حملهی فرانسه.
و اشراف و افراد بانفوذ
وفاداری خود را با تشکیل هنگهای سوارهنظام و پیادهنظام نشان دادند
برای مقابله با مهاجمان.
یونیفرمهای قرمزرنگ و رفتارهای پر افادهی آنها، بَری را حسود کرد.
گروهان، توجه!
شهر بِرِیدی یک گروهان برای پیوستن به هنگ کیلوانگان فرستاد،
که جان کین کاپیتان آن بود.
تمام کشور با هیاهوی جنگ زنده شده بود،
و سه قلمرو با موسیقی نظامی طنینانداز شده بود.
و آماده!
هدف بگیر!
شلیک!
ردمونـد، چه خبر شده؟
نورا، مجبور بودی پنج بار با کاپیتان کین برقصی؟
من ذرهای برای کاپیتان کین اهمیت قائل نیستم.
البته، او خوب میرقصد و مردی خوشمشرب و بذلهگوست.
و در لباس نظامیاش هم خوب به نظر میرسد.
اگر او خواست از من برای رقصیدن دعوت کند، چطور میتوانستم ردش کنم؟
اما تو مرا رد کردی.
اوه، من که هر روز میتوانم با تو برقصم.
و رقصیدن با پسرخالهی خودت، اینطور به نظر میرسد که شریک رقص دیگری پیدا نکردهای.
تازه، ردموند، کاپیتان کین یک مرد است.
و تو فقط یک پسری، و یک سکه هم در دنیا نداری.
اگر دوباره او را ببینم،
آن وقت میفهمی کداممان مردتریم.
با شمشیر یا تپانچه با او مبارزه میکنم، کاپیتان که باشد.
ردموند، اینقدر لوس نباش. - جدی میگویم، نورا.
اما کاپیتان کین از قبل به عنوان یک سرباز شجاع شناخته شده است.
با پسران کشاورز مبارزه کردن برایت خیلی هم خوب است،
اما مبارزه با یک انگلیسی، داستانش کاملاً فرق میکند.
بهتر است بگذاری مرد انگلیسیات تو را به خانه ببرد.
ردمونـد!
بَری تصمیم گرفته بود دیگر هرگز نورا را نبیند.
اما چنین تصمیماتی، گرچه ممکن است برای یک هفته کامل با پایداری حفظ شوند،
در چند لحظه یأس محض رها میشوند.
نه، نورا، نه.
به جز تو و چهار نفر دیگر،
من سوگند میخورم در پیشگاه همهی خدایان
قلب من...
هرگز این شعلهی لطیف را حس نکرده است.
آه، شما مردها.
شما مردها، جان.
شور و اشتیاق شما به اندازهی ما نیست.
ما مثل... مثل یک گیاهی هستیم که دربارهاش خواندهام.
ما فقط یک گل میدهیم و بعد میمیریم.
اما شما...
منظورت این است که هرگز چنین تمایلی نسبت به دیگری نداشتی؟
هرگز، جان من، به جز برای تو.
چطور میتوانی چنین سؤالی از من بپرسی؟ - اوه، نورا.
نورا تحت مراقبت برادرانش، مایک و اولیک، بود
که منافعشان به شدت تحت تأثیر قرار میگرفت.
با نتیجه مطلوب رابطهاش با کاپیتان کوئین.
ردمونت. چقدر خوبه میبینمت.
ردمونت!
نورا، چطور تونستی این کارو با من بکنی؟
ردمونت، به خدا، چی شده؟
چی داری میگی؟
فکر کنم الان لحظه مناسبیه که چیزی رو بهتون برگردونم.
ممنون، ردمونت.
حتماً جایی جا گذاشته بودمشون.
آره، جا گذاشته بودی، نورا.
کاپیتان کوئین، اجازه دارم پسرعموم، ردمونت بری رو بهتون معرفی کنم؟
خانم بری، اینطور به نظر میرسه
که شما با این مرد جوان حرفهای خصوصی دارید.
شاید بهتر باشه من مرخص بشم.
کاپیتان کوئین، من هیچ حرف خصوصی با پسرعموم ندارم.
خانم بری، اینطور به نظر میرسه که شما حرفهای خصوصی زیادی برای گفتن دارید.
خدای من، کاپیتان کوئین.
اون هنوز یه بچهاس و هیچ اهمیتی بیشتر از طوطی یا سگ کوچولوم نداره.
اوه، واقعاً؟ پس عادت دارید که...
تکههای خصوصی از لباسهاتون رو به طوطی یا سگ کوچولوتون بدید؟
مگه نمیتونم یه تکه روبان به پسرعموی خودم بدم؟
بسیار هم خوب، خانم.
هر چند یارد که دلتون میخواد.
وقتی خانمها به آقایان هدیه میدهند، وقتشه که آقایان دیگر صحنه رو ترک کنند.
افتخار دارم که روز خوبی رو برای هر دوی شما آرزو کنم.
جک کوئین، اینجا چه خبره؟
من بهتون میگم، آقا.
من دیگه از خانم بری و رسم و رسوم ایرلندی شما خسته شدم.
عادت ندارم بهشون، آقا. - خب، خب، چی شده؟
ما یا شما رو به رسم و رسوم ایرلندیمون عادت میدیم، یا خودمون رسم و رسوم انگلیسی رو پیش میگیریم.
رسم انگلیسی نیست که خانمها دو تا عاشق داشته باشن.
و بنابراین، آقای بری، ازتون میخوام مبلغی رو که بهم بدهکارید، پرداخت کنید،
و من از تمام ادعاهام نسبت به این دوشیزه جوان صرفنظر میکنم.
اگه به پسر مدرسهایها علاقه داره، بذار بره با اونا، آقا.
کوئین، داری شوخی میکنی.
هیچوقت انقدر جدی نبودم.
جان، صبر کن!
ای بچه فضول، خدا بگم چیکارت نکنه.
تو کار همه سرک میکشی.
تو رو چه به اینکه اینجا بیای و دعوا کنی
با آقایی که سالی ۱۵۰۰ پوند درآمد داره؟
ردمونت، پسرم، بنشین.
خانم بری و خانمها، لطفاً.
این نوع از نوشیدنیها در خانواده ما خیلی کم نوشیده میشه،
و لطفاً با تمام احترام ازش استقبال کنید.
به سلامتی کاپیتان و خانم جان کوئین و عمر طولانی!
بفرما.
ببوسش، جک، ای ناقلا، به خدا قسم، تو یه گنج به دست آوردی.
یالا، جک، یالا.
این مردمه.
اوه!
به سلامتی یک زندگی طولانی و شاد در کنار هم.
یک زندگی طولانی و شاد در کنار هم!
ممنون. خیلی لطف کردید، آقای بری.
ردمونت.
و اینم نوشیدنی من به افتخار شما، کاپیتان جان کوئین.
ردمونت!
چطور جرأت میکنی در خانه من اینطور رفتار کنی!
خانم بری، بچهها رو ببرید بیرون.
کاپیتان کوئین، رفیق عزیز، حالتون خوبه؟
به خاطر خدا، این همه سروصدا یعنی چی؟
حقیقت اینه، آقا، این بچه گستاخ عاشق نورا شده.
امروز اون نورا و کاپیتان رو تو باغ در حال عشق و عاشقی دیده،
و حالا میخواد جک کوئین رو بکشه.
و من بهتون میگم چی شده، آقای بری.
در این خانه به من به شدت توهین شده.
من اصلاً از این طرز برخوردها راضی نیستم.
من یه انگلیسیام، بله، و یه مرد ثروتمند.
و اما این جوانک گستاخ، باید با شلاق کتک بخوره.
آقای کوئین هر وقت که دلش خواست میتونه به حق خودش برسه
با مراجعه به ردمونت بری، نجیبزاده بَریویل.
آه، متوجه شدم.
پسر رو تا خونه همراهی میکنم.
آقا ردمونت، عجب کار قشنگی کردی امروز.
با اینکه میدونی عموت از نظر مالی در مضیقه است،
و سعی میکنی ازدواجی رو به هم بزنی که سالی ۱۵۰۰ پوند برای خانواده درآمد میاره؟
کوئین قول داده بود اون ۴۰۰۰ پوندی رو که انقدر عموت رو اذیت میکنه، پرداخت کنه.
اون دختری رو انتخاب میکنه که بیپوله،
دختری که خودش رو به هر مردی تو این مناطق آویزون کرده
در این پنج سال گذشته، و همه رو هم از دست داده.
و تو،
پسری که باید به عموش مثل پدرش وفادار باشه--
و هستم.
و اینه پاداشی که برای مهربونیهاش میدی؟
وقتی پدرت مرد، مگه بهت تو خونهاش پناه نداد؟
مگه به تو و مادرت، بدون اجاره،
اون خونه قشنگ بریویل رو نداده؟
این رو به خاطر داشته باش و هر اتفاقی هم که بیفته.
با هر مردی که ادعای دست نورا بری رو بکنه، مبارزه خواهم کرد.
اون رو تا کلیسا هم تعقیب میکنم و همونجا باهاش مبارزه میکنم.
خونش رو میریزم، یا اون خون من رو میریزه.
به خدا، من باورت دارم.
تو عمرم پسری رو به این شجاعت ندیدم.
یه بوس به من بده، پسر عزیزم.
تو هم از جنس خود منی.
تا وقتی که جک گروگن زنده است،
هیچ وقت نه بیدوست میشی و نه بیمعاون.
پیام من رو به اون میرسونی؟
یک قرار ملاقات میذاری؟
خب، اگه باید بشه، پس میشه.
No comments yet. Be the first to leave one.