முதல் 200 வரிகள்.
...آنچه در "روزی روزگاری" گذشت
!تو پدرمو کشتی
صرفا دستور قتلش رو دادم
مردان مرده نمیتونن حرفی بزنن
اِما سوان، با من ازدواج میکنی؟
!بله
این فرصت تو برای عشق و خوشبختیـه
اونه؟
برو سراغش
آخ
امیدوارم درد نگرفته باشه
اون کجاست؟
سفیدبرفی کجاست؟
توی کلبهست، علیاحضرت
دیده شد که قبل از طلوع آفتاب واردش میشده
از اون موقع داخل کلبه حرکتی دیده نشده
روستاییهای اطراف رو جمع کن
میخوام تماشا کنن که عدالت
روی شاهدخت محبوبشون اجرا میشه
رجینا، اگه سفیدبرفی رو بکشی
فقط مردم رو بر علیه خودت میکنی
اگه میخوای اونا همونطوری که سفیدبرفی رو دوست دارن عاشق توام باشن
باید بهشون ثابت کنی که میتونی رحم نشون بدی
من اینجا نیومدم تا رحم نشون بدم
برای یه قلب اومدم
رجینا. چی شد؟
اون رفته
...حالا
یکی باید بهم بگه کجا رفته
واقعا میخواین ازش محافظت کنین؟
اون به شما اهمیتی نمیده
کسی که بهتون اهمیت میده منم
سفیدبرفی شما رو دوست نداره
من دارم
بهش گوش نکنین
عشق برای اون اهمیتی نداره
من بهتر میدونم
وقتی فرصتش برای عشق رو دور انداخت منم اونجا بودم
تینکربل
سلام، رجینا
اینجا چیکار میکنی؟
مگه نباید یه جا توی گل لالهای چیزی زندگی کنی؟
اتفاقی که برای من افتاده مهم نیست
به خودت نگاه بنداز
از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم
فقط قلبت رو بیشتر با تاریکی پر کردی
ولی مجبور نیستی اینجوری ادامه بدی
اینا برای تو چه اهمیتی دارن؟
برام مهمه چون این اتفاقات با من شروع شد
با گرد پریزاد بهت آیندهت رو نشون دادم
تو باید پیش همون مردی باشی که روی دستش خالکوبی شیر داشت
اون هنوز یه جایی اون بیرونه
گرد پریزاد به من تحمیل نمیکنه چیکار کنم
هیچ چیز و هیچکس نمیکنه
گرد پریزاد چیزی رو تحمیل نمیکنه
فقط احتمالات رو نشونت میده
انتخاب به عهدهی توئه
ممنون ولی نمیخوام
همینجوری خوشحالم
حرفتو باور نمیکنم
فقط اینو میگی تا دلیل واقعی اینکه
چرا به عشق فرصت نمیدی رو پنهان کنی
فکر نمیکنی لیاقتش رو داشته باشی
واقعا فکر میکنی منو خیلی خوب میشناسی؟
هان؟
از جون این موجود حقیر میگذرم
تا ثابت کنم در اشتباهه
من واقعا شما رو دوست دارم
من عاشق... همهتونم
امیدوارم از این حرکت رحیمانه درس عبرت بگیری
چون دفعهی بعد، آخرین دفعهت میشه
اِستوریبروک حال حاضر
ببین نمیخوام جسارت کنم
ولی چرا رجینا نباید بهم بگه که
درست مثل من یه همزاد داره؟
چون میخواد بخش تاریک خودش رو یه راز نگه داره
حقیقت اینه که اگه دست اون بود من الان وجود نداشتم
یعنی منظورت اینه که
تو نسخهی بیفایدهی رجینایی
همونطور که من نسخهی بیفایدهی اون رابینم؟
کار دنیا رو میبینی؟
بلاخره توی این شهر خراب شده با یکی
توی یه چیز اشتراک دارم
ببخشید چی گفتی؟
من یه ملکهام
نه یه رعیت گونی پوش که توی گِل میخوابه
ببخشیدا... ولی من روی کاه میخوابم
که روی گِل قرار داره ولی بینشون فاصلهست
مهم نیست. میتونی هرچقدر میخوای بهم توهین کنی
ولی این حقیقت رو تغییر نمیده که من و تو مثل همیم
هردومون میدونیم که به اینجا تعلق نداریم
شاید
پس شاید راه حل دست من بود
نیویورک؟
فکر نکنم
پس گمون کنم شما میدونی باید کجا برم؟
خب، همون یه مکانی که میدونی بهش تعلق داری
به همون سرزمینی برگردی که من با آرزوم به وجود آوردم
خودم بر میگردونمت
اونوقت این وسط چی عاید خودت میشه؟
خب، تو یه دزدی. مگه نه؟
میخوام یه چیزی رو بدزدی
اینجا قبرستونه
اینجا فقط جسد دفن نشده
دنبال چی میگردی؟
دقیقا برای چی اینجا اومدیم؟
...خواهشا انقدر سوال نپرس
و زمین رو بکن
«روزي روزگاري» قـسـمـت چهارده از فـصـل ششم "صفحهی 23"
مترجم: شیرین Shirin DC
اِما، واقعا خوشگله
برات خیلی خوشحالم
منم همینطور، مامان
...ممنون. واقعا فکر نمیکردم
خب، اگه حالت رو بهتر میکنه باید بگم من فکرش رو میکردم
خب حالا هوک چطور ازت خواستگاری کرد؟
با یه سفر دریایی عاشقانه سوار بر جولی راجر؟
...خب
کاری کرد "اِسمی" و بقیهی خدمه برات آواز بخونن؟
ممکنه هرگز نفهمیم چون یه جورایی
قبل از اینکه فرصتش رو پیدا کنه بله رو دادم
نمیتونم صبر کنم تا به پدرت بگم
باید سور و سات عروسی رو بچینیم
در اون مورد... ما میخوایم
برای برنامهی عروسی چیدن یکم صبر کنیم
آخه چرا؟
خب، گیدیون هنوز اینجاست
و با اینکه یه بار شکستش دادم
واقعا نمیدونیم چه نقشههایی کشیده
و فکر نکنم تا وقتی در اون مورد کاری نکردم
بتونم روی چیز دیگهای تمرکز کنم
راستش، مجبوری
دیگه چی شده؟
ملکهی شیطانی
چیکار کرده؟
حلقهی نامزدیه؟
اوه. آره
آم... هوک خواستگاری کرد
اِما
برات خوشحالم واقعا خوشحالم
ممنون. برام خیلی ارزش داره
...حالا فقط این سوال میمونه که ملکهی شیطانی چی شده؟
هنوزم یا ماره، درسته؟
اصلا نمیدونم. فرار کرده
و اگه واقعا راهی برای فرار از اون چنبرهی مرگ آورش پیدا کرده
اصلا نمیشه تصور کرد چه نقشههای شیطانیای داره میکشه
نمیتونستی با جادو چاله بکنی؟
حق با توئه، ولی اونجوری که کیف نمیداد
تو که با یه ذره کثیف کاری مشکلی نداری، داری؟
...اوناهاش
صدای پیروزیم
یه قیچی؟
دست کم نگیر این تیغهها افسون شدن
قادرن یه شخص رو از سرنوشتش جدا کنن
...میخوای ازش روی رجینا استفاده کنی
تا اونو از سرنوشتش دور کنی
نه
نقشههایی که برای اون کشیدم دائمیتر هستن
میخوام با این قیچی بلاخره خودمون رو از هم جدا کنم
...تا یکبار برای همیشه
بتونم اونو نابود کنم
،میتونی رازهات رو به اقیانوس بگی
ولی سوال اینجاست که
آیا اقیانوس هم رازهاش رو بهت میگه
نمو
میخواستم خداحافظی کنم
بدون کمک تو اینجا نبودم
ولی حالا که اینجام
متاسفانه وقتش رسیده برادرت لیام و بقیهی خدمهم
آماده بشن تا دوباره سوار بر ناتیلوس اقیانوس نوردی کنیم
چه خبر ناراحت کنندهای
دیگه اونقدر غمانگیز نیست وقتی میدونم که نصیحتم رو قبول کردی
انتقامت رو کنار گذاشتی
و چیزی که در زندگیت کم داشتی رو ...پیدا کردی
یه خانواده
درسته
همینکارو کردم
چی شده؟
مشکلی پیش اومده؟
گذشتهم به سراغم اومده
و این بار، به خانوادهی زنی که
میخوام باهاش ازدواج کنم صدمه زدم
...خب، به گمونم
به گمونم نباید تعجب کنم
من یه شرور بودم و شرورها به پایان خوش نمیرسن
هنوزم میتونی برسی
طلب بخشش کردی؟
...قضیه همینه
تو تنها کسی هستی که خبر داره
...وقتی بفهمن
هرگز نمیتونم جبرانش کنم
مراقب باش، پسرم
احساس گناه میتونه به اندازهی انتقام برای روح مخرب باشه
...به این معناست
که باید به اون زن و خانوادهش حقیقت رو بگی
یا مثل یه راز نگهش داری و یاد بگیری خودت رو ببخشی
اگه نتونم چی؟
در هر صورت باید همینکارو بکنی
لطفا به نصیحتم عمل کن، کیلیان
No comments yet. Be the first to leave one.