முதல் 197 வரிகள்.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه گذشت در «فایر کانتری»...
مجبورشون کردی هزینهٔ پاکسازی تری راک رو بدن.
فقط همین نبود.
آزاد شدی؟
آزاد شدم، دخترم. آزاد شدم.
ادارهٔ زندان و شرکت به قصورشون اعتراف کردن؟
شارون باهاشان توافق کرد.
مجبور شدم قبول کنم ازشون شکایت نکنم و قرارداد محرمانگی امضا کنم.
نمیفهمم این پول چه فرقی داره
با پولی که خودت امروز گرفتی.
امروز روز اسبابکشی به بوئنا ویستاست.
هیچوقت بابت این کارت نمیبخشمت. هیچوقت.
همون همسایهٔ خونهٔ پر از خرتوپرت؟ خوشقیافهست.
آیندهام روشنه؛ شاید هم کنار فین.
فکر کنم کائنات
میگه باید با هم شام بخوریم.
من کاپیتانم و قدم بعدی
رئیس گردانه.
فقط میخوام بدونم نوبت من میرسه یا نه.
برای جای من؟
بالاخره یه روز.
جاهطلبیات قابل احترامه،
ولی هنوز نمردم.
گرفتم، رئیس.
رئیس. هی. داری میری؟
آره. فردا شیفت صبح زود دارم.
باشه. ممنون.
ممنون. واقعاً ممنون.
میدونم توافق با آکسالتا پیچیده بود.
و میدونم خیلیها ازش راضی نبودن،
ولی تو بابام رو بهم برگردوندی.
میدونم. و میدونم این بخشِ توافق درست بود.
باشه.
فردا توی ایستگاه میبینمت.
باشه.
خوش بگذره.
شب بخیر.
هنوز از مامانت عصبانیای؟
امشب بحث اون نیست.
هی.
آخرین سفارش.
ای بابا.
میدونی که صاحبهای اینجا دوستهامونن.
فکر میکردم برای ما یه «آخرین سفارشِ آخر» هم داشته باشن.
به سلامتی همین.
ـ به سلامتی. ـ به سلامتی.
خب دخترم، این پسر جدیدت
قراره بیاد اینجا؟
اسمش چی بود؟ فیل؟
اشتباه گفتی.
فین. تازه پسر جدیدم هم نیست.
هنوز خیلی بیتعهد پیش میریم.
بابا گبز، ناز نکن.
طرف عملاً با بابات هم آشنا شده.
تلفنی.
دفعهٔ بعد کی میبینیش؟
راستش فردا.
آها.
خیلی هم بیتعهد!
قراره برای برنامهٔ جذب نیرو
از مهارت عکاسیاش استفاده کنیم.
هوم. پس قراره
با ایستگاه همراه عملیات بیاد و بعد
- چند تا عکس حین کار بگیره. - چه خوب.
صبر کن، همراه عملیات با ۴۲؟
آره، وینس اجازه داده.
آره، توی ایستگاهی که من کاپیتانشم،
بدون اینکه حتی یه خبر بهم بده.
خب، دیگه وقت بستنِ اینجاست.
میای، بابا؟
نه، نه.
فکر کنم بمونم و به بُدی کمک کنم اینجا رو ببنده.
هوم.
مراقب خودت باش، باشه؟
دوستت دارم.
هی.
- میبینمت. - باشه.
خوش برگشتی.
زود از مهمونی زدی بیرون.
آره.
بقیهاش خوب پیش رفت؟
آره. بیدردسر تموم شد.
جز اینکه بُدی به زور نگاهم کرد.
فکر نمیکردم توافق با آکسالتا
به قیمت پسرم تموم بشه.
بُدی هیچوقت بچهٔ راحتی نبوده.
ولی همیشه راه برگشتن به ما رو پیدا میکنه،
دیر یا زود.
امیدوارم این بار زودتر.
فردا هر دومون توی ۴۲ اضافهکاری داریم.
خب، کوتاه نیا.
کاری رو کردی که لازم بود، درسته؟
آره.
شاید بودن سر کار یه حائل خوب بینتون باشه.
کاش منم فردا یه حائل داشتم.
باید برم بابا رو ببینم.
برای اولین بار.
یعنی چی «برای اولین بار»؟
اون روز رفتی اونجا
فشارش رو بگیری
چون دلت نمیخواست دوازده دلار بدی.
معلوم شد اون دوازده دلار میارزید.
اصلاً داخل نرفتم.
از ماشینم پیاده نشدم؛ از پارکینگ هم بیرون نرفتم.
ببخش که بهت نگفتم.
آخه فقط...
میدونی، وقتی بابا باهامون زندگی میکرد،
توی این چند سال، هیچوقت اینقدر زیاد ندیده بودمش.
برای تو واقعاً سخت بود.
بعد هم اسبابکشی کرد.
و دوباره همهچیز ساکت شد.
دوباره راحت شد.
حس میکنم فردا اگه پام رو بذارم اونجا،
دارم خودم دعوا راه میندازم.
ببین، واقعاً لازم نیست تو هم توی این کار کمکم کنی.
خصوصاً اگه قراره موقع انجامش اینقدر عذابکشیده به نظر بیای.
عذاب وجدانِ بازمانده؟
من آزادیام رو با سکوت خریدم، بُدی.
اینطور نیست که از مامانت ممنون نباشم.
هستم، ولی...
اصلاً نباید تو رو توی اون موقعیت میذاشت.
کاری که آکسالتا کرد غلط بود.
منو فرستادن بیمارستان.
ولی من آزاد باشم و بقیهٔ بچهها هنوز اون تو؟
وقتی برچ هم مرده؟
ببخشید، ما...
درواقع بستیم.
برای نوشیدنی نیومدم.
دنبال شارون لئونهام. اینجاست؟
نه. نیست.
من... من پسرشم، بُدی.
اوه. رنه هافمن.
قبلاً با بابام قرار میذاشتی.
قبلاً شراب پاکتی هم میخوردم.
دیگه هیچکدومش نیست.
وکیلم؛ و خیلی هم کنجکاوم
دربارهٔ توافقی که مامانت تازه کرده.
جدی؟
تو هم یکی از وکیلهای آکسالتایی؟
شماها کی دست از سرمون برمیدارین؟
کار کردن برای آکسالتا واقعاً روحم رو میکشه.
باشه؟ دارم برای یه شکایت گروهی پرونده میسازم
تا حق آدمهایی که مسموم شدن رو بگیریم.
دارم آکسالتا رو دنبال میکنم
از لوئیزویل تا اِجواتر،
تا قربانیهاش رو وادار کنم حرف بزنن.
فهمیدم.
منظورت اینه ما رو وادار کنی قرارداد محرمانگیمون رو بشکنیم، نه؟
«قرارداد محرمانگیمون»؟
تو چه دخالتی داشتی؟
من هم از اون آب آلوده خوردم.
هوم.
خیال نمیکنم بشه بهراحتی قراردادهای محرمانگی رو بیاثر کرد.
ولی اگه بتونم با شارون جلسه بگیرم،
شاید بتونم فهرست زندانیهایی رو بگیرم
که حاضر باشن غیررسمی باهام حرف بزنن.
اگه بتونی وادارشون کنی حرف بزنن، بعدش چی؟
- بُدی، حتی فکرش رو هم... - منی، منی.
این میتونه آکسالتا رو زمین بزنه.
درسته؟
قولی نمیدم.
ولی اگه اون اسمها رو بگیرم، یه شانسی داریم.
من جلسه رو برات جور میکنم.
بُدی، بیخیال.
ممنون بابت کمکت.
بفرما.
و...
اگه نظرت عوض شد؟
فقط چند روزه آزاد شدم
و همین حالا شمارهٔ یه زن رو گرفتم.
دیدی چی شد؟
واو.
اینها فوقالعادهان.
تو واقعاً هنرمندی.
صبر ندارم ببینم سر کار چهطوریای.
من... باید برگردم سر کار.
که تو هم بتونی کارت رو بکنی.
درسته. کار.
اوه!
- ببخشید. - اشکالی نداره.
کاپیتان، یه کم حواسم پرت شد
به اون آقایی که دوربین غولپیکر دستشه.
میتونستی بگی امروز روز عکسه.
موهام رو باز میذاشتم یا یه چیزی.
شوخی کردم، کاپیتان.
- فقط مدلموی مجاز. - آره.
خب، منم تازه خبردار شدم.
حداقل توی عکسهای فین کارهای خفن میکنی.
فقط میخوام دورهٔ تازهکاریام تموم بشه.
میخوام مثل تو پلهپله برم بالا.
جیمز، جاهطلبی داری.
خیلی هم خوبه.
ولی اینجا، توی ایستگاه ۴۲، سقف پیشرفت محدوده.
بهترین کار اینه که
مهارتهایی رو که لازم داری یاد بگیری و بعد بری
ایستگاهی که جای پیشرفت داشته باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.