முதல் 200 வரிகள்.
« هیولای گیونگسئونگ »
چیکار کردی تو؟
مادر.
آخه چیکار کردی؟
وای مادر جان.
ارباب جانگ.
چه بلایی سرت اومده؟
بدجور زخمی شدی؟
کمکـم کن چئوک.
تو رو خدا ارباب جانگ.
خانم یون چئوک.
جانگ ته سانگ.
ترجمه و تنظیم از iredprincess
« هیولای گیونگسئونگ » « میان خیر و شر »
« قسمت هفتم: تعقیب »
بسیارخب، وقتـش رسیده. همگی خوب گوش کنید، فقط 10 دقیقه فرصت داریم.
از زمانیکه ماشین از راه برسه، 10 دقیقه زمان داریم.
کلاً بخش نظامی رو قرنطینه کنید و تمامیِ ورودیها رو ببندید.
بله قربان!
باید سرعت عمل داشته باشیم. نمیخوام کسی جا بمونه.
اگه نتونیم همه رو به موقع سوار ماشین کنیم، چی؟
چی میشه؟
شرمنده ولی کاریـه که شده دیگه. فقط یادتون باشه تا آخرین نفس ادامه بدید.
بسیارخب. همگی آمادۀ حرکت هستید؟
وقتـش رسیده.
بیاید کار رو یکسره کنیم.
مراقب باشید.
بیاید با خانمها شروع کنیم.
مراقب باشید.
محکم بگیریدش.
خیلی مراقب باشید.
از پسـش برمیاید.
آروم برید.
یونیفرمهای دزدی پوشیدن تا بتونن از اینجا فرار کنن.
حواستون به تکتکِ افرادی که مشکوک میزنن، باشه.
- باید گیرشـون بندازیم. - بله قربان!
اینجا چی؟
کسی اینجا رو گَشتـه؟
خب راستش دو سه نفری از افرادمـون اومده بودن یه نگاهـی به اینجا بندازن قربان.
پس چرا برق اتاقها خاموشـه؟
باید عجله کنید.
اگه بخوایم این دست اون دست کنیم،
احتمال داره نتونیـم همه از اینجا بریم. پس عجله کنید و برید.
یالا برو میونگ جا. حواست رو جمع کن.
طناب رو محکم بگیر.
آروم باش.
« این زیرنویس فارسی برگردانی از زیرنویس انگلیسی سریال است. »
داری چیکار میکنی؟ چرا از توی صف اومدی بیرون؟
آماده باشـم.
مگه نشنیدی که گفتم اول خانمها برن؟
مطمئنـم خیلی واضح حرفـم رو زده بودم، درسته؟
بهتون گفتم من یکی به روشِ خودم پیش میرم.
بله، کاملاً واضح و شفاف هم گفتید، ولی به من گوش کن.
سوار ماشین بشی، من خیالـم راحتتره.
حالا برو توی صف وایسا.
به من علاقمند شدید؟
آم، چرا باید یهویی همچین سوال مضحکی بپرسید؟
اونـم توی همچین شرایطی...
اگه واقعاً علاقهای بهم داری، پس دیگه نگران من نباش.
مراقب باشید.
تکون نخورید. حواستون باشه.
ای داد بیداد!
باید برید! فوراً برید! سوار ماشین بشید و از اینجا برید!
- فوراً از اینجا برید! - بله قربان!
باید راه بیفتیم. عجله کنید.
بجنبید برید بیرون!
- بریم! بریم! حرکت کنید! - عجله کنید! عجله کنید! بریم، بریم، بریم!
چیزی نمونده.
گرفتمتون. احسنت، آروم باشید.
طبقۀ دومان! یالا! بدویید! بریم!
بجنبید، بجنبید! عجله کنید! بیاید بریم!
حالا چیکار کنیم؟
تقصیر منـه که از جامـون باخبر شدن.
تقصیر شما نیست.
خودت رو سرزنش نکن، خب؟
سربازهای ژاپنی میان سراغمون.
کارِ همهمون تمومـه.
هیچکس قرار نیست چیزیـش بشه.
همه دارن اینجا رو تخلیه میکنن.
محض رضای خدا هم که شده خودت رو جمع و جور کن.
باید خودت رو به ماشین برسونی. خودم تنهایی میتونم جلوشـون رو بگیرم.
الان داری آرنولد بازی درمیاری؟
دارم واسه خودمون وقت جور میکنم، پس برو سوار شو.
نخیر، نمیرم. بیا دوتایی جلوشـون رو بگیریم، بعدشـم با همدیگه فرار کنیم.
هی، مگه ما توی یه تیم نیستیم؟
چرا همیشۀ خدا ساز مخالفِ حرفهای منـی؟
میشه ساز مخالف زد و همزمان یک طرفِ داستان بود.
اگه نتونیم آزادانه افکار و عقایدمون رو به همدیگه بگیم،
پس دیگه توی یک تیم بودن چه فایدهای داره؟
پس هرکاری که میگم رو بکن.
بذارید منـم کمکـتون کنم.
نباید گلولهها رو هدر بدیم.
پس اگه هدف توی تیررس نیست، اصلاً شلیک نکنید.
به احد و ناسی رحم نمیکنید. مفهومـه؟
بله، قربان!
سربازها، حمله!
آقای مدیر بگو ببینم دقیقاً تو این بیمارستان چه خبره؟
مطمئنی هیچ ارتباطی با گم شدنِ اخیر اون خانمها نداری؟
اگه واقعاً میخوای بدونی توی این بیمارستان چه خبره...
قبل از هرچیزی باید بری از فرماندۀ کل کسب اجازه کنی،
چون مسئله محرمانهست.
یا که برگردی خونه و از خودِ مائدا خانم بپرسی.
این حرفت یعنی چی؟
خب منظورم اینه که
اتفاقاتِ بیمارستان اونگسونگ
به غیرخودیها ارتباطی نداره کمیسر.
بعلاوه،
هیچ احد و ناس چوسانیای نمیتونه
زنده پاش رو از این بیمارستان بیرون بذاره. احتیاط شرطِ عقلـه.
بیشتر از این نمیتونم حرفی بزنم.
امیدوارم درک کنی.
اگه یه چوسانیای باشه
که من در به در دنبالـش باشم چی؟
هیچ استثنائی وجود نداره.
سربازها، شلیک نکنید!
ورود کنید.
حرومزادهها دستبردار نیستن.
زخمی شدی؟
یه خراشِ کوچیـکه فقط.
خودت چی؟ حالت خوبـه؟
من خوبـم. تیر نخوردم.
تو چی پسرجون؟
باید از اینجا ببریمت بیرون. سعی کن بلند بشی.
به مادرت فکر کن. مطمئنـم دلت پَر میزنه واسه دیدنـش، نه؟
اگه میخوای دوباره مادرت رو ببینی، پاشو از اینجا بریم.
به صدام گوش بده. یالا، پاشو. خواهش میکنم!
اسمم...
چوی یئونگ گانـه.
لطفاً به مادرم خبر بده.
خونهمون...
سانگ وانگ سیمنی جانگ 9ـه.
خواهش میکنم به مادرم بگو...
که چقدر...
چقدر دلـم براش تنگ شده.
گفتم که با همدیگه فرار میکنیم.
گوش کن بهم، مطمئنـم از پسـش برمیای.
مادرت چشم به راهـته، پس پاشو از اینجا بریم. خب؟
هی، بیدار بمون! خواهش میکنم!
خواهش میکنم!
خودت رو سرزنش نکن چئوک.
کار اونهاست، نه تو.
منصفانه نیست. حقـش این نبود.
هیچکس مستحق همچین مرگی نیست.
نه بدبختهایی که امروز جون دادن و نه زندانیهای هرکجای جهان.
مادرم حقـش این نبود.
میخوام دلیلـش رو بدونم.
نمیشه اینجا بمونیم. باید راه بیفتیم.
حتی اگه فرض رو بر این بذاریم که از اینجا جون سالم به در ببریم...
اون بیرون اصلاً شانسی برای زندگی داریم؟
نمیدونم...
ولی اجازه نمیدم که با کشتنـم
یه نفس راحت بکشن.
قرار نیست امروز کلک ما دو نفر رو بکنن.
ببین،
قصد دارم تا جاییکه میکشم از این مخمصه خودم رو نجات بدم.
زنده میمونم...
تا بتونم بخاطر بلاهایی که به سرمون آوردن، نذارم یه آب خوش از گلوشـون پایین بره.
پس برنامهم صرفاً زنده موندنـه...
تا لحظه به لحظۀ درد و عذابهایی که
سرمـون آوردن رو به خودشـون برگردونم.
من زنده میمونم.
هرگز تسلیم نمیشم. بخاطر همهمون دست از جنگیدن برنمیدارم.
همه رفتن پایین.
باید عجله کنید بیاید.
وقتِ رفتنـه. فقط کنارم بمون، باشه؟
باید هر طوری که شده، راهـمون رو باز کنیم.
باید یهویی بریزید داخل و تکتکشون رو رگبار ببندید!
- بله قربان! - صبر کنید گروهبان.
اول تو برو. مراقب باش.
فعلاً ارباب جانگ.
چرا پایین نمیری ارباب جانگ؟
هی چی شده؟
یکی از ما باید بمونه همرزم لی، پس فعلاً من اینجا میمونم. شما برید.
این حرفها یعنی چی؟
مدیر ایچیرو دستور داده که زندانیها رو...
صحیح و سالم بگیرید گروهبان.
زنده؟ چی؟
ولی همینجوریـش 6 تا از افراد خودمون کشته شدن!
خب، دستوراتِ شخص بنده نیست، درست میگم گروهبان؟
به هیچکدومـشون رحم نمیکنیم، این یه دستوره!
نه، زنده بگیریدشون.
داستان چیه؟ ارباب جانگ کجا موند؟ واسه چی طناب رو انداخت؟
ارباب جانگ نمیاد.
چرا یکیـمون باید بمونه؟
برای اینکه همه بتونن صحیح و سالم تا ماشین برسن،
باید حواسِ این سربازهای ژاپنی رو پرت کنیم.
پیشنهادت چیه؟
رفتی پایین، منتظرم نمونید. برید و پشتسرتونـم نگاه نکنید.
تا جاییکه بتونم براتون وقت جور میکنم.
فقط همه رو سالم از اینجا بیرون ببر.
نه، نمیشه که ارباب جانگ رو به امون خدا ول کنیم.
- خواستۀ خودش بود، خب؟ - از سر راهـم برو کنار.
انقدر وقت رو هدر نده! سوار ماشین شو!
گفتم از سر راهـم گمشو کنار!
همه رو به کشتن میدیها!
مرگ همۀ ما به گردنِ تو میفته.
باید راه بیفتیم.
آقای گو.
مهم نیست چه اتفاقی میفته، باید سر وقت حرکت کنی
No comments yet. Be the first to leave one.