முதல் 200 வரிகள்.
هیچ علامت مشخصی روی پوست نیست
منظورم اینه که علائم حیاتیش دارن سریع افت میکنن
اگه زود یه فکری نکنیم
ممکنه از دستش بدیم
نمیفهمم
اون که خیلی سالم بود
میدونم
ببین، فقط هنوز نفهمیدیم قضیه چیه
باشه، من اینو برای تکتک دکترای این بیمارستان فرستادم
یه جوابی اینجا هست. پیداش میکنیم
تولد مامان
زخم خروجی نداره
عکس رادیولوژی پارگی ریه رو نشون میده
بیا تمیزش کنیم و لولهگذاری قفسه سینه رو شروع کنیم
سرنگ، لطفاً
دکتر، این یه مورد اورژانسیه
سرباز در وضعیت وخیمه
جراحتهای متعدد ترکش توی قفسه سینه و پاها داره
دکتر عبود؟
دکتر عبود اتاق عمله
اسمت چیه؟ ظفر
خب ظفر، باید زیر بغلت رو نگاه کنم
اگه مورفین برامون مونده، بهش تزریق کن
باند
عجله کن
دکتر
ظفر، خواهش میکنم
خائن
اون خیلی خون از دست داده، ولی تو هم همینطور
باید یه ساعت پیش میکشتیمش
وقتی که فرصتش رو داشتیم
کاری که بیرون این بیمارستان میکنی به خودت مربوطه
اما اگه الان بکشیش، خودت هم میمیری
باید منو نجات بدی
من رادیولوژیست اطفالم که تهِ یه شیفت ۷۲ ساعتهام
اگه این مرد رو بکشی
بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که پیشنهاد بدم منتظر دکتر عبود بمونی
تا اون سه تا جراحی که جلوتر از تو داره رو تموم کنه
کسی زخمی شده؟
نه دکتر
خسته نباشی دکتر
ممنون
سلام علاء
زنده میمونه؟
دوستت تو بخش ریکاوریه
ممنون امیره. خواهش میکنم
میتونیم ببینیمش؟
یه لحظه صبر کن. بذار پرستار رو صدا بزنم
این سگ رو اینجا درمان میکنی؟
ما مجروحها و کسایی که دارن جون میدن رو درمان میکنیم
نمیپرسیم که به بیمارستانمون صدمه زدن یا نه
یا اینکه چطوری شد که زخمی شدن و دارن میمیرن
اگه دشمن رو نجات بدی
خودت هم دشمنی
و اگه دوستت رو نجات بدم چی؟
لطفاً ببرش ریکاوری
برو
عبیر
بله دکتر؟
میشه ببریشون عقب؟
ببخشید
مامان
قرار بود بلافاصله بعد از مدرسه
بیاد خونهی شما
الان دارم بهش زنگ میزنم
ممنون
خواهش میکنم
رشا؟
الو مامان؟
اینجا چیکار میکنی؟
تولدته
درسته
بیا بریم. زود باش
خب، پس واسه خودت کسی شدی؟
این پسر به دکتر نیاز داره
من میتونم ببرمش عقب. هوای کار رو دارم
اومدم. اومدم
سلام بابا
تولدت مبارک
برو تو. سلام پدربزرگ
رشای عزیزم. همهشون اون تو منتظرتن
ببینتت
دلم برات تنگ شده بود
سلام عزیزم
مامان، لازم نبود اینهمه زحمت بکشی
تولدت مبارک. ممنون
تولدت مبارک
از دیدنت خوشحالم
خواهر. چطوری؟
خوبم
کاش میتونستم آواز بخونم. خب بلدی که
رشای عزیزم، بیا این داستان رو دربارهی مامانت بشنو
این صندلی رو بکش جلو و به ما ملحق شو
اون هفتهای که مامانت به دنیا اومد
اونقدر بارون اومده بود
که کل خیابونها رو سیل گرفته بود
تا خودِ بیمارستان
خدا نمیخواست اونو با دنیا شریک بشه
امیره تو خونهی خودمون به دنیا اومد
یادمه وقتی تو بغلم گرفتمش
و یه عشقِ خالص رو حس کردم
و این حس هیچوقت عوض نشده
مگه نه امیره؟
برای منه. دوستم فتحییه
میشه یکم دیگه "محمره" بیاری؟
ممنون عزیزم
اون همون فتحییه، مشهورترین شاعر حلب؟
برای شام پیشمون بمون
بفرما، بشین
شرمندهام، ولی زن و بچهام توی ماشین منتظرن
امیدوارم همه حالشون خوب باشه
فتحی چند تا بچه داره؟
سه تا
مردِ خوبیه
این دو ماه گذشته کجا بودی؟
سرِ کار بودم
کاسبی سکهست. نشنیدی؟
کاسبی سکهست؟ جدی میگی؟
توقع داری دست رو دست بذارم؟
ازت توقع دارم از این خانواده محافظت کنی
عدنان
وقت کیکه
تولدت مبارک خواهر
این کیکِ موردعلاقهت نیست؟
چرا، هست
ولی این تولدِ منه
کسی صدام رو میشنوه؟
اون منطقه رو چک کن محمد
کسی اینجاست؟
آره، یه صدایی از اونجا شنیدم
دقیقاً کجا؟ زیر اون قطعهی بتنی
اینجا؟
آره
کسی صدام رو میشنوه؟
اینجاست محمد
زود باش. زود باش
اینجا. اینجا
کمکم کن
بکش. بکش
با من بکش
یالا! یالا
چیزی نمونده، فقط یه ذره دیگه
کس دیگهای هم تو خونه بود؟
آدمِ دیگهای؟
کسی اونجاست؟
دخترم
مامان
رشا؟
مامان
رشا؟
مواظب باش
رشا
کمکم کن
با من بشمار
یک... دو... سه
مامان
خداروشکر که زندهست
مواظب باش. مواظب باش
مامان کمکم کن
حالت خوب میشه عزیزم
بهم نگاه کن
بابا؟
بابا
دارن برمیگردن! بخوابید زمین
فرار کنید
بهم نگاه کن
نفس بکش
مادربزرگ، پدربزرگ، فؤاد؟
شما دکتر امیره نیستید؟
اینجا امن نیست. باید بریم
هر چه زودتر از اینجا برید
مواظب خودت باش
زود باش. سوار شو، سوار شو
نترس. علاءست
محض احتیاط
مگه ما چیکار کردیم مامان؟
بهم بگو گناهمون چی بود
ببین چراغِ گوشیت هنوز کار میکنه یا نه
ما هیچوقت دربارهی بابات حرف نزدیم
هیچوقت برات سؤال نشده که چطور بود؟
دیدم که عکسش رو گذاشتی توی کیفت
اولین باری که همدیگه رو دیدیم خیلی جوون بودیم
حتی جوونتر از الانِ تو
زیباترین چشمهای سیاه رو داشت
خیلی تلاش کردم توجهش رو جلب کنم
ولی به نظر میرسید اصلاً متوجه نمیشه
یه روز سرِ کلاس مچش رو در حالی که داشت بهم زل میزد گرفتم
اونقدر بیتفاوت رفتار کرد که فکر کردم از من خوشش نمیاد
خیلی خجالت کشیدم
چند روز بعد
کل کلاس داشتیم توی حیاط بازی میکردیم
یه آژیر به صدا درومد و بهمون گفتن اونجا رو تخلیه کنیم
من کاملاً خشکم زده بود
به بابات نگاه کردم
و تنها چیزی که میدیدم چشمهای زیباش بود
دستم رو گرفت و منو کشوند یه جای امن
اون روز فهمیدم که هیچوقت دستش رو رها نمیکنم
و تا روزی که از دنیا رفت هم رهاش نکردم
چند هفته بعد تو به دنیا اومدی
هر بار که به چشمهای تو نگاه میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.